کل نماهای صفحه

‏نمایش پست‌ها با برچسب هفت‌پیکر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هفت‌پیکر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

1504

روز چهارشنبه: گنبد فیروزه‌ای


روز چارشمبه بهرام لباس فیروزه کرد به تن و راهی گنبد فیروزه شد که ببینه بانوی فیروزه‌ای چه قصه‌ای تو بساطش براش آماده کرده. روز سه سوت شب شد و وقت قصه رسید و شاه هم تو گویی کودک نوباوه!

شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز
خواست تا بانوی فسانه‌سرای
آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او

و با شروع کرد...

سال‌ها قبل در بلاد مصر، مردی زندگی می‌کرد به اسم ماهان. خیلی‌ام این جناب ماهان بعض شاه نباشه خوش‌سیما و قشنگ و جورج کلونی‌گون بود. اصن یوسف مصری زمانه‌ی خودش. ازین نظر که خیلی خوش‌قیافه و هندسام‌طور بود، هی این ور و اون ور مهمونی دعوتش می‌کردن. شبی از شب‌ها که تو باغ یکی از رفقا رفته بود مهمونی، بعد از اینکه حسابی خورده و نوشیده بود و سرش گرم شده بود، یهو یکی اومد بش گفت: آقا ماهان جان، یکی اومده دم در کارتون داره! میگه من شریکتم! ماهان یه مقدار فک کرد با خودش و گفت:‌ شریک؟! شریک چی؟! من شریک دارم؟! یارو بش گفت:‌ والا من چی بگم؟! بنده شما رو امشب دیدم تازه! چیکار کنم؟! بگم بره، یا میرین ببینینش؟!

ماهان رفت دم در و دید بله! یه آقایی هست و میگه من شریک شمام، تازگی از سفر پرسود تجاری برگشتم و دیگه دلم هواتو کرد و گفتم بیام نصفه شبی یه سری بت بزنم! ماهان گفت: نه والا بلا؟! شریک من دارم؟! یادم نیس پس چرا؟! یارو بش گفت: ای آقا! ملومه بازم زیاده‌روی کردی‌آ. بابا شریکت! من! یادت نیس؟! راستشو بخوام بت بگم، نه که دلم برات تنگ نشده بود، اما یه کار دیگه‌م داشتم نصفه شبی اومدم سراغت. راستش این مامورای مالیت شاه مث اجل معلق دم دروازه واستادن! الان جون تو نصفِ این مال‌التجاره رو می‌کشن بالا به اسم مالیات! حرفم بزنی که چار تا انگ می‌چسبونن بهت وبریم اونجا نی آدم بیفته نمیره برش داره! خلاصه، گفتم تو آشنا داری! بیای با هم اموال رو بیاریم داخل شهر، به نفعمونه دیگه!

اسم پول که اومد، ماهان گفت، ایول! باشه! واستا یه کتم رو بپوشم، بیایم بریم! شریکش اما گفت: کت می‌خوای چیکار! همین بغله! زود بر می‌گردیم. و با هم راه افتادن سمت محل مال‌التجاره.



ماهان سرش هم گرم بود و زیاد نمی‌فهمید چی میگذره، اما به نظرش می‌اومد دو سه ساعتی میشه که دارن راه میرن! حدقل پاهای خسته‌ش و نفسش که در نمی‌اومد اینو بهش می‌گفت. رو کرد به شریکش و گفت: شریک جان! ازون باغ رفیق ما تا خودِ نیل نهایت یه ساعت و نیم راهه، ما الان دو سه ساعته همین‌طور داریم  میریم! کجا گذاشتی مگه این بار و بندیل رو؟! کاش با اسبی چیزی می‌اومدیم!! شریکش بهش گفت: نه ماهان جون! همین بغله! رسیدیم! عجله نکن! بابا کلی پوله! برسی و ببینی اون همه طلا و جواهر رو اصن خستگیت در میره. ماهان هم به خودش گفت: راس میگه! نابرده رنج، از گنج خبری نیس آقاجان. و رفت و رفت و رفت و تا دیگه جونی براش نمونده بود. به شریکش گفت: جانِ تو من یه قدم دیگه نمی‌تونم بردارم. بیا اینجا یه کم بخوابیم، باقیشو بعدش بریم! اینجوری جنازه‌مون میرسه اونجا! فایده نداره که! شریکش نگاهی بش کرد و گفت: ای بابا! باشه! بگیر یه کم بخواب! زود بیدارت می‌کنما، ماهان هم گفت: باشه خب! زود بیدارم کن. همین کُن رو که گفت، خوابش بُرد.


ماهان وقتی بیدار شُد، آفتاب وسط آسمون بود و سرش قد کوه بود. یحتمل اثر الکل‌های شب پیش. یه مدت طول کشید تا یادش بیاد جریان چیه! و اینکه با شریکش نصفه شب راه افتاده بود دنبال مال‌التجاره! دور و بر رو نگاه کرد ببینه چی اومده سر شریکش! اما شریکش که هیچ! اثری از هیچ چیز دیگه‌ای هم نبود اون دور و بر! بیابون بود و خار و شن! تا چشم کار می‌کرد. همین‌طور مات و مبهوت نشسته بود فکری که این چه بازی‌ای بود که دید یهو از وسط زمین و آسمون دو نفر دارن میان سمتش! یه مرد و زن. مرده رو کرد بهش گفت: تو دیگه کی هستی؟! چیکار می‌کنی وسط این بیابون آخه؟! ماهان هم قصه‌ش رو براشون گفت و اینکه با شریکش اومده بود توی راه و حالا گم کرده شریکش رو و خودش هم گم شده! زنه بهش گفت: زکی! اینو!! شریک؟! شریک آخه؟! گیجی‌آ عمو! اونی که بش میگی شریک اسمش هست هایل. یه دیو خفنی هست! این بیابون هم اصن نفرین شده‌س. اون کارش اینه، مردمو گول می‌زنه میاره اینجا ول می‌کنه. خودش اون بالا میشینه جون کندنشون رو نیگا می‌کنه. اصن لذت زندگیش اینه! حال می‌کنه اینجوری! تو ولی شانست گفته! ما فرشته‌ی نجات تو شدیم! پاشو راه بیفت دنبالمون که بتونی در برای از دست این دیو لاکردار!



ماهان همین‌طور همراه زن و مرد می‌رفت و می‌رفت تا اینکه باز شب شد و همه مث قیر سیاه! چشم چشم رو نمی‌دید. ماهان داد زد که: من واقعا از شما دو تا ممنونم! خیلی زحمت کشیدین! اما دیگه جون راه رفتن ندارم! همین گوشه‌ها یه کم می‌خوابم تا صبح! انشالا که راهمو پیدا کنم! اما هیچ جوابی نشنید! یا شاید پیش از شنیدن جواب خوابش برد. هنوز چشاش گرم نشده بود درست و حسابی که یه چیز سردی رو روی گردنش حس کرد! با خودش گفت نکنه حیوونی ماری چیزی باشه! عی بابا! چه غلطی کردم راه افتادم دنبال اون یارو! داشتیم زندگی‌مون رو می‌کردیما! جرات نداشت چشاش رو وا کنه. همین‌طور با چشم بسته منتظر بود ماری چیزی نیشش بزنه و تموم! که صدایی گفت: زود بگو کی هستی تا شمشیرو بیشتر فشار ندادم! ماهان یهو چشاش رو باز کرد و یه سوار سیاه‌پوشی رو دید که یه شمشیر بزرگی رو صاف گذاشته بود رو گردنش!

ماهان هم با تته پته قصه‌ش رو گفت که یه دیوی به اسم هایل گولش زد و بعد یه مرد و زن مهربون بش کمک کردن و اینکه خوابش برد و الان اینجاس! سوار که قصه ماهان رو شنید یهو شمشیر رو از روی گردنش برداشت و نشست بغل ماهان رو زمین و دستش رو گذاشت رو شونه‌ش و گفت: ای بابا! تو از هایل می‌ترسی اون وقت ازون دو تا نه؟! اون دو تا خودشون صدبرار هایل خطرناکن! اسم‌شون هست هیلا و غیلا! هیلا زنه‌س. غیلا مرده. ولی خب، خیالت تخت! که من شدم فرشته‌ی نجاتت. بپر ترک اسبم. تخت بخواب که خودم می‌برمت یه جای امن. ماهان یه نفس راحتی کشید و در حالی که سوار رو از پشت بغل کرده بود، پشت اسب، توی بیابون راه افتادن.



هنوز دو دیقه از آرامش ماهان نگذشته بود که یهو دید بیابون زیر پاش محو شد. انگار که یه کل بیابون یه روکش شیشه‌ای بود روی جهنم! یا شاید اسب داشت پرواز می‌کرد. زیر پاشون پُر بود از اژدها و دیو و چیزای اجق وجق. از توی دماغ یکی مار در می‌اومد. دهن اون یکی آتیش می‌داد بیرون! یکی‌شون هفتا سر داست و هر سرش شصت و هفتا چشم. ماهان از ترس جرات نداشت نفس بکشه! سفت اسب رو چسبیده بود که یهو نیفته توی اون جهنم، که یهو حس کرد چیزی که زیر دستاش حس می‌کنه هیچ شبیه پوست اسب نیست. انگار پولک داشت! سرد بود! لیز بود! آرم آروم سرشو بالا کرد  و توی نور آتیش‌هایی که از جهنم زیر پاش زبونه می‌کشید نیگا کرد و دید چیزی که سوارشه اصن اسب نیس! یه اژدهاس که خودش از تموم اون پایینی‌ها ترسناک‌تره! ولی خب چاره نداشت! اژدها رو ول می‌کرد می‌افتاد پایین!! پس دو دستی اژدها رو سفت چسبید و چشم‌هاش رو بست. گوش‌هاش اما همچنان صدای نعره‌ها و فریادها رو می‌شنید. آرزو کرد کاش می‌شد گوش رو هم مثل چشم بست با اراده.


همین‌طور سوار اژدها داشت می‌رفت که حس کرد دیگه سر و صدایی نمیاد. آروم آروم چشماش رو باز کرد و دید که آفتاب داره طلوع می‌کنه. همین که آفتاب کامل در اومد یهو اژدها از زیر پاهاش ناپدید و شد و ماهان افتاد زمین. بازم همه جا شن بود و آفتاب سوزان و خار. چاره نداشت جر اینکه بازم بره جلو و ببینه چی میشه. به هر حال از موندن بهتر بود! وضعیتش در نهایت بدتر نمی‌شد حدقل. همین‌طور رفت و رفت و رفت تا باز روز به انتها می‌رسید و شب نزدیک می‌شد. درست قبل از اینکه آفتاب بره پایین، ماهان از دور یه چاه مانندی دید و با عجله رفت سمتش. به چاه که رسید آفتاب هم پایین رفته بود و شب شروع شده بود.  با خودش گفت بهتره امشبه رو برم تو چاه! شاید امن‌تر باشه! این بیابون که انگار پره از دیو و جن و پری‌های سیاه. پس طناب چاه رو گرفت و آروم رفت پایین، تا رسید به تهش. کف چاه خشکِ خشک بود. یه قطره آبم نبود. تصمیم گرفت شب رو همون جا بخوابه تا باز روز بشه و ببینه باس چیکار کنه! اومد خار و خاشاک و شن و خاک کف چاه رو یه کم جا به جا کنه که یه جای خواب بسازه که یهو دید خاک شروع کرد به ریزش و یه سوراخی توی زمین باز شد. تا بیاد به خودش بیاد از توی سوراخه افتاد پایین.


ماهان یهو خودشو وسط یه باغ دید! هر جور میوه‌ای توی باغ بود! همه جور درختی! نهرهای آب از همه جاش روان بود! هواش که اصن اردیبهشتی! یهو از وسط بیابون و شن و دیو انگار که افتاده بود وسط بهشت. هنوز دو دیقه از هبوطش در بهشت نگذشته بود که یه یارویی با چوب بهش حمله کرد: ای نابکار! پس تویی که این همه سال از باغ من دزدی می‌کنی؟! می‌دونی چن ساله کمین نشستم که گیرت بندازم؟! تازه امشب افتادی به چنگم! حالا حقتو میذارم کف دستت.

رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرده برون
دید باغی نه باغ، بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهی دو صد نگار درو
سرو و شمشاد بی‌شمار درو
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی
میوه‌هایی برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جام‌های رحیق
نار بر شکل درجهای عقیق
به چه گویی بر آگنیده به مشک
پسته با خنده‌تر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
موز با قلمه خلیفه به راز
رطبش را سه بوسه برده به گاز
شکر امرود در شکرخندی
عقد عناب در گهربندی
شهد انجیر و مغز بادامش
صحن پالود کرده بر جامش
تاک انگور کج نهاده کلاه
دیده در حکم خود سپید و سیاه
زآب انگور و نار آتشگون
همچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تازه ترنج
نخلندی نشانده بر هر کنج
چون که ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز وزخ سرای دوشین تافت
او در آن میوه‌ها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست
که بگیرید دزد را چپ و راست



یارو پیرمرده همین‌طور ماهان رو می‌زد با چوب. اون بین ماهان شکسته شکسته قصه‌ش رو تعریف کرد که بابا من دارم از دست دیو و پری در میرم جون تو! دزد کیه؟! من تازه اولین باره اینجا رو دیدم! اونم از توی چاه افتادم اینجا! دیوار رو سوراخ نکردم! من داشتم از کف چاه رختخواب می‌ساختم! کوتاه بیا جون ما!!


پیرمرد که این قصه رو شنید و فهمید چه رفته بر ماهان چوبش رو زمین گذاشت و نشست پیش ماهان و گفت: عجب! پس که این‌طور، چه ماجرایی داشتی! و چه خوش‌شانس بودی که رسیدی تا اینجا! ازون بیابون دیو و دد کسی جون سالم به در نمی‌بره. از همون اول باس پاتو توش نمیذاشتی! ولی خب! حالا رسیدی اینجا. و این مهمه. دیگه در امانی. نترس. و خب، اگر از اول هم ساده‌دلی نمی‌کردی و نمی‌ترسیدی هیچ یکی ازون چیزها واست اتفاق نمی‌افتاد! بچه که نیستی که! دیو و جن و اژدها چیه! اون‌قدر ترسیده بوی که این خیالات رو بافتی! اَور وُرس فیرز لایز این اَنتیسیپِیشن آقاجان! نشنیدی؟! ولی خب بی‌خیال! دیگه نترس!


این چنین بازی‌ای کریه و کلان
ننمایند جز به ساده‌دلان
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
با خیالت خیال‌بازی کرد
آن همه بر تو اشتلم کردن
بود تشویش راه گم کردن
گر دلت بودی آن زمان به جای
نشدی خاطرت خیال‌نمای
چون از آن غول‌خانه جان بردی
صافی آشام تا کی از دردی
مادر انگار امشبت زاده‌ست
وایزدت زان جهان به ما داده‌ست

پیرمرد به ماهان گفت که تا به این سن که رسیده بچه‌ای نداشته، و تصمیم داره ماهان رو قبول کنه به فرزندی و با هم توی این باغ مثل بهشت زندگی کنن. ماهان هم سریع میگه: به به و به به! چی ازین بهتر! با کمال میل پدر جان!!! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خب! حالا برو بالای اون درخت سیب ببینم چی بلدی! ماهان هم جستی زد و رفت بالای درخت! پیرمرد به ماهان گفت: من میرم یه مُشت کار دارم انجام بدم! تا من نیومدم از درخت نیا پایین. می‌فهمی؟! هر اتفاقی افتاد از درخت پایین نیا. همون بالا بمون. ماهان هم گفت: چشم بابا جان!!! پیرمرد بازم لبخند زد و رفت. ماهان هم بالای درخت تکیه داد به یه شاخه و یه سیب کند و شروع کرد به گاز زدن.




یه مدت گذشت و ماهان حوصله‌ش سر رفته بود! دیگه باغ اون رنگ و بوی اولیه رو نداشت و پاشم هم اون بالا خواب رفته بود! دوس داشت بره حدقل کنار نهری جایی دراز بکشه! همین‌طور توی این فکرا بود که بره پایین یا نه که دید یه جماعتی دارن از دور میان، خوب که نیگا کرد دید لاقربتا!

نوعروسان گرفته شمع به دست
شاه نو تخت شد عروس پرست
هر یک آرایشی دگر کرده
قصبی بر گل و شکر کرده
آن پریرخ که بود مهترشان
درالتاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست

خولاصه! بسیاری زن‌های اون طور قشنگ که ماهان به عمرش ندیده بود اومدن و بساط عیش و نوش رو چیدن و رییس‌شون که اصن اصل جنس بود نشست بالا و باقی شروع کردن به رقص و آواز

برکشیدند مرغ‌وار نوا
در کشیدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فریب
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمه‌گری
ضرب در دستشان به خانه‌ بری

خلاصه، گل بود که به سبزه هم آراسته شد! ماهان خودش خیلی حالش خوب بود که یه بادی هم اومد و آن چنان لعبتان حورسرشت هم که لباس مباس درست حسابی نداشتن! هیچی! ماهان دیگه تاب موندن بالای درخت رو نداشت! ازون ور هم هی این حرف پیرمرده مث اجل معلق جلو چشمش ظاهر می‌شد که یه امشبو بمون رو درخت، یادت نره و این حرفا!

بادی آمد نمود دستان‌ها
درگشاد از ترنج پستان‌ها
در غم آن ترنج طبع‌گشای
مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چاره‌ای سازد
خویشتن زان درخت اندازد
با چنان لعبتان حورسرشت
بی‌قیامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پیرش آمد یاد
بند بر صرعیان طبع نهاد

ماهان اون بالا هی این پا و اون پا می‌کرد و از طرفی اون پایین سفره‌های رنگین و نوشیدنی‌های جوراجور داشت سرو می‌شد. تا اینکه یهو رییس دخترا گفت: به به! همه چیز تکمیله جز یه چیز که خب اونم بوش میاد که الانه از راه برسه!!

شاه خوبان به نازنینی گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت
مغز ما را ز طیب هست نصیب
طیبتی نیز خوش بود با طیب
می‌نماید که آشنانفسی
بر درختست و می‌پزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازی
تا کند با خیال ما بازی

خولاصه! بانوی بانوان هی گفت و گفت تا اینکه ماهان بی‌خیال حرف پیرمرد شد، با خودش گفت: بابا خودت میگی دیو! دیو که به این قشنگی نمیشه! اصن مگه زن هم دیو میشه؟! نهایتم بشه باس عجوزه و پیرزن باشه! اینا که نمیشه! اصن! را نداره! و با همچین زیزنینگی گفت: بله آقاجان! ما که اصن در خدمتیم! اینو گفت و ندیمه‌های بانو رفتن و روی دست آوردنش پایین و بانو لبخندی زد و گفت: بیشین که این رقص اصن اختصاصی مال شماست.



خلاصه! ماهان پشت داد به تخت و رقص بی‌نقص بانوی بانوان رو نگاه کرد و حظ بصر بسیار بُرد. تا اینکه ندیمه‌ها عرق از روی بانو پاک کردن و بانو نشست تو بغل ماهان و مشغول خوردن و نوشیدن شدن، اونقدی که شراب اثر کرد.


چون فراغت رسیدشان از خوان
جام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند
چون به مستی درید پرده‌ی شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتی دید چون شکفته بهار
نازنینی چو صدهزار نگار
نرم و نازک بری چو لور و پنیر
چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بود
در میان گلاب و قند بود
تن چون سیماب کاوری در مشت
از لطافت برون روز زانگشت
در کنار آنچنان که گل در باغ
در میان آن‌چنان که شمع و چراغ
گه گزیدش چون قند را مخمور
گه مزیدش چو شهد را زنبور
چون که ماهان به ماه در پیچید
ماه چهره ز شرم سر پیچید
در بر آورد لعبت چین را
گل صد برگ و سرو سیمین را
لب بر آن چشمه رحیق نهاد
مهر یاقوت بر عقیق نهاد

ماهان خلاصه حسابی مشغول شد و بی‌خبر از هر چه هست و بود شد. که یهو

چون در آن نور چشم و چشمه‌ی قند
کرد نیکو نظر به چشم پسند
دید عفریتی از دهن تا پای
آفریده ز خشم‌های خدای
گاومیشی گرازدندانی
کاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها درگذر که اهرمنی
از زمین تا به آسمان دهنی

همین که ماهان لبش رو که گذاشته بود روی لب لعبتی چنان برداشت و باش چشم توی چشم شد دید لاقربتا! لعبت کجا بود؟! لب مثل قند یهو شده بود مث خرطوم مگس تسه تسه! قیافه شد گاومیش! دندونای ردیف شد دندون گراز! گراز چیه؟! اژدها! اژدها؟! نه!! خود شیطان!!! ماهان دوباره لال شده بود! از ترسش نمی‌دونست چیکار کنه!! همین‌طور بی حرکت واستاده بود و شیطان روبروش همین‌طور می‌خندید و این جا و اون‌جاش رو می‌بوسید و می‌گفت: چرا پس سنگ شدی؟! بابا من که خودمم! لب که همونه! چونه همونه! بیا! بیا! همه‌ش مال تو!

کای به چنگ من اوفتاده سرت
وی به دندان من دریده برت
چنگ در من زدی و دندان م
تا لبم بوسی و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چون تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان!
آن همه رغبتت چه بود نخست؟!
وین زمان رغبتت چرا شد سست؟!

هاع؟! رغبتت شل شده که؟! چی شد پس؟! عفریته می‌خندید و ماهان هیچی نمی‌تونست بگه! همیشه تو سرش این ترس بود که وقتی صبح کنار اونی که فک می‌کنه خیلی دوسش داره بیدار میشه، ببینه طرف مُرده و یه جنازه بغل دستشه. فک می کرد همچین وقتی چیکار می‌کنه؟! خواب همچین چیزی رو حتا می‌دید! که اونی که فکر می‌کرد دوست داره صبح پیشش هست. همه چیزش همونه! لبش هموه! صورتش همونه! تک تک چیزهاش همونیه که شب پیش بود! الا اینکه جون نداره! توی خوابش خیلی از معشوقه‌ی منهای جونش می‌ترسید! فرار می‌کرد تو اون یکی اتاق! درا اما قفل بود! پشتشو میداد به در بسته و فکر می‌کرد! که آخه پس چی رو دوست داشت؟! اگر اون آدمه بود که اون اونجاس! همه چیش همونه! دست و پا و گیسو و لب و رو. اگه اون نبود، پس چی بود؟! اصن آدم وقتی یکی رو دوس داره، واقعن چی رو دوس داره؟!

حالا اما وضعیت از خوابش هم بدتر بود. طرفش تبدیل شده بود به شیطان. هر جای تنش رو که می‌بوسید آتیش می‌گرفت و هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد. هی با خودش می‌گفت کاش از درخت پایین نمی‌اومد. کاش به حرف پیرمرده گوش می‌داد! با به خودش می‌گفت: اینا همه خوابه! من بالای درخت خوابم برده! یا نکنه درختم خواب بود؟! پیرمرده‌م خواب بود؟! اصن ملوم نیس کی به کیه! چی خیاله! چی نیس!!

ماهان دیگه توی حال خودش نبود، هر کدوم از زن‌های قشنگی که حالا دست کمی از شیطان نداشتن دور و برش رو گرفته بودن و جای جای تنش رو می‌بوسیدن و هر بار انگار که می‌مرد و زنده می‌شد.

به نظرش بیهوش شده بود. چشمش رو که باز کرد، صبح شده بود و آفتاب در اومده بود. خودش رو دوباره توی بیابون دید. نه از باغ خبری بود، نه از غذا و شراب. نه از زن‌هایی که یهو اژدها شدن. از اون همه درخت و میوه هیچی باقی‌ نمونده بود. نشست روی خاک زیر تیغ آفتاب و همین طور مبهوت بود! که این چه زندگی‌ای شد! کی بود اون نامردی که به اسم شریک کشیدش بیرون از خونه‌ی رفیقش! یه دیقه آرامش نداشت ازون موقه! همین‌طور نشسته بود و با خودش کلنجار می‌رفت. دوباره این فکر اومده بود تو کله‌ش که نکنه اینا همه‌ش خیال باشه! شاید اصن خواب می‌بینه! ولی از کجا معلوم! شاید اون چیزی که از خونه‌ی دوستش یادشه خواب بود و اینا واقعیته! هر چی بیشتر فک می‌کرد، بیشتر مرز خیال و واقعیت رو گُم می‌کرد. یاد اون هفته‌ای افتاد که درای خونه‌رو بسته بود به روی خودش و تموم مدت حتا یه آدمیزاد رو ندیده بود. حالش مث اون موقع بود. درست نمی‌فهمید کی خوابه، کی بیدار. نمی‌فهمید چه اتفاق‌هایی داره تو خیالش می‌افته، چیا توی واقعیته! چن نفر آدم واقعی وقتی دور و برت باشن، میشن برات سنگ محک! می‌فهمی چی واقعیه، چی خیال! اتفاق‌ها رو با اونا می‌سنجی. اما اینجوری، توی این بیابون که توش فقط شن هست و آفتاب، قلوه سنگ هم حتا نیس، چه برسه به سنگ محک. مرزی نیست بین واقعیت و خیال.

ماهان همین‌طور توی فکر و خیال‌های خودش بود که حس کرد آفتاب دیگه رو سرش نیست. جلوشو نگاه کرد دید سایه‌ی کسی افتاده روش.

سرش رو که بالا کرد دید یه کسی رو به آفتاب واستاده. دستش رو سایبون چشمش کرد و دقیق به صورت یارو نگاه کرد. باورش نمی‌شد!! خودش بود! خودش بالای سر خودش واستاده بود! چشاشو مالید و دوباره نگاه کرد! اشتباه نمی‌کرد. خودِ خودش بود! پاشد ایستاد! اومد بره طرف یارو، یعنی طرف خودش، که اون طرف هم یه قدم رفت جلو! هر چی ماهان می‌رفت دنبالش، اونم می‌رفت جلو. فاصله‌شون همین طور یه قدم مونده بود. ماهان که تندتر می‌رفت، اونم تندتر می‌رفت. این که وا میستاد، اونم وا میستاد! انگار که سایه‌ش.

خلاصه، ماهان همین طور دنبالش رفت و رفت تا رسید به یه رود بزرگ. از رود شنا کنان گذشتن. و باز هم یه ساعتی رفتن تا اینکه یهو ماهان خودش رو جلوی در باغ رفیقش یافت! سریع رفت جلو که در بزنه. همین‌که دستش خورد به در و صدا بلند شد، اونی که تا اینجا راهنماییش کرده بود غیب شد. خدمتکار دوستش اومد و در رو براش باز کرد و گفت: جناب ماهان، خوش اومدید. خیلی دیر کردین! ماهان گفت: دیر کردم؟! خدمتکار گفت: بله! سر شب منتظرتون بودیم! ماهان دستش رو گذاشت رو لبش و آب دهنش و قورت داد. بعد به خدمتکار گفت: الان هم برای موندن نیومدم. اومدم عذرخواهی کنم و برم. اینو گفت و برگشت سمت خونه‌ش. تقریبا صبح بود که رسید خونه. تموم پرده‌ها رو کشید و رفت توی رختخوابش. همین‌طور که به شبای پُر از خیال و کابوس و روزهای خشک و سوزان و بیابون‌طورش فکر می‌کرد خوابش بُرد.



قصه که به اینجا رسید شاه که چشاش گرد شده بود یه دستی به پک و پهلو و لب و صورت بانوی گنبد فیروزه کشید و گفت، نه بابا! این اصله! بعدم لبخندی زد و

قصه چون گفت ماه زیباچهر
در کنارش گرفت شاه به مهر

ولی غافل از اونکه یه سوراخی گوشه خلوتگاه شاه بود و دو نفر داشتن از تو سوراخ کل ماجرا رو دید می‌زدن و قصه رو میشنیدن! که بعدا برن از روش فیلم بسازن! اونم بدون ذکر منبع! البته اونا خیلی صبر کردن که آبا از آسیاب بیفته و جناب رابرت رودریگرز و کوئنتین تارانتینو فیلم رو هزار و نهصد و نود و شیش سال بعد از میلاد مسیح ساختن که کسی ادعای کپی رایت قصه رو نکنه، غافل ازونکه نظامی قصه‌های این بانوی گنبدنشین رو تعریف کرده و دست اونا رو ما امشب رو کردیم.

http://www.imdb.com/title/tt0116367/

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

1501

روز سه‌شنبه: گنبد سرخ


روز سه‌شنبه بهرام شاه رفت به گنبد سرخ به دیدن بانوی سقلابی که روش مثل آتش سرخ بود و خوش مثل آب آبی. طبق معمول بهرام تقاضای قصه‌ای کرد از بانوی گنبد،

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز
خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

و بانوی گنبد سرخ این‌جوری شروع کرد.

گفت کز جمله‌ی ولایت روس
بود شهری به نیکویی چو عروس
پادشاهی درو عمارت‌ساز
دختری داشت پروریده به ناز
دلفریبی به غمزه جادوبند
گلرخی قامتش چون سرو بلند
رخ به خوب ز ماه دلکش‌تر
لب به شیرینی از شکر خوش‌تر
زهره‌ای دل ز مشتری برده
شکر و شمع پیش او مرده

البته دختر این پادشاه مملکت روس، علاوه بر زیبایی‌های خداداد، از هر انگشتش بسیار هنر می‌ریخت هم،

به جز از خوبی و شکرخندی
داشت پیرایه‌ی هنرمندی
دانش‌آموخته ز هر نسقی
در نبشته ز هر فنی ورقی
خوانده نیرنگنامه‌های جهان
جادوییها و چیزهای نهان

فقط یک مورد بود که آب شاه و دخترش نمی‌رفت توی یه جوی، و اون اینکه دخترک هیچ اهل ازدواج و شوهرکردن نبود،

درکشیده نقاب زلف به روی
سرکشیده ز بارنامه‌ی شوی

و فلواقع، همچین پدیده‌ی هنرمند و زیبا و همه چی تمومی خب شوهر می‌خواست چیکار!

آنکه در دور خویش طاق بود
سوی جفتش کی اتفاق بود

بله! آوازه‌ی هنر و زیبایی دختر که پیچید توی عالم، از اقصا نقاط گیتی شاهزاده‌ها و ثروتمندان و آقازاده‌ها و غیره برای خواستگاری خدمت پدرش شرفیاب می‌شدن و از تمامی امکاناتشون از زر گرفته تا زور استفاده می‌کردن که دخترک رو به چنگ بیارن، ولی هیچ کارگر نمی‌افتاد داشته‌هاشون. دختر یه هیچ کدوم رضایت نمی‌داد و بعد از مدتی که از دست این همه ملت سمج به تنگ اومده بود از پدرش خواست که یه قلعه‌ای بالای یه کوهی براش بسازه که دیگه دست هیشکی بش نرسه. پدرش هم که دخترک رو بسیار دوست داشت قبول کرد و بعد از چندی قلعه‌ی مطلوب ساخته شد و دختر با خدم و حشمش نقل مکان کرد به قلعه و اول کاری که کرد از اون همه جادویی که یاد گرفته بود استفاده کرد و جای جایِ قلعه رو دام گذاشت و طلسم کرد. طوری که هر کسی می‌خواست وارد قلعه بشه بی‌اجازه توی همون گام‌های نخست سرش رو به باد می‌داد. حالا یا تیرهای زهرآگین کارشو می‌ساخت یا اتاق تمساحا.

کرد در راه آن حصاربلند
از سر زیرکی طلسمی چند
هر که رفتی بدان گذرگه بیم
گشتی از زخم تیغ‌ها به دو نیم

یک مدت دخترک با ندیمه‌ها و افراد وفادارش توی قلعه‌ش به دور از هر گونه مزاحمتی زندگی کرد. اولا خیلی بهش خوش می‌گذشت. هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد. کاری به کار کسی نداشت و کسی‌ام کاری به کارش نداشت. اما یه مدت که گذشت حوصله‌ش سر رفت. حوصله‌ش از تنهایی سر رفت. حتا یه موقعا دلش واسه خواستگارهاش هم تنگ می‌شد. دلش برای چیزای بی‌خودی حتا تنگ می‌شد. مثل اتاقش توی قصر باباش. مثل آب چاهِ توی حیاط. مثل طعم آبگوشت مامانش. یه روزی که دلتنگی خیلی به تنگ آورده بودش و واقعا نمی‌دونست هم دلش واسه چی تنگ شده، همین طور توی اتاقش قدم می‌زد و از در می‌رفت تا پنجره و از پنجره تا در، تا اینکه گرفت نشست پشت میزش و یه ورق کاغذ در آورد و نگاهی به قیافه‌ش توی آینه انداخت و یه عکس از خودش روی کاغذ کشید. تا سه روز همین‌طور داشت از خودش عکس می‌کشید تا اینکه به تعداد کافی عکس تهیه کرد. بعد زیر تموم عکس‌ها به خط خوش نوشت:


بر چنین قلعه مرد باید بار
نیست نامرد را درین دژ کار
همتش سوی راه باید داشت
چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشویی
نیکنامی شده‌ست و نیکویی
دومین شرط آن که از سر رای
گردد این راه را طلسم‌گشای
سومین شرط آنکه از پیوند
چون گشاید طلسم‌ها را بند
درِ این در نشان دهد که کدام
تا ز در جفت می‌شود نه ز بام
چارمین شرط اگر به جای آرد
ره سوی شهر زیرپای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر
پرسم از وی حدیث‌های هنر
گر جوابم دهد چنان که سزاست
خواهم او را، چنان که شرط وفاست
شوی من باشد آن گرامی مرد
کآنچه گفتم تمام داند کرد
وانکه زیر شرط بگذرد تن او
خون بی شرط اون به گردن او


که بله! این عکس بنده‌س. می‌بینید که همه چی تموم هم تشریف دارم. حالا هر کی توی سرش هوای داشتن من هست، باید چار تا شرط رو عملی کنه، که اگه کرد به مقصودش خواهد رسید. اول از همه که باید آدم نیکنامی باشه، بعدم اینکه باید بتونه طلسم‌های توی قلعه و اطرافش رو باطل کنه. بعدم اینکه باید راه مخفی قلعه رو پیدا کنه و ازوجا وارد شه نه از پنجره و پشت بوم. هر کسی که این چار تا شرط رو انجام داد و وارد قطعه شد، سالم و درست، اون وقته که می‌بریمش قصر پدرم و من میام و ازش چن تا سوال می‌پرسم، اونارم که جواب داد دیگه ردیفه! وگرنه که هر بلایی این وسط سر هر کسی اومد، خونش گردن خودش.

خلاصه! افراد شاهدخت قصه بردن عکسا رو همه جا زدن به در و دیوار و خودش هم بین مردم معروف شده بود به بانوی حصاری.

چون بدان محکمی حصاری بست
رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج اون چون در استواری شد
نام او بانوی حصاری شد.

روزی نبود که کسی از عاشقان برای بدست آوردن شاهدخت توی حصار نیاد، بسیاری سرشون رو به باد دادن توی این بازی و شاهدخت قصه هم خب یه مقدار از دلتنگی‌هاش رو به واسطه این سرگرمی فراموش می‌کرد.

اما بشنوید از جوان رشید و شاه‌نصب که عکس دخترک رو یه جایی دید و ازون موقه هر کاری کرد نشد که بی‌خیال عکس بشه. هی توی کله‌ش راجع به عکسی که دیده بود خیالبافی می‌کرد و لبخند می‌زد. اما از طرفی پرس و جوهاش بهش می‌گفتن عکس این دخترک قاتل بسیاری جوانان و عشاق شده و رسیده به اون به همین راحتی‌هام نیست. شکستن اون طلسم‌ها  یافتن در پنهان قلعه کارهایی بود که تا حالا از دست کسی بر نیومده بوده.

شاهزاده خب این قصه‌ها رو که می‌شنید سعیش بر فراموش کردن صاحب عکس بیشتر می‌شد. اما خب هر چه بیشتر سعی می‌کرد، بیشتر مشتاق می‌شد. تا اینکه یه روز به خودش گفت: آقاجان! باس وارد این بازی شد. اما باید با عقل و تدبیر پیش رفت نه همین‌طور الکی! بالاخره این شاهزاده خانوم که بسیار کمالات داره و جادو بلده و این صوبتا، اینا رو از جایی یاد گرفته دیگه، همین‌طور کمالاتدار متولد نشده که!

این شد که شاهزاده رفت تحقیق کرد و پیگیری تا فهمید این شاهزاده خانوم کجاها کلاس رفته و این بازی‌ها رو از چه کسایی یاد گرفته و خودش هم رفت در محضر اون اساتید شرکت کرد و سعی و کوشش بسیار نمود تا اینکه بالاخره خودش را برای رویایی با طلسم‌های قلعه‌ی شاهزاده آماده دید. راه افتاد رفت تا قلعه و اتفاقا تمام اون طلسم‌ها به نظرش بچه‌بازی اومد! خیلی راحت طلسم‌ها رو یکی بعد از دیگری کنسل کرد و رسید به دیوار قلعه. پیدا کردن راه مخفی هم کاری نداشت. با دهلی که همراش بود شروع کرد دور قلعه راه رفتن و دهل زدن. اونجایی که صدای دهل فرق داشت همون راه مخفی بود. سه ساعت نگذشته بود که توی حیاط قلعه گفت: زکی! همه‌ش همین بود؟! طلسم و راه و مخفی و اینا؟! چیزی نبود که! شاهزاده خانوم هم که واز وِری ایمپِرِسد بهش گفت: خُبالا! هنوز آخری مونده! همراه افرادم برو توی قصر پدرم تا من بیام و ببینیم با شرط چارم چیکار می‌کنی.

شاهزاده رفت تا قصر بابای شهدخت قصه و منتظر موند. شاهزاده خانوم اما با خودش گفت: عی بابا! چه زود تموم شد! این کی بود دیگه! ما گفتیم حالا یه چن سال با این بازی سرگرمیم که! ولی خب! هنوز شرط چارم مونده! ولی اینی که من دیدم تیز تر ازین حرفاس. به هر حال! حالا که باس بریم سر خونه زندگی‌مون اون‌طور که شواهد و قرائن دارن می‌کنن تو پاچه‌مون بذار یه پایان ردیفی بچینیم واسه این قصه که بعدها هم ازش یاد کنن و واسه همدیگه تعریفش کنن! و با همچین هدفی توی سرش راه افتاد سمت قصر پدر.

خلاصه، شاهزاده پاش رو انداخته بود رو پاش و داشت چایی‌شو می‌خورد که شاهزاده خانوم رسید به قصر و رفت پشت پرده‌ی اتاقی که شاهزاده توش بود قایم شد و از لای پرده یه نگاهی انداخت به پسرک و بعد دو تا گوشواره‌ی مروارید خودش رو از گوشش وا کرد و داد به ندیمه‌ش که ببره بده به یارو شاهزاده‌هه. شاهزاده همچین که دو تا مروارید رو دید، گرفت‌شون تو دستش و یه سبک سنگینی کرد و پس‌شون داد به ندیمه و بعد دست کرد تو جورابش و سه تا مرواید دیگه تو همون مایه‌ها کشید بیرون و اونارم انداخت کف دست ندیمه و گف برو این پنج تا رو بده شهدخت گرامی! شاه هم حالا اون بالا روی تراس توی لوژ نشسته بود و شاهد تموم این ماجراها بود. شاهزاده خانوم که پنج تا مروارید رو دید انداخت‌شون توی یه کاسه‌ای و بعد دست کرد تو شکردون و یه مشت شکر ریخت رو مرواریدا و دادش به ندیمه که برشون گردونه به شاهزاده. شاهزاده‌م که شکرا و مرواریدا رو دید از توی قمقمه‌ش یه مقدار شیر به شکر‌ها اضافه کرد و کاسه رو با شیر و شکر و مروارید پس داد به شاهزاده خانوم. شاه و اون ندیمه‌ی بدبخت هم اسگول‌مآبانه همین‌طور بازیچه‌ی دست این دو تا شده بودن. شاهزاده خانوم که کاسه رو دید شیر توش رو هورت کشید و بعد از اینکه سیبیل حاصل رو با پشت آستینش پاک کرد، انگشتری که توی میدل‌فینگرش بود در آورد  گذاشت تو کاسه و پس فرستاد واسه شاهزاده. ازون ور شاهزاده انگشتر رو کرد تو انگشت عروسدومادیش و بعدش یه گوهر بسیار نایابی رو انداخت توی کاسه و برش گردوند. شاهزاده خانوم گشت و گشت تا اینکه توی گنجینه‌ش یه گوهر شبیه همون یافت و انداختش تو کاسه و فرستادش دوباره پیش شاهزاده. این بار شاهزاده یه سنگ آبی خوش رنگ و لعاب انداخت تو کاسه و چشمکی زد به ندیمه و گفت ببرش لطفا برای شاهزاده خانوم! محتویات کاسه که به نظر شاهزاده خانوم رسید لبخندی زد و بدو بدو رفت بالا و به باباش گفت بساط عروسی رو باس ردیف کنیم دیگه! تموم شد! مقبول افتاد!


باباش که چشاش چار تا شده بود گفت: این بازی‌آ چی بود؟! ما که هیچی نفمیدیم! دختره گفت: اینا اسپشیال افکته! واسه جذاب کردن قصه! و الا آخه هزار تا ازین قصه‌ها هست دیگه! سیندرلا هس، سفیدبرفی هس، این یکی تازه توش جدیدا چارلیز ترون هم داره! خب ملت این همه جذابیت رو آخه ول می‌کنن بیان قصه‌ی ما رو تعریف کنن؟! باس یه مقدار به قصه جذابیت داد، نه؟! تدبیر شاهانه چی میگه؟! شاه گفت: خب! درسته! اما همین‌طور رو هوا هم که نمیشه! یعنی دلیلی نداشت این حرکت‌هات؟! شاهزاده خانوم یه فکری کرد و گفت: راست میگی‌آ. همین طور بدون دلیل هم که نمیشه که! باس یه دلیلی بتراشیم براش! و نکته‌ی اخلاقی قصه رو هم توش بگنجونیم که دیگه قصه هم مث خودم همه‌چی تموم شه، نه؟! شاه گفت ایول.

شاهزاده خانوم یه کم فک کرد و بعد گفت: خب! من اول بهش دو تا مروارید گوشواره‌هام رو دادم که یعنی آقاجون! دنیا دو روزه! ارزش این حرفا رو نداره! می‌خوای زن بگیری که چی بشه؟! بعد اون سه تا دیگه‌م مروارید گذاشت روش و پس داد بهم و گفت: تو میگی دو روز؟! من میگم پنج روزم باشه هیچی نیس! تو بگو یه قرون واسه من ارزش داشته باشه! اصن تموم این پنج روز هم تقدیم تو باد! اصن آواز خوش هزار هم تقدیم تو باد! اون لحظه‌ی روییدن عشق هم روش! اونم هزار بار تقدیم تو باد!

شاه سری تکون داد و گفت: به به! خب بعدش؟! شاهزاده گفت: خب بعدش! من شیکر اضافه کردم به اون مرواریدا و پس فرستادم که یعنی: ای آقا! شوما یه عکس ما رو دیدی و اومدی اینجا! اینا همه‌ش از سر هوا و هوسه! مث گناه که شیرینیِ زندگیه! برو آقاجون! برو! ما خودمون از دست همین امثال شما پناه برده بودیم به اون قلعه شده بودیم بانوی حصارنشین! بعد اون شیر اضافه کرد به شکر و شکرها توش حل شده بود! این یعنی اینکه گفت: حرف شوما متین! لاکن  بنده رو این طور نبین، این حقیر بسیار اهل تقوا و پرهیز هستم و این تقوا و پرهیز کعنهو این شیر، شکرهای گناه رو حل می‌کنه می‌شوره می‌بره پایین! خیالیت نباشه! بنوش حال کُن شاهزاده خانوم گل! برام سخته تحمل و غیره!

شاه گفت: عجب! عجب! خب! قضیه‌ی اون انگشتر چی بود؟! شاهزاده خانوم گفت: هیچی دیگه! من خامی کردم سریع جواب مثبت رو بهش دادم اما اون نامردی کرد! شاه گفت: اِِ!! چرا نامردی؟! شاهزاده خانوم گفت: خب ورداشت یه گوهر بسیار نایابی رو گذاشت تو کاسه‌مون، که یعنی اصن پشیمون شدم! بنده مثل و مانند ندارم! درسته شوما بله رو گفتی، اما فک نکنم در حد من باشی! که البته منم نامردی نکردم و یه گوهر کپی همون براش فرستادم که: فک کردی! مام دست کمی نداریم از شوما! بعدم که اون سنگ آبی رو بهم داد به مثابه‌ی زیرلفظی! که یعنی من اصن بله شما رو نشنیده می‌گیرم و این منم که الان دارم تقاضای ازدواج می‌کنم از شما و بسیار خرسند خواهم شد و منت فراوان بر گرده‌ی من می‌نهید اگر پاسخ‌تون مثبت باشه. همچین جنتل‌منانه رفتار کرد دیگه! منم دوباره خام شدم و طی سه سوت اون حرکتش یادم رفت! خلاصه اینجوری! دو تایی عروسی کردن و هپیلی اور افتر روی هر چی نمونه‌ی خارجی مث سفیدبرفی یا سیندرلا رو کم کردن.

قصه که به اینجا رسید بانوی گنبد سرخ یه نیگاه به شاه انداخت که ببینه در چه حاله که دید شاه در حال دیدن خوابِ پادشاهِ چهارمی ازون هفت پادشاه معروفه! بانو هم با خودش گفت: حق داشت بیچاره! اینم شد قصه آخه؟! ملوم نیس جناب نظامی که اون همه قصه‌های خوب رو واس بقیه ردیف کرد، وای چی اینو انداخت به ما! بعدم پشتش رو کرد به شاه و گرفت خوابید.



۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

1497

روز دوشنبه: گنبد سبز


روز دوشمبه رسید و بهرام قصد گنبد سبز رو کرد. اطرافِ گنبد سبز پر بود از درخت و و باغ و جوی. بهرام گور مدتی رو  با بانوی گنبد سبز میون درختا و چشمه‌ها به گشت و گذار سپروند تا عصر. عصر هم رفتن غذا خوردن و بعدش بهرام همون بغل سفره دراز کشید و سرشو گذاشت رو زانوی بانوی سبزپوش و گفت: خب دیگه! حالا وقت قصه‌س.

زان خردمند سرو سبز آرنگ
خواست تا از شکر گشاید تنگ

بانو هم که خب شاه رو می‌شناخت بازی رو با مدح و ثنا شروع کرد، مثل همه‌ی اطرافیان شاه،

پری آن‌گه که برده بود نماز
بر سلیمان گشاده‌ پرده‌ی راز
گفت کاین‌ جان ما به جان تو شاد
همه جان‌ها فدای جان‌ِ تو باد
تاج را سربلندی از سر توست
بخت را پایگاهی از در توست
گوهرت عقد ممکلت را تاج
همه عالم به درگهت محتاج...

خلاصه، بعد از پاچه‌خواری‌های مقدماتی، قصه رو شروع کرد، بدین صورت:

در زمان‌های قدیم توی روم یک آقایی زندگی می‌کرد به اسم بشر! یک بشر بود معروف به پرهیزگار. از بس که کلا از هر چیزی از جنس شهوت به دور بود و هیچ رقمه خودشو درگیر این مسائل نمی‌کرد. بسیار هم ساعی و کوشا بود در امر عبادات و طاعات.

گفت شخصی عزیز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبین در موم
هر چه باید در آدمی ز هنر
داشت آن جمله نیکویی بر سر
مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهیزگار خواندندش

این جناب بشر تک و تنها زندگی می‌کرد، نه یاری داشت، نه غمخواری. خودش تن‌ها غذا می‌پخت. تن‌ها ظرف می‌شست. تن‌ها می‌رفت خرید، تن‌ها می‌رفت سینما. تن‌ها می‌رفت پیاده‌روی. روزی از روزها که هوا خوب بود و آفتابی و نه بادی بود و نه ابری، بشر داشت همین‌طور بی‌هدف تو کوچه‌ها راه می‌رفت که یه آن یه خانومی از اون ور کوچه داره میاد. یهویی صحنه آهسته شد. توی کوچه یه بادی شروع کرد به وزیدن! بشر تعجب کرده بود که آخه این باد از کجا میاد. نکنه بازم خیالاتی شده! امان از دست این خیالات!

ولی انگاری خیالات نبود. خانومه داشت نزدیک می‌شد و باد مث اون روزایی که می‌وزید زیر دامن خانوم مرلین مونرو، وزید زیر چادر خانومه و چادر افتاد اون گوشه و یهو بشر چشمش افتاد به چهره‌ی اون زن، که مث ماه تابان از زیر ابر سیاه چادر نمایون شده بود.

فتنه را باد رهنمون آمد
مه ز ابر سیه برون آمد
بشر کان دید سست شد پایش
تیر یک زخمه دوخت برجایش
صورتی دید کز کرشمه‌ی مست
آنچنان صدهزار توبه شکست

زن نگو بگو دشت گل، اما نه گسترده، که به بلندی سرو. صورتش خون و شیر قاطی. سرخ، اون‌جور که انگار با خون قرقاول شسته باشدش،

خرمنی گل، ولی به قامت سرو
شسته‌رویی ولی به خون تذرو

لب‌هاش مث گلبرگ‌های دمِ سحر که شبنم روش نشسته بود. گلبرگایی که توش پُر بود از شکر،

لب چو برگ گلی که تَر باشد
برگ آن گل پُر از شکر باشد

دیگه از چشم و ابروش رو که نگو،

چشم چون نرگسی که خفته بود
فتنه در خواب اون نفهته بود
عکس رویش به زیر زلف به تاب
چون حواصیل زیر پر عقاب

{جونِ شوما این تشبیه ضریب لاقربتاپذیریش بالای ابراس، چون حواصیل زیر پر عقاب، لاقربتا!}

خالی از زلق عنبرافشان‌تر
چشمی از خال نامسلمان‌تر
با چنان زلف و خال دیده فریب
هیچ دل را نبود جای شکیب

بشر انگار که جادو شده باشه. همین‌طور زل زده بود به زن. زنه هم یه مقدار نگاش کرد، اما یهو انگار که به خودش اومده باشه چادرشه کشید سرشو و رفت.

بشر همین‌طور چن ساعت مات و مبهوت نشسته بود وسط کوچه. آفتاب کم‌کم داشت می‌رفت و شب می‌رسید که بشر از سرما به خودش اومد.

بشر چون باز کرد دیده ز خواب
خانه‌بر رفته دید و خانه‌ خراب

راه افتاد و رفت خونه، اما دیگه نه حال داشت املت هر شبه رو درست کنه، نه اصن حوصله داشت حتا لباساشا در بیاره. همین‌طور با لباس‌هاش افتاد توی تخت و خوابش برد. یه خواب عمیق و خالی. نه تنها واسه نماز شب بیدار نشد، که نماز صبحش هم قضا شد. طرفای ده و یازده صبح بیدار شد که دید خورشید وسط آسمونه و اون لباس بیرون به تن، وسط رختخواب. با خودش گفت: این که نشد کار! اصن کار، کارِ شیطانه. اینجاس که باید خودمو نشون بدم.بله!

بله رو گفت و از جاش بلند شد، دو قدم نرفته بود که نشست رو صندلی و باز به فکر فرو رفت! خب بله و بلا! چطور؟! باس چیکار کنم؟! هی فکر کرد و فکر کرد تا آخرش گفت با خودش چاره‌ش اینه یه مدت دور شم ازین‌جا و این حال و هوا. اصن میرم زیارتی جایی! چرا که نه! هم فاله، هم تماشا. این‌جوری شد که بشر تصمیم گرفت بره بیت‌المقدس زیارت که هوای شیطان از سرش بپره.


ترک شهوت نشان دین باشد
شرط پرهیزگاری این باشد
به که محمل برون برم زین کوی
سوی بین‌المقدس آرم روی
تا خدایی که خیر و شر داند
بر من این کار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زیارتگه مقدس تاخت


{والا ما نمی‌دونم بین‌المقدس به کجا میگن! خوندیمش بیت‌المقدس}

خلاصه، بشر رفت و روزها اونجا افتاد رو خاک و سجده کرد و بالا و پایین و عجز و لابه و ناله که آقاجان، ما این همه سال ترک هرچه شهوت کردیم، اصن اسم‌مون رو گذاشتن بشر پرهیزگار! این دیگه کی بود گذاشتی سر راه ما! گذاشتی حالا! اون باد چی بود آخه؟! عی بابا! حالا دیگه اینا که شده و تموم. دمت گرم. یه کاری کن ما از فکرش بیایم بیرون! پولمونم داره ته می‌کشه. باس برگردیم خونه. دیگه هر گُلی زدی، خواهشا تو دروازه ما نزن. دمت گرمی گفت و راه برگشت رو در پیش گرفت.

قبل برگشتن بشر رفت تو یه قهوه‌خونه‌ای که یه املت و چایی بزنه! قبل زدن نون تو املت رو کرد به آسمون و گفت: عی بابا! در حضر املت! در سفر املت! ولی بازم شکرت!! یه یارویی میز بغلی نشسته بود و داشت به بشر نگاه می‌کرد. هنوز لقمه اول نداده بود پایین که بش گفت: واس املت خدا رو شکر می‌کنی؟! گوجه‌شو کشاورز کاشته، تخمشو مرغ گذاشته، پولشو تو دادی! خداش کجاس؟!

خلاصه! بحث بین این دو تا بالا گرفت و کم کم کشیده شد به جاهای دیگه و کاشف اومد به عمل که همشهری‌ان و قرار شد با هم همسفر بشن تو راه برگشت. شبو توی مسافرخونه‌ای بغل همون قهوه‌خونه موندن و صُب راه افتادن سمت شهرشون.

یه کم که رفتن یارو رو کرد به بشر و گفت: عی بابا! منو بی‌بین! این همه حرف زدیم از دیروز، یادم رفت اسمتو بپرسم! لازم شد، چی صدات کنم؟! بشر گفت: بهم می‌گن بشر! یارو یهو زد زیر خنده و گفت:‌ بشر؟! تو با این اعتقادهات اصن ننگ آدمایی، بشر؟! زکی بابا! من میدونی اسمم چیه؟! اسمم هس ملیخا! سرور هر چی آدمه! بله!!

گفت بشری تو؟! ننگ آدمیان!
من ملیخا! امام عالمیان

و با گفتن یه تعریف از خود نباشه، ادامه داد،

هرچه در آسمان و در زمیست
وآنچه در عقل و رای آدمیست
همه دانم به عقل خویش تمام
واگهی دارم از حلال و حرام
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
هر چه هستند زیر چرخ کبود
اصل هر یک شناختم درست
کاین وجود از چه یافت و آن ز چه رُست

همین‌طور راه می‌رفتن و این جناب ملیخا هی از خودش و علمش و دانشش و توانایی‌هاش رجز می‌خوند و بشر اما تو فکر خودش بود. گه گاهی یه آره و نه و به به و چیزی می‌گفت که یعنی دارم بت گوش می‌دم. اما خب، فکرش جای دیگه بود. جایی که این همه راه اومده بود که فکرشو ازش خارج کنه، ولی خب، تلاش‌هاش همه مذبوحانه.

یه کم که جلوتر رفتن، از دور یه ابر سیاهی رو دیدن. ملیخا یهو رو کرد به بشر و گفت:‌ اگه گفتی چرا بعضی ابرا سفیدن، بعضی سیاه؟! بشر یهو اومد به خودش و گفت: چی سیاهه؟! ملیخا سوالش رو تکرار کرد و بشر که حوصله جر و بحث نداشت، گفت: خواست خدا آقاجان! خدا بعضی ابرا رو سیاه آفریده، بعضیا رو سفید! اینا جز اراده‌ی خداست!! ملیخا یه لبخند ملیحی مث لبخند ژکوند روی جلد دایره‌المعارف‌ها زد و گفت: چی میگی عمو؟! این ابرا که می‌بینی بهش میگن کومولونیمبوس! توش پره از صاعقه! اون سفیدا بعضیا  آلتوکومولوس هس اسمش که احتمال باران توشون هس! یه سر خوشگل پمبه‌ای‌ سفیدهام که بشون می‌گن کولوس! از همونا که شاعر میگه: تو قشنگی، مث شکلایی که ابرا می‌سازن! اونا همون ابرای کومولوسن.

بشر نگاهی کرد به ملیخا و گفت: آره! قشنگه! مث شکلایی که ابرا می‌سازن. حتا شکلایی که همین ابرای سیاه می‌سازن. ابرای صاعقه‌دار. صاعقه که آدمو خشک‌ می‌کنه. وسط کوچه! ملیخا بش گفت: چی میگی؟! من دارم بهت علم یاد میدم، تو شعر تحویلم میدی؟! بشر لبخندی زد و گفت: تو زن و بچه داری؟! ملیخا گفت: یه زن دارم! چطور مگه؟! بشر گفت: خب اومدی زیارت چرا زنت رو نیاوردی؟! ملیخا گفت: زن رو که این‌جور جاها نمیارن که! تازه من که زیارت نیومدم! این واسه اعتبارم تو بازار خوبه! درسته سه هفته در حجره رو بستم! اما اثری که پیچیدن خبر زیارت رفتن من میذاره، سودش خیلی بیشتر از سه هفته فروشه! بشر گفت: پس واسه خدا نیومدی، نه؟! ملیخا خنده‌ای کرد و گفت: خدا؟! فک می‌کنی اصن کسی واسه خدا میاد این‌جا زیارت؟! همه واسه خودشون میان! حالا من دارم راست و بی‌کلک می‌گم. بضیا می‌پیچونن! همین خودت! تو واسه خدا اومدی؟! واسه خودِ خدایِ خالی؟! بشر هیچی نگفت! فرو رفته بود توی فکر و همین‌طور دو تایی راه می‌رفتن.

یه کم که رفتن جلوتر رسیدن به دو تا کوه که تقریبا نزدیک هم بودن، یکی اما فرسایش پیدا کرده بود و اون یکی محکم و استوار ایستاده بود سرِجاش. دوباره ملیخا رو کرد به بشر و با چشمای مشتاق گفت: خب خب! جناب بشر! بگو بینم بابا! این دو تا کوه که نزدیک همه‌ن. تقریبا هم جنس سنگ‌هاشون یکیه، واس چی یکی این‌جور فرسایش پیدا کرده و ریخته پایین، اون یکی اما سفت سَرِجاشه؟!

بشر که خودش هزار تا فکر و خیال داشت و حوصله حرفای این یارو رو هم اصن نداشت، ولی خب، ادبش بش می‌گفت با این که خب سن و سالی ازش گذشته بود تندی نباید بکنه! پس لبخندی زد بش و گفت: ای آقا! تو که جواب منو می‌دونی! چرا می‌پرسی و خودت و منو خسته می‌کنی آخه؟! ملیخا گفت: حتما می‌خوای بگی زمین ملک خداست، دوس داری یکی رو خراب می‌کنه، دوس داره یکی رو درست، نه؟! بشر به لبخندی اکتفا کرد.

ملیخا اما ول‌کنِ معامله نبود! گفت: تو احمقی! نمی‌فهمی! برعکس نهند نام زنگی نیوکول کیدمن آقاجان! تویِ ننگِ بشریت رو هم اسمتو گذاشتن بشر! چشاتو اگه وا کنی می‌بینی می‌بینی اون جلو یه واحه‌ای هست، سرسبز و خرم! اون طرف اما تا چشم کار می‌کنه هیچی نیس! این یعنی این طرف یه آبی این زیر جریان داره! که همون باعث فرسایش زمین و خراب شدن کوه شده! توی ابله اما همه چی رو میندازی گردن خدا! بشر نگاهی بش کرد و گفت: برادرِ من! پدرِ من! من اگه این‌طوری می‌گم نه این‌که این چیزا که تو می‌فهمی رو من نفهمم، یا نبینم، اما حرفم اینه که نباس درگیر این مسایل شد. این یه دامیه که توش رفتن با خودته، اما توش که افتادی دیگه راه رهایی نیست. شبیه این دام‌های شکار که مث جعبه‌س و یه سوراخ داره که درپوشش بزرگتر از خودشه و با لولا وصله به توش! از بیرون که هُل میدی وا میشه و میری تو. اما وقتی رفتی تو، دیگه بیرون نمیشه اومد. پاتو که بذاری توی این عمارت، در بزرگ فولادیش پشت سرت بسته و میشه و دیگه تموم، اسیر شدی. اصن ببرمت خط آخر هتل کالیفرنیا که میگه: یو کَن چِک اَوت اِنی تایم یو لایک. بات، یو کَن نِوِر لیو، آقاجان! نِوِر لیو! ترک نمی‌تونی بُکُنیش! بله! حرف ما اینه چه کاریه! دمبال دردسری؟! ما نیستیم!! نمی‌پرسیم چرا! چرا همون سوسوی نور دور دسته، همونه سرتو سنگین می‌کنه و بت می‌گه یه شب که هزار شب نمیشه! یه شبم بمونیم تو هتل کالیفرنیا!

من نه کز سِرِ کار بی‌خبرم
در همه علمی از تو بیشترم
لیک علت به خود نشاید گفت
ره بپندار خود نباید رُفت
به که با این درخت عالی‌شاخ
نشود دست هر کسی گستاخ

خلاصه، روزها می‌گذشته و این دوتا می‌رفتن و می‌رفتن تا اینکه یه روز خسته و کوفته بعد از چن روز که حتا یه نقطه سبز هم ندیده بودن، رسیدن به یه درخت ستبر و بلند که شاخه‌هاش رفته بود تا آسمون و دور و برش پر از سبزه‌های تر و تازه بود. تصمیم گرفتن شب رو همون‌جا بمونن. ملیخا که ملوم نبود داره با خودش حرف می‌زنه یا بشر داشت می‌گفت: عجب! اینجا که نه چشمه‌ای هس! نه آبی! نه نهری! پس این درخته چطور سبز شده لاکردار؟! خیلی مشکوکه!! بشر بش گفت: بابا بعد این همه روز یه سایه رو سرمون انداخته‌آ. بش میگی لاکردار؟! ای بابا!! ملیخا همین‌طور توی فکر بود و هیچی نمی‌گفت که یهو بشر داد زد: اِ !! اینجا رو! یه کوزه‌مانندی هست، توش هم پُره از آب! به نظرم خوب و سالم و گواراس! چقد خنکه! بشر همین‌طور که مشت می‌کرد توی کوزه‌ای که مث یه حوض کوچیک توی زمین کاشته شده بود و توش آب خنک بود، به ملیخا گفت توام بیا بخور! خیلی خوبه!

ملیخا هم همین‌طور غرق توی فکر و با اکراه رفت جلو چن مشت آب خورد و گفت:‌ ولی بازم می‌گم! یه چیزی مشکوکه اینجا! هیچ آبی نیس! پس این درختا از کجا میاد؟! بشر گفت: نگفتم بهت دمبال علت نباش! هی نپرس چرا؟! ول کن! آبتو بخور! تو سایه دراز بکش! خستگی‌ت رو در کن! صبح زود باس راه بیفتیم بریم! ملیخا که به درخت تکیه داده بود به بشر گفت: به نظرت این خمره‌س، کوزه‌س، چیه؟! این اینجا چیکار می‌کنه؟! بشر گفت: خب یه آدم خوبی ولش کرده این‌جا که یه  تشنه‌ای مث من و تو که رسید، سیراب بشه! دَمِشم گرم!! ملیخا یهو یه خنده‌ی بلندی کرد و گفت‌:‌ بچه شدی؟! کدوم آدم عاقلی وسط بیابون برهوت کوزه‌ی آبشو ول می‌کنه واسه بقیه؟! این یه تله‌س. چون بیابونه و آب کم، شکارچیا این‌جور ظرفای آب رو چال می‌کنن توی زمین، بعد وقتی حیوونا میان آب بخورن شکارشون می‌کنن! فک کنم امشب مهمون داشته باشیم! ولی آی بش بخندیما! جای آهو دو تا نره خر گیرش میاد.

ملیخا خنده‌هاش همین‌طور بلند و بلند تر می‌شد. تا اینکه از زور خنده به پشت افتاد رو زمین و همین‌طور طاقباز دراز کشید. دستاش دو طرف سرش و پاهاش از هم باز! یهو به بشر گفت:‌ اَه اَه! خودم دارم حالم از بوی زیربغلم به هم می‌خوره! این همه روزه تو راهیم! یه حموم نرفتیم! من می‌خوام خودمو با این آبه بشورم! بشر گفت: ای بابا! مریضی؟! اینجا تو بیابون آب کیمیاس! تو می‌خوای خودتو باش بشوری؟! کثیفش کنی؟! نفر بعدی که میاد چی؟! ملیخا گفت نفر بعدی؟! نفر بعدی شکارچیه! بذار آب چرک رو هم به دو تا نره‌خر اضافه کنیم، بیشتر می‌خندیم. اینو گفت و همین‌طور خنده‌کنان ایستاد و دو تا پاش رو گذاشت توی ظرف آب. بشر که طاقت دیدن اینکه این مرتیکه داره آب رو کثیف و آلوده می‌کنه نداشت پاشد و رفت یه کم دورتر تو آفتاب نشست.

ملیخا هنوز کامل پاهاش توی ظرف آب مستقر نشده بود که شروع کرد به فرو رفتن! هر چی دست و پا می‌زد فایده نداشت! شروع کرد داد و بیداد که بشر صداش رو شنید و دویید سمت کوزه، اما تا برسه، هیچ اثری از ملیخا نمونده بود. انگار نه انگار که ملیخایی بود اصلا. آب همون‌طور تمیز و پاک بود، مثل اشک. و حتا یه موج هم روش نبود. صاف و بی‌حرکت. بشر هم وحشت کرده بود، هم تعجب. چوب‌دستیش رو فرو کرد توی آب ببینه آخه مگه یه کوزه چقد عمق داره! هر چی فرو می‌برد چوب رو، باز هم فرو می‌رفت. تا آرنجش هم رفت توی آب. اما چوب به تهش نرسید. بشر چوب رو گرفت دستش و سوار خرش شد. افسار خر ملیخا رو هم گرفت اون یکی دستش و راهی خونه شد.

بشر چن روز بعد رسید به شهرش، با اینکه خسته و کوفته و همچنان گیج بود و منگ، قبل از اینکه بره خونه‌ی خودش رفت بازار تا حجره‌ی ملیخا رو پیدا کنه. می‌خواست خرش رو با بار و بندیلش تحویل خانواده‌ش بده. یادش بود که گفته بود یه زن داره. توی بازار همه ملیخا رو می‌شناختن و یافتن آدرسش کار سختی نبود. بشر راه افتاد سمت خونه‌ی ملیخا و در زد و زنی در رو باز کرد و بشر بش گفت که متاسفه باید خبر مرگ شوهرش رو بهش بده و گفت اومده بار و بندیل و اسباب وسایل و خر ملیخا رو تحویل بده و بره. زن بسیار از بشر تشکر کرد و انصاف و بزرگواریش رو ستود و بش گفت: ملومه شما خیلی خسته‌ای. این همه روز، این همه راه اومدی. حدقل بیاین تو یه چایی در خدمت باشیم! نمک نداره! بشر هم رفت تو و نشست، به نظرش باید برای زن می‌گفت که شوهرش چطور مُرد.

خونه‌ی مجللی بود. از یه باغ بزرگ گذشتن تا رسیدن به عمارت اصلی. زن بشر رو راهنمایی کرد به یه صندلی بزرگِ نیمکت‌مانندی که کنار یه میزی روی تراس بود و گفت زودی با چایی میاد! بشر گفت: نمی‌خواید بدونید شوهرتون چطور مُرد؟! زن انگار که لبخندی زده باشه، گفت: الان نه! وقت زیاده! لبخند رو البته بشر حس کرد! یا حدس زد. از پشت او چادر و روبنده‌ی سیاه چیزی ملوم نبود!

بشر توی صندلی بزرگ و عمیقش فرو رفته بود و به همه‌ی اتفاقای این چن وقت فک می‌کرد، که یهو دید زن داره با سینی چایی توی دستش میاد، اما بدون چادر. باورش نمیشد. خودش بود! همون زنی که توی خیابون دیده بود! همونی که یهو یه بادی از ناکجا اومده بود و چادرش رو انداخته بود! خودِ خودش بود. همه‌ چیش خودش بود. زبون بشر بند اومده بود و همزمان می‌خواست یه چیزی بگه! اما حتا نمی‌تونست حرکت کنه!

زن اومد جلو و سینی رو گذاشت روی میز و گفت: ازون روز یک لحظه‌م نتونستم فراموشت کنم.



قصه که به این‌جا رسید بانوی گنبد سبز به شاه گفت: قبله‌ی عالم نوبه‌ی بعدی که تشریف آوردن، عینک‌ سه‌بعدی‌شان فراموش نشود. باقی قصه رو می‌خوایم از زبون جناب پولانسکی ببینیم توی تلویزیون سه‌بعدی پنجاه و هفت اینچ. نِکست تایم وی گانا واچ بیتِر مون، مای کینگ.

قصه چون گفت ماه بزم‌آرای
شه در آغوش خویش کردش جای




۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

1492

روز یکشنبه: گنبد زرد

روز یک‌شنبه رسید و بهرام چوبین عزم رفتن به گنبد زرد، که بانوی رومی‌ش دَرِش سُکنا داشت رو کرد. پس جام زرین رو گرفت دستش و لباس زربفتش رو هم کرد تنش و راه افتاد سمت گنبد دوم. دیگه طبق معمول شهنشاهان نشست و خورد و نوشید و این صوبتا تا شب شد و خدمتکارا و ندیمه‌ها و باقی دور و بر شاه و زنش رو خلوت کردن. شاه یه نیگاهی انداخت به بانوش و گفت: خب دیگه! وقتی چیه؟! بانوی رومی گفت:‌ چی؟! شاه گفت: قصه!!!

چون شب آمد، نه شب، که حجله‌ی ناز
پرده‌ی عاشقان خلوت‌ساز
شه بدان شمع شکرافشان گفت
تا کند لعل بر زبرجد جفت
خواست تا سازد از غنا سازی
در چنان گنبد خوش‌آوازی

بانوی رومیِ چینی‌ناز هم می‌دونست با فلان شاهی بازی نتوان، دیگه جای نمی‌تونم و نمیشه و حال ندارم و ناز و این صحبتا نیس. شاه می‌خواد، پس باس بش داد.

چون ز فرمان شه کزیر نبود
عذر یا ناز دل‌پذیر نبود
گفت رومی عروس چینی‌ناز
کای خداوند روم و چین و طراز
تو شدی زنده‌دار جان ملوک
عز نصر خدایگاه ملوک...

و خلاصه به عادت مالوف و البته میل وافر شاه، یه مقدار پاچه‌خواری و قبله‌عالم بافی کرد. تا رسید به قصه.


در شهری از شهرهای عراق یک شاه دانا و مهربان و هنرمند و با کمالات و جمالات سلطنت می‌کرد. خلاصه اینکه از هر انگشتش یه هنر می‌چکید و ملت همه ازش راضی بودن و ملک و رعیت آباد و شاد بود. خودِ شاه اما شاد و خوشحال نبود. از زندگیش لذت نمی‌برد، چون همیشه تن‌ها بود. مونس و همدمی نداشت. جمعه‌ها که می‌رفت توی حیاط قصرش قدم می‌زد و ملت رو که می‌دید دست زن و بچه‌شون رو گرفتن اومدن گردش، جای اینکه دلش شاد بشه از شادی رعیتش، دلش می‌گرفت از تنهایی خودش. مخصوصا وقتی این زن و شوهرای جوون رو می‌دید آراسته به انواع رموز دلبرکی. آخ آخ، دلش خون می‌شد. ولی چاره‌ای برای تنهاییش نمی‌دید. توی طالعش خونده بودن که از سمت زنان بهش گزندی خواهد رسید. این شده بود که سعی می‌کرد از زن‌ها دوری کنه! ولی خب، به هر تقدیر نمی‌شد که! واس خاطر همین هر چند وقت یه بار یه کنیزی می‌خرید و روزگاری رو باش می‌گذروند و در واقع رفتار همین کنیزها بیشتر باعث اطمینانِ شاه به طالعش و بدبینیش به زن‌ها شده بود.

هر کدوم از کنیزها که یه هفته از اومدنشون میگذشت و یه مقدار مهر و محبت از شاه می‌دیدن ادعای خاتونی و خانومی می‌کردن. می‌خواستن ملکه بشن! هی طلا جواهر می‌خواستن. باغ و خونه می‌خواستن. انقد که شاه بَرِش مسلم می‌شد که اینا نه اونو، که مال و منالش رو دوس دارن.

چندگونه کنیز خوب خرید
خدمت کس سزای خویش ندید
هر یکی تا به هفته‌ای کم و بیش
پای بیرون نهادی از حد خویش
سربرفروختی به خاتونی
خواستی گنج‌های قارونی...

و این شد که شاه همچنان همیشه تنها بود و غمگین.


خلاصه، شاه هفته به هفته کنیزهای جدید می‌خرید و وقتی ازشون رفتارهای ناپسند رو می‌دید می‌برد می‌فروخت‌شون. انقدری که توی اون اطراف اسمشو گذاشته بودن: کنیزک فروش!! اما توی این همه خرید و فروش، همه تو زرد، حتا یکی هم اون‌جور که باید نبود. همه دو روزه پُر میشدن از غرور و یادشون می‌رفت کی‌بودن و وظیفه‌شون چیه.

شاه چندان که جهد بیش نمود
یک کنیزک به جای خویش نبود
هر که را جامه‌ای ز مهر بدوخت
چونکه بدمهر دید بازفروخت
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک‌فروش شد مشهور

شاه اما بی‌خبر بود که همه‌ی این اتفاقا زیر سر یک پیرزن گوژپشتی بود که از بچه‌گیش تا این سن سال توی کاخ بزرگ شده بود و طاقت نداشت زنای دیگه رو دور شاه ببینه. این می‌شد که تا می‌دید مهر یه زنی داره می‌افته تو دل شاه می‌رفت تو نخ زنه و هی زیر گوشش می‌خوند که ای هلو! ای آلبالو! ای شفتالو! بابا بانوی بانوان روم! تا حالا کجا بودی و ازین حرفا!! کنیزهام خب زود خام می‌شد و جوگیر و هیچی دیگه، از چشم شاه می‌افتادن.

بو د در خانه گوژپشتی پیر
زنی از ابلهانِ ابله گیر
هر کنیزی که شه خریدی، زود
پیره‌زن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نوخریده را از ناز
بانوی روم و نازنینِ طراز
چون کنیز آن غرور دیدی پیش
بازماندی ز رسم خدمت خویش
ای بسا بوالفضول کز یاران
آورد کبر در پرستاران
منجنیقی بود به زیور و زیب
خانه ویران کُن و عیال‌فریب...

خلاصه، پیرزن در خاطر فتنه و فن و شاه همچنان بی‌یار و همدم بودن تا اینکه یه روز برده‌فروشی که از چین برده و کنیز می‌آورد به شاه خبر داد که حاجی! بیا که شانست گفته! هزارتا لعبت چینی، بوقول بچه‌ها اصل جنس!! شاه هم بدو بدو رفت سمت بازار برده‌فروشا.

چه خبر بود اون‌جا! لاقربتا!! هر کی رو شاه انتخاب می‌کرد، دو قدم جلوتر یکی بهتر بود. هی باس می‌گفت آقا ما بریم یه چرخ بزنیم چار جا دیگه‌رم ببینیم خدمت می‌رسیم و اینا! شاه همین‌طور راه می‌رفت بین کنیزکان و نگاه می‌کرد تا اینکه چشم‌ش افتاد به یکی که بین تموم اونا مث آفتاب می‌درخشید. از برده‌فروش در موردش پرسید و برده‌فروش گفت: سلطون جون، می‌خوام به طور خلاصه و این اِ‌ نات‌شِل بت بگم که من که سی ساله کارم اینه و تعریف از خود نباشه این کاره‌َم، هر سری این کنیز رو می‌بینم تا دو دیقه گیجم جونِ جقه‌ی همایونی.

من که این شغل را پذیره شدم
زان رخ و زلف و خال خیره شدم

شاه هم بدجور گرفتار این کنیزک شده بود و دیگه بقیه توی چشمش اصن قشنگ نبودن. شاه رو کرد به برده‌فروش و گفت، خب دیگه! ما همین رو پسندیدیم! خیلی‌ام پسندیدیم! هر چی باشه قیمتش میدیم. حله! دوشواری نداره!

برده‌فروشی یه لبخندی زد به شاه و گفت: حالا کی حرف پول رو زد حضرت والا. این کنیز خب، همون‌طور که می‌بینی از جمال و کمال چیزی کم نداره، اما لاکردار گل بی‌عیب خُداس دیگه! یه عیبی داره که هر کی امروز می‌خره، صبحِ فردا میاره پسش میده! شاه گفت: اِ ! عیب؟! چه عیبی؟!

خواجه‌ی چین گشاده کرد زبان
گفت کاین نوش‌بخش نوش‌لبان

هر چه باید ز دلبری و جمال
همه دارد چنانکه بینی حال

جز یکی خوی زشت وآن نه نکوست
کآرزوخواه را ندارد دوست
هر که از من خرد به صد نازش
بامدادا به من دهد بازش

خولاصه! همه تا وقت خواب دوستش دارنا، از بس خانومه. ولی وقت خواب که میشه متسفانه هیچی به هیچی! یعنی می‌خوام بگم زیادی اصرار کنی یوهو دیدی زد خودشو ناکار کرد. ینی می‌خوام بگم قضیه جدیه! ناز و این صوبتا نیس! خولاصه که عیبش اینه! حالا اگه پایه‌ای بپیچم ببری! پولم نده اصن! تو اگه بتونی اینو خوشال کنی من واسم کافیه جناب شاه! به خدا اگه! ما اونقدرام فرومایه نیستیم که! اسم‌مون بد درفته!

شاه گفت پس بذار من برم یه دور بزنم! ببینم چه خبره! میام باز! و خب رفت و هر چی دور زد، هر چی نگاه کرد. اون همه لعبتان چینی رو، دید نه! دلش پیش همون کنیزک مونده! هی با خودش سبک سنگین می‌کرد. می‌گفت: ای بابا! ببینا! وضعیت ما رو! یه بارم از یکی خوش‌مون اومده اینجوری عجب عیبی داره لاکردار! کاش حدقل کچل بود! دماغش کج بود! چمیدونم کور بود! اینم شد عیب آخه؟! ولی خب، آخرش بی‌خیال اون یه دونه عیب شد و برگشت سراغ همون زن...


عاقبت عشق سرگرایی کرد
خاک در چشم کدخدایی کرد
سیم در پای سیم‌ساق کشید
گنبد سیم را به سیم خرید
درِ یک آرزو به خود در بست
کشت ماری، وز اژدهایی رَست

خلاصه، کنیزک اومد خونه‌ی پادشاه و بسیار معقول و خانوم و هنرمند، هر روز همه‌ی امور رو سر و سامون می‌داد. به پخت غذاها نظارت می‌کرد. کار باغبون‌ها رو بررسی می‌کرد. از زیر زمین تا پشت بوم کاخ رو به کردار و قشنگ کرده بود. شاه هم نگاه می‌کرد و حظ می‌برد. تا اینکه پیرزنه دوباره شستش خبردار شد که دل غافل! مورد جدید!!! رفت و شروع کرد از کنیز جدید تعریف و تمجید کردن که: ای بابا! این دستای ظریف تو که نباس برنج پاک کنه! باس بره دو دسکش‌های پوست آهو! بابا تو که نباس بری واسه شاه غذا ببری! لشکر چین و هند باس هر روز واس تو غذا بیاره و این حرفا! کنیز جدید اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود! در واقع تیزتر ازین حرفا بود! پیرزن هر فتنه‌ای می‌کرد کارگر نمی‌شد. تا جایی که دیگه شب و روز نشاسته بود واسه دخترک. این شد که دخترک رفت و قضیه‌ی پیرزن و مزاحمت‌هاش رو برای شاه گفت و شاه هم تازه فهمید که قضیه چی بوده و اون کنیزکان قبلی چرا یه هفته نشده هوا برشون می‌داشت. همون موقه دستور داد پیرزن رو از کاخ بیرون کردن و زندگی به خوبی و خوشی توی کاخ جریان داشت. آل این اُردِِر.


شاه هم هر دیقه‌ای که می‌گذشت بیشتر دخترک رو دوست می‌داشت و حس می‌کرد واقعا عاشقش شده. و خب، به احترام همین حسش به اون یه دونه خواسته‌ی دخترک سعی می‌کرد احترام بذاره و هیچ‌وقت اون موضوع رو اصن پیش نکشه. تا اینکه یه شب که همین‌طور همو بغل کرده بودن و عطر کُندُر و نوای رود و مواردی ازین دست به عنوان کاتالیزور جمله‌گی دست به دست هم داده بودن...

تا شبی فرصت آنچنان افتاد
کآتشی در دو مهربان افتاد
پای شه در کنار آن دلبند
درخزیده میان خز و پرند
قلعه‌ی آن در آب کرده حصار
وآتش منجنیق این بر کار
شاه چون گرم گشت از آتشِ تیز
گفت با آن گل گلاب‌انگیز
کای رطب‌دانه‌ی رسیده‌ی من
دیده‌ی جان و جانِ دیده‌ی من
از تو یک نکته می‌کنم در خواست....

دخترک گفت: آقا، گفتم که! نمی‌شه. نمی‌تونم! نه که نخوام‌ها. جونِ شما اصن الان، لاالاهَلَلا!!! ولی خب، نمیشه دیگه! شاه گفت: چی میگه رطب‌دانه جان، بذار بیت رو تموم کنم حدقل! دخترک گفت:‌ بفرما!!


از تو یک نکته می‌کنم در خواست

کآنچه پرسم مرای بگویی راست

کنیزک گفت: ای بابا! شرمنده! ما گفتیم چی می‌خوای بگی! ملومه که راستشو می‌گم. شاه پرسید:‌ خب آقاجانم! تو به این جوونی، قشنگی، ماهی، رطب‌دانه‌گی، این چه بازییه سر من در میاری؟! خب آخه چرا؟! بگو شاید چاره کردیم!!! دخترک نگاهی کرد به شاه و گفت: والا چی بگم! باس راستشو بگم! حیقتش یه مرضی هست توی خونواده‌ی ما. هر کدوم از دخترای خونواده فردای اولین شبی که فلان! ملتفتی که! شاه گف: بله بله! خب؟! فرداش چی؟! دخترک گفت: والا از فرادش رنگ و رخ دخترا زرد میشه! کم کم ضعیف و ناتوان میشن و به ماه نکشیده، می‌میرن. من خیلی می‌ترسم. خیلی‌آ. یعنی شما دلت راضی میشه من بیفتم بمیرم؟! اگه قرار باشه اون‌جوری مریض بشم و با درد و رنج و روی زرد بمیرم، همون ترجیح می‌دم خودم همین‌جا خودمو بکشم و یهو از زیر لباسش یه خنجری رو در آورد و خیلی جدی برد سمت قلبش!!

شاه دست دخترک رو گرفت و گفت: ای بابا! چه کاریه! یه سوال پرسیدیم! کاری نداریم که! بیا اصن، غلاف کن اونو! بیا بگیریم بخوابیم اصن! کنیزک لبخندی زد و شاه رو بوسید و گفت: قبل از خواب توام خب راستشو بم بگو! واس چی دم به دیقه کنیز عوض می‌کردی؟! می‌دونی تو خیابون مردم بت چی می‌گن؟! شاه سرشو انداخت پایین و گفت: کنیزفروش؟! دختر سرشو تکون داد و شاه قصه‌ی طالع‌ش رو برای دخترک گفت.

روزها همین‌طور میگذشت و علاقه شاه به دخترک روز به روز هی بیشتر می‌شد. اما چاره‌ای نبود جز صبر و صبر و صبر. صبری که ملوم نبود کی به ثمر می‌رسه. اصن ملوم نبود به ثمر میرسه یا نه. تا اینکه یه روز که شاه داشت توی حیاط کاخش راه می‌رفت پیرزن گوژپشت از کنار یه دیوار اومد بیرون و به شاه گفت: قبله‌ جان عالم! تو منو انداختی بیرون! اما مهر خودت رو که نمی‌تونی از دلم بندازی بیرون! من طاقت دیدن رنج ولی‌نعمتم رو ندارم! اگه بخوای بهت کمک می‌کنم مشکلت رو حل کنی!! شاه هم با خودش گف: حالا گوش کردن به حرفای این پیرزن که ضرر نداره که.

پیرزن به شاه گفت، می‌دونی یه کره‌ی جدید که به هیشکی سواری نمیده رو چطور رام می‌کنن؟! شه گفت: تو بگو! پیرزن گفت:

گفت گر بایدت که کره‌ی خام
زیر زین تو زود گردد رام
کره‌ی رام‌کرده را دو سه بار
پیش او زین کن و به رفق بحار

که بله! باس یه کره‌ی دیگه‌ای که رام هست رو جلوی چشم اون زین کنی ازش سواری بگیری تا اینم بیاد تو کار. ملتفتی دیگه؟! زنا حسودان شهنشاها! راهش همینه و بس! شاه هم گفت: ایول به تو بابا! چه چرچیلی بودی تو و ما خبر نداشتیم! بعدشم خنده کنان رفت و یک کنیز جدید خرید و دست در گردنش هی جلوی دخترک رژه می‌رفت و...

شوخ و رعنا خرید نوش‌لبی
مهره‌بازی‌کنی و بوالعجبی

خلاصه! شاه بازی‌هاش رو با دخترک می‌کرد و تا کار می‌رسید به جای باریک، می رفت سراغ این کنیزک! گرچه لذت چندانی نبود براش توی این بازی، اما خب، همه‌ی امیدش این بود که ترفند پیرزن کارگر بشه و رشک و حسد توی دخترک شعله‌ور...

وقت بازی در آن فکندی شست
وقت حاجت بدین کشیدی دست
ناز با آن نمود و با این خُفت
جگر آنا و گوهر این‌جا سُفت

دخترک هی سعی می‌کرد توجه نکنه به این رفتارها و حرمت شه و کنیزی رو نگه داره. یه حدسایی هم میزد که این آتیشا از گور اون پیرزنه بلند شه! پس هی سعی داشت همه چی رو نادیده بگیره، ولی خب، هر چی میگذشت بیشتر می‌فهمید که علاقه‌ش به شاه فرای رابطه‌ی شاه و کنیزه! و خب، عشق هم که صبر نمی‌شناسه...

گرچه از راه رشک داده شاه
گرد غیرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگی نگذشت
یک سر موی از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش که این چه فن است
اصل طوفان تنور پیرزن است
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود
صبر در عاشقی ندارد سود


خلاصه، بالاخره تحمل دخترک تموم شد و یه شب که توی بغل شاه بود بهش گف:‌ یادته اون شب بم گفتی همیشه باید راستشو بگیم؟! خب حالام راستشو بم بگو! این چه کاریه آخه داری بام می‌کنی! گیرم چیزی که خواستی بهت ندادم. خب توام میرفتی از کس دیگه می‌گرفتی. حرفی نبود که، آخه ولی اینجوری چرا؟! می‌خوای ما رو بکشی خب مث مرد شمشیرو بکش و بزن، دیگه این بچه بازی‌آ چیه خداییش! که یارو زنه رو جلو چشم ما اینجور و اون‌جور می‌کنی. آدمم یه تحملی داره دیگه خب،

تا شبی خلوت آن همایون‌چهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر
گفت کای خسرو فرشته‌نهاد
داور مملکت به دین و به داد
صبح‌وارم چو دادی اول نوش
از چه گشتی چو شام سرکه‌فروش؟!
گیرم از من نخورده گشتی سیر
به چه انداختیم در دم شیر؟!
داشتی تا ز غصه جان نبرم
اژدهایی برابر نظرم!
گشتنم را چه در خورد ماری
گر کُشی هم، به تیغ خوب، باری...

دخترک یه کم خودشو توی بازوهای شاه جا به جا کرد و گفت: ولی خداییش، من توی این مدت تو رو خوب شناختم. این بازی‌ها و دسیسه‌ها از دست و فکر تو نمیاد. اگه مث همیشه راستشو بم بگی که آتیشا از گور که بلن میشه؟! قول میدم بهت، قول میدم، به خدا، اصن به جون خودت قول می‌دم که خطر مرگ رو به جان بخرم و اون‌ چیزی که این همه مدت طالبش هستی رو بهت بدم.

به چنین ره که رهنمون بودت؟!
وین چنین بازی‌ای که فرمودت؟!
خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام
تا نپرم که تیزپَر شده‌ام
به خدا و جان تو سوگند
که ازین قفل اگر گُشایی بند
قفل گنجِ گُهر بیندازم
با به افتاده شاه در سازم


شاه هم که توی چشمای دخترک که زیر نور چراغ برق می‌زد می‌خوند که راست میگه، همه‌ی قصه و راهکار پیرزن و باقی ماجراها رو براش تعریف کرد که پیرزنه بش گفته که این دخترک موم نیس، آهنه! جز با آتیش نرم نمیشه! باس رنجش بدی! ولی نگران نباش! چون دوست داره درد و رنجش تو رو می‌رسونه به مقصودت،

نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه، زان جا که با تو رای من است
درد تو بهترین دوای من است

دخترک همین‌طور که گوش می‌داد، مستقیم توی چشمای شاه نگاه می‌کرد، بدون اینکه پلک بزنه! شاه ساکت شد و دختر همین‌طور نگاه می‌کرد، تا اینکه بالاخره گفت: گناهکار و بدخواه باید به عذاب کارهاش برسه، نه؟! شاه گفت:‌ بله! البته! حتما پیرزنه رو تنبیه می‌کنیم!! دخترک گفت: نُچ! تنبیه کافی نیس! وجود این منبع شره! باید کلکشو بکنی! شاه گفت: ای بابا! باشه! باشه! هر چی تو بگی! دخترک گفت: همین‌طور معمولی هم نه ها! همون طور که اون هی بین ما آتیشی روشن می‌کرد که دودش بره توی چشم هر دو تامون، باید بندازیش توی آتیش که بین شعله و دود خاکستر بشه. باشه؟! شاه گفت باشه.

صبح فردا پیرزن کشته شد و شاه هم به وصال دخترک رسید. فرداش، هر دو هی نگران بودن که چی می‌خواد بشه! که یعنی دخترک می‌میره یا زنده می‌مونه؟! یه مدت که گذشت دیدن چهره دخترک هی داره زرد میشه، اما زردیش زردیِ زاری نبود. مثل زردی زعفرون بود! از شادی بود و رضایت. سال‌ها گذشت و گزندی به دخترک نرسید.

قصه که به اینجا رسید بانوی رومی بهرام، دستاشو دور گردن شاه حلقه کرد و گفت: خوب بید؟! شاه هم گفت: ایول! لبت پُرقند!

شه چو این داستان شنید تمام
در کنارش گرفت و خفت به کام

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

1491

گنبد اول: گنبد سیاه


روز شنبه شاه رفت به گنبد سیاه، پیش بانوی هندوانه‌ی خودش، که گویا از اهالی کشمیر بود و اون روزها هنوز دعوا بین پاکستان و هندوستان سر کشمیر نبود و اهل کشمیر، بدون درد و خون‌ریزی، همون هندوستانی بود. این اتفاقا یکی از ناشاهدخت‌ها بود توی این هفت گنبد، چون هندوستان اصلا شاه نداشت. یه مقدار که شاه خورد و آشامید و آرمید و باقی قضایا، به خانم هندی گفت: خب باباجان، یک قصه‌ای چیزی بگو سرمون گرم‌تر شه، نه! و بانوی هندی شروع کرد.

بچه که بودم دایه‌مون برام تعریف کرد که روزی روزگاری توی قصر بابام، یه خدمتکاری بود بسیار خانوم و باسلیقه و با تدبیر و نیکو، از هر انگشتش یه هنوز می‌چکید و همه چیزش خوب بود الا اینکه همیشه لباس سیاه تنش بود. یه شب کسی ازش دلیل اینکه بیس‌چار ساعت لباس سیاه فقط تنش بود رو جویا شد و قسمش داد که راستشو بگه. خانومه هم چون خیلی خداترس بود گفت: حالا که قسمم دادین باید بگم، خودتون خواستین.

گفت که: سال‌ها قبل که منم جوون بودم و بر و رویی داشتم هنوز، من توی کاخ یک شاه بسیار خوب و مهربون و عادلی کنیز بودم. این شاه ما خیلی مردمدار و مهمون‌نواز بود. هر کی از دور و بر کاخ که رد می‌شد رو می‌آورد داخل و بش آب و غذا می‌داد و در عوض ازش درخواست می‌کرد که یه قصه‌ای بگه براش. همه چیز این شاه خوب و عالی بود، الا یه رازی که داشت و به هیچکس نمی‌گفت و اون این‌که چرا چن سالی بود که همیشه لباس سیاه تنش بود. پیش از اون شاه همیشه لباس‌های رنگ وارنگ و همچین شمبه یک‌شمبه‌ی خوب و قشنگی می‌پوشید، اما یک‌هو یه مدت غیب شد و وقتی برگشت دیگه جز لباس سیاه به تنش ندیدیم. واسه همه سوال بود که آخه چی‌جوری شد که اینجوری شد!

یک شبی که شاه من رو برده بود تو خلوت خودش، بازی‌مون که تموم شد بهش گفتم: قبله جانِ عالم، یه سوالی دارم من از شما، انصافا روی ما رو زمین ننداز و جوابش رو بمون بگو. واس چی همه‌ش لباس سیاه تنته؟ شاه گفت: ای بابا، تو به این قشنگی، چرا می‌خوای بدونی قصه رو؟! جونِ خودت اون شب خب مهمونیِ رسمی بود و بت گفتم اون لباس شب بلنده که پوشیده بودی بت میاد، اما لباس سیاه بیس‌چار ساعت تنت باشه هیچ بهت نمیادا! بالاخره از من اصرار و از شاه انکار تا اینکه با استفاده از تمامی امکانات ممکن شاه گفت: باشه! دیگه اصرار می‌کنی دیگه. بهت می‌گم.

شاه شروع کرد: می‌دونی که، خب من خیلی مهمون دوس دارم، از مهمون بیشتر قصه دوس دارم. هر کسی این‌جا مهمونم می‌شد ازش می‌خواستم یه قصه‌ای چیزی برام بگه. تا اون روز که اون یاروی سیاهپوس مهمونم شد. غذا که خوردیم و چایی بعدش رو داشتیم می‌زدیم بهش گفتم: خب غریبه! چرا تمام لباس‌هات سیاهه تو این خرماپزون تابستون آخه؟! یارو غریبه‌هه گفت: شما به گردن من حق نون و نمک داری، ولی خداییش ما رو معذور بدار از گفتن دلیل این لباس سیاه. اصن به خاطر همین نون و نمک. نمی‌خوام باعث بدبختی و گرفتاری شما باشم. اما خب، من، همون طور که تو الان پیله کردی، سیریش شدم چسبیدم به یارو تا اینکه گفت: با این همه اصرار که می‌کنین که منو شرمنده کردین که حضرت والا، خب پس همین‌قد بتون بگم که توی بلاد چین یه شهری هست به اسم شهر مدهوشان. توی این شهر که وارد بشین تموم مردمش سیاه‌پوشن. دیگه سرمم بره ازین بیشتر نمیگم. یارو خدافظی کرد و رفت و ما موندیم و معمای شهر مدهوشان. 

قصه که به اینجا رسید بانوی کشمیری جام شاه رو پر کرد و ادامه داد:‌ خلاصه، شاه یه مدت با اشتیاقش برای فهمیدن دلیل سیاه‌پوش بودن اون مرد و مردم اون شهری که در موردش گفته بود سر و کله زد و سعی کرد فراموش کنه این قضیه. اما خب، خیلی زود فهمید که صبر جوابگو نیس. تاج و تخت رو سپرد دست یکی از بستگان و به قدر کافی برای خرج سفر و اقامت و باقی قضایا خزانه رو تیغ زد و راهی بلاد چین شد و بعد از کلی پُرس و جو، شهر مدهوشان رو یافت.

عجب شهری! مدمان همه ماهرو، اما مثل ماه توی تاریکی. همه توی لباس سیاه. شاه یه سالی به طور ناشناس توی تموم محله‌های شهر زندگی کرد و هی از همه در مورد راز این لباس‌های سیاه می‌پرسید، اما کسی چیزی بهش بروز نمی‌داد. تا اینکه توجهش به یه قصابی جلب شد که همیشه ازش گوشت می‌خرید. به نظرش این قصابه کیس مناسبی رسید واسه کار کردن روش. ازون روز دیگه شاه رفت توی نخ قصاب. هر روز میرفت ازش گوشت می‌خرید. جای سکه نقره، طلا می‌داد. جای ده تا سکه، بیس تا می‌داد. می‌نشست باش از زمین و زمان صحبت می‌کرد، تا اینکه خیلی با هم صمیمی شدن. اونقد که قصاب یه روز شاه رو دعوت کرد خونه‌ش واسه نهار.

قصاب هر چیزی که بشه فکرش رو کرد رو واسه شاه آماده کرد، اما شاه که پی این حرفا نبود. شاه دنبال یه چیز دیگه بود. کم کم که سرشون از شراب بعد از غذا گرم شده بود شاه رو به قصاب گفت: حاجی! بالاغیرتا! یه سوال ازت می‌پرسم روی ما رو ننداز زمین! به حرمت این نون و نمک که خوردیم با هم، خداییش! این تن بمیره! قصاب هم گفت:‌ شما جون بخواه. من اصلا خودمم پی یه فرصت هستم لطف‌های شما رو جبران کنم. این همه طلا و پولی که شما به من دادی ده برابر حق منه. در واقع اگر راهی‌ام پیدا نکنم که جبران کنم این لطف رو، باس همه‌شو پس بدم. جون آقا همه‌ش تو گنجه‌س. دس بشون نزدم. شاه گفت:‌ ملومه آدم خوبی هستی‌آ. بس دمت گرم، بمون بگو واس چی شما همه لباس سیاه می‌پوشین؟! جریانش چیه؟! قصاب نگاهی به شاه کرد و گفت:‌ زکی! پس همه‌ش همین بود؟! این همه رفاقت و مهربونی و اینا، واسه این بود ها. ولی خب، مهم نیس، حالا که انقد مشتاقی بدونی بهت میگم. بپوس کفش و لباست رو. اینجا نمیشه بت گفت، میریم جایی که بشه بهت گفت.

مرد قصاب راه افتاد و شاه هم دنبالش. رفتن و رفتن تا رسیده به یه خرابه‌ای بیرون شهر. یه گوشه توی خرابه یه سبد بود و یه تیکه طناب توش. مرد قصاب رو کرد به شاه و گفت: خب! حالا شما باید بری بشینی توی این سبد. شاه نشست. بعد قصاب یه سر طناب رو بست به سبد و ادامه‌ش رو به گردن شاه و باقیش هم همین‌طور رها بود. به شاه گفت: خب، یه دقه چشات رو می‌بندی، وقت باز کردی راز خاموشی و سیاه‌پوشی مردم این شهر بهت روشن میشه. شاه هم چشماش رو بست و وقتی باز کرد خودش رو وسط زمین و آسمون معلق دید. انگار که با طناب به جایی وصل شده بود. تموم زندگیش بسته به همون طناب بود. تا بود زنده بود، قطع که می‌شد کارش تموم می‌شد. شاه همین‌طور با ترس و لرز در حالی که خودش رو لعنت می‌کرد که این چه کاری بود که کرد، حواسش بود یه وقت طناب پاره نشه که یهو یه پرنده بزرگ کوه‌پیکری رو دید که به سمتش پرواز می‌کنه. به خودش گفت: یا حالا، یا هیچ‌وقت! باس آویزون شم به پاهای این پرنده! بالاخره لونه‌ای، خونه‌ای چیزی داره دیگه. ازین پا در هوایی که بهتره! و محکم آویزون شد به پاهای پرنده و رفت و رفت. تا این‌که پرنده جایی فرود اومد. شاه از خستگی اون همه ساعت آویزون موندن روی پای پرنده، خوابش برد.

چشم‌هاش رو که باز کرد چیزهایی که می‌دید رو باور نمی‌کرد. انگار توی خود بهشت موعود بود. هر طرف جوی‌های خنک و زلال روان بود. آفتاب اون بالا می‌تابید و توی آب جوی‌های مث مروارید می‌درخشید. هر طرف سایه‌های درخت‌های سرسبز افتاده بود که از شاخه‌هاشون میوه‌هایی آویزون بود که شاه تا حالا نه عطرشون رو شنیده بود، نه رنگ‌شون رو دیده بود. پرنده‌ها هر طرف آواز می‌خوندن. سنگ‌ها انگار همه زمرد و فیروزه بودن. انگار هیچ زشتی و نازیبایی تا حالا پاش وا نشده بود به اون سرزمین. شاه کمی از میوه‌های درختا خود. طعم‌ش شبیه هیچ چیزی که تا حالا خورده بود نبود. یک‌جوری انگار که زنده باشه، آروم آروم همه جا رو لمس می‌کرد و توی تنش پراکنده می‌شد و ته‌نشین می‌شد. یه مدت که گذت یه ابری که شبیه هیچ‌کدوم از ابرهایی که تا حالا دیده بود نبود، اومد و بارون آهنگینی شروع کرد به باریدن. قطره‌های بارون که می‌افتاد رو گل‌ها و درخت‌ها و نهرها صدای موسیقی همه جا می‌پیچید. همه چیز به هارمونی عجیب داشت. شاه به نظرش اومد لذت و خوشی از این بیشتر دیگر هیچ‌جا و هیچ‌جور ممکن نیست. هنوز مدتی ازین فکرش نگذشته بود که غروب شد و هوا شروع کرد به تاریک شدن. آسمون گرگ و میش بود که شاه صدای از دور شنید. انگار یه گروهی داشتن می‌اومدن سمتش.

کمی که نردیک‌تر اومدن شاه نمی‌تونست به چشم‌هاش اعتماد کنه. یه گروه از زنانی بودن که زیبایی‌شون چیزی بود فراتر از تموم چیزی که شاه به عنوان زیبایی میشناخت. تموم اون دشت و دمن در مقابل زیبایی هر کدوم ازونا انگار بیابون، انگار خار و خاک. 

یک جهان پر نگار نورانی
روح‌پرور چون راح ریحانی
هر نگاری بسان تازه بهار
همه در دست‌ها گرفته نگار
دست و ساعد پر از علاقه‌ی زر
گردن و گوش پُر ز لولو تر

دسته‌ی زن‌ها شمع به دست و تخت و فرش به دوش اومدن و شاه هر لحظه صبر و قرارش از دیدن اونا کمتر و کمتر می‌شد. اصلا به آدمی نمی‌رفت، نه قیافه‌هاشون، نه حرکات و مشی و حال‌شون. 

بر سر آن بتان حورسرشت
فرش و تختی چون فرش و تخت بهشت
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند


شاه گوشه‌ای پنهان شده بود و اینا رو هی نگاه می‌کرد و به نظرش می‌اومد واقعا زیبایی ازین بیشتر ممکن نیست. اما این نظر شاه دیری نپایید. چون تخت‌ها که فرود اومد و فرش‌ها که پهن شد، یک بانویی پدیدار شد که باقی زن‌ها در مقابلش انگار که جمن باشن و اون گل سرخ. موهاش مثل حریر سیاه و روش مثل ماه کامل سفید. زن که نشست روی تخت رو کرد به باقی زن‌ها و گفت: انگار غریبه‌ای بین ماست، زود پیداش کنین! دیری نگذشت که زن‌ها شاه رو پیدا کردند و بردند نزدیک سرورشون. شاه که هم دستپاچه شده بود هم ترسیده بود گفت: من، خب، در واقع، نمی‌خواستم مزاحم بشم، همون دم در نشسته بودم که توی دست و پا نباشم! سرور زنان لبخندی زد و دستش رو دراز کرد و گفت: چه حرفیه! شما مقامت ازین حرف‌ها بیشتره، بیا بالا و بشین پیش خودم. شاه هم دست بانوی بانوان رو گرفت و بوسید و پایین تخت‌ش کنار پاش نشست. زن اما دست شاه رو گرفت و برد پیش خودش نشوندش.

خلاصه، شاه نشست پیش بانوی بانوان و خوردنی و نوشیدنی از انواع مختلف براشون آوردن و سیر خوردن و خوب نوشیدن. الکل که کم کم اثر کرد و سر شاه که گرم شد و

شد به دادن شتاب ساقی گرم
برگرفت از میان وقایه‌ی شرم
من به نیروی عشق و عذر شراب
کردم آن‌ها که رطلیان خراب

گرمی شراب و شور و شوق و این صوبتا تموم قدرت شاه رو توی لب‌هاش جمع کرد و رفت جلو و بوسه‌ای زد به لب‌های بانوی اعظم! یه مقدار منتظر موند ببینه کشیده‌ای چیزی نصیبش میشه یا نه، اما هیچی نشد. انگار بانو هم خودش بدش نیومده بود.

چون‌که دیدم به مهر خود رایش
اوفتادم چون زلف در پایش
بوسه بر پای یار خویش زدم
تا مکن بیش نگفت، بیش زدم

شاه از فرق سر تا شصت پای یا رو غرق بوسه کرده بود و دستش گاه توی زلف بلد و تیره و تار یار بازی می‌کردو گاه هم با این سوی یا آن سوی ستون فقرات! و در اون بین هم صحبت‌های شیرین

گفتنش دلپسند، کام تو چیست؟
نامداریت هست، نام تو چیست؟
گفت من ترک نازنین اندام
نازنین ترکتاز دارم نام
گفتم از هم‌نشینی و هم‌کیشی
نام‌ها را بود به هم‌خویشی
ترکتاز است نامت این عجبست
ترکتازی، مرا همین لقب است


کم کم کار بالا گرفت و شاه با بوسه و بازی راضی نمیشد،

خبز تا ترک‌وار در تازیم
هندوان را در آتش اندازیم

بانوی بانوان اما گفت: امشب باید به همین بوسه و باقی قناعت کنی، که بیشترش ممکن نیس. دیگه باس حرمت رفاقت رو هم نگه داشت دیگه.


گفت امشب به بوسه قانع باش
بیش از این رنگ آسمان متراش
هر چه زین بگذرد روا نبود
دوست آن به که بی‌وفا نبود

شاه گفت:‌ حرف شما که تاج سر بنده، مخلص شمام هستم. ولی دیگه شما جمالاتت به کنار با این همه کمالات می‌دونی دیگه، خب، چه‌جوری بگم، بعد از این همه بازی و بوس و این صوبتا، آدم خب، چی بگم والا!! بانوی بانوان خنده کرد و گفت: عی شیطان!!

چون بدان‌جا رسی که نتوانی
کز طبیعت عنان بگردانی
زین کنیزان که یکی ماهی‌ست
شب عشاق را سحرگاهی‌ست
آنکه را در چشم خوبتر یابی
وآرزو را درو نظر یابی
حکم کن تز خودش کنم خالی
زیر حکم تو آورم حالی

خلاصه، شاه هم یکی از کنیزها رو انتخاب کرد و رفتن در سراپرده‌ی خاص و وقع ماوقع، الی صبح فردا. 

صبح که شد و شاه بیدار شد، نه از خبری بود از اون همه تخت و فرش و نه خبری بود از زنی که تا صبح باش خوابیده بود، نه بانوی بانوان، نه هیچکس دیگه. اما نهر و آفتاب و درخت و پرنده‌ها همه بودن. شاه کم کم داشت فکر می‌کرد، ای بابا! نکنه همه رو خواب دیدم من! یعنی همه‌ش خیال بود؟! عی بابا! علی‌الاخصوص که هیچ سردردی نداشت و از علائم هنگ‌آور یکی هم بهش آویزون نبود! خلاصه، تا غروب آفتاب با این فکر که آیا اینا همه خیال بود یا واقعیت درگیر بود تا اینکه باز وقت پایین رفتن خورشید رسید. 

تقریبا دور و بر همون موقه‌ی دیروز باز هم کنیزان بند و بساط رو آوردن و پهن کردن و شاه لبخند اومد رو لبش و دلش قرص شد که هیچی خواب و خیال نبود! انگار این بهشت توی شب تکمیل میشه، روز هنوز نصفه‌س. این دفعه دیگه شاه جایی پنهان نشد. بین نهرها می‌پرید و با کنیزها که مشغول تدارک بودن شوخی و بازی می‌کرد تا بانوی بزرگ دوباره اومد. شاه مستقیم رفت و دست‌هاش رو انداخت دور گردن بانو و بوس خیسِ طولانی‌ای از لب‌هاش کرد و جامش رو برد بالا که یعنی: کنیزک! پُرش کن! جام‌ها پر می‌شد و خالی و بوس و کنار شاه و بانوی بزرگ ادامه داشت.

در سر آمد نشاط سرمستی
عشق را با باده کرد همدستی
ترک من رحمت آشکارا کرد
هندوی خویش را مدارا کرد
رغبت افزود در نواختنم
مهربان شد به کار ساختنم

کار که به این‌جا رسید بانوی بزرگ یه دستی تکون داد و همه‌ی زن‌ها از دور و برشون پراکنده شدن. شاه این دفعه با خودش گفت: ایول! ببین! گر صبر کنی، به به و به به!! همه رو فرستاد برن! امشب  دیگه ردیفه!


خلوتی آن‌چنان و یاری نغز
تابم از دل در اوفتاد به مغز
دست بردم به زلف در کمرش
در کشیدم چون عاشقان به برش


کار که به این‌حا رسید، دوباره بانوی بانوان، مثل شب پیش، از شاه خواست که دست نگه داره،

گفت: هان وقت بی‌قرار نیست
شب شبِ زینهارخواری نیست
گر قناعت کنی به شکر و قند
گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند
به قناعت کسی که شاد بود
تا بود محتشم‌نهاد بود
وان‌که با آرزو کند خویشی
عاقبت اوفتد به درویشی

شاه گفت: عی بابا! دمت گرم دیگه! بابا ما رو تا این‌جاش میادی، بعد میگی نه؟! خدا رو خوش میاد، خب یا همه‌ش یا هیچی، این‌که نشد کار که من قربون تو. باس همکاری کرد. تا آسمون نباره، غنچه‌ که گل نمی‌شه که آخه! بیا بباریم جونِ من، غنچه‌ها رو واکنیم خب!


گفتمش چاره کن ز بهر خدای
کآبم از سر گذشت و خار از پای
این همه سر کشیدن از پی چیست؟!
گل نخندید تا هوا نگریست!

اما بانوی بانوان کوتاه نیومد و باز هم شاه شب رو با یکی از کنیزک‌ها صبح کرد. و دیگه این شده بود برنامه‌ی زندگی شاه. عصر رو تا نیمه شب با بانوی بانوان به مغازله می‌گذروند و تا صبح معاشقه با یکی از کنیزکاش می‌کرد و بی‌نگرانیِ خواب و خیال بودن همه‌ی این‌ها، روز رو تا دمِ غروب آفتاب تخت می‌خوابید. این گذشت تا سی روز.

شب سی‌ام هم طبق معمول کنیزان اومدن و تدارک‌ها رو دیدند و شاه هم گوشه‌ای نشسته بود و منتظر که بانوی بانوان رُخ بنماید.

وان کنیزان به رسم پیشینه
سیب در دست و نار در سینه
آمدند آن سریر بنهادند
حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب‌نشان
در بر افکنده زلفِ مشک‌افشان

کنیزان شاه رو روی دست بردن تا کنار بانوی بانوان و شروع کردن به نغمه‌سرایی و نواختن موسیقی و ساقی‌های سیمین ساق و نارپستان هم دم به دیقه جام شاه رو پُر می‌کردن. و بوسه بود که شاه از اقصا نقاط بدن بانوی بزرگ بر می‌داشت و سرحال و سرخوش، چونان خری تیتاپ‌دار،


شیفتم، چون خری که جو بیند
یا چو صرعی که ماه نو بیند
لرز لرزان چون دزدِ گنج پرست
در کمرگاه او کشیدم دست
دست بر سیم ساده می‌سودم
سخت می‌گشت و سست می‌بودم

بانوی بزرگ اما باز هم شاه رو دعوت به صبر می‌کرد، می‌گفت: بابا همه‌ش مال خودته، اما باس صبر کنی خوب برسه! چاق بشه چله بشه و فلان! درختش مال توئه، چرا واسه میوه‌ش این همه عجله داری آخه؟!

صبر کن، کانِ توست خرمابُن
تا به خرما رسی شتاب مکن


شاه اما ملوم نبود چی جلو چشاشو گرفته بود که می‌گفت: جون تو من اصن این حرفا حالیم نیس، بی‌خیال شو خداییش. چه بازی‌ایه سر ما در میاری هر شب هرشب، 

می‌نمایی به تشنه آب شکر
گویی آنگه که لب بدوز و مخَور؟!
چاره‌ای کُن که غم‌رسیده کسم
تا یک امشب به کام دل برسم!
گر که بر آرزوم در بندی
میرم امشب ز آروزمندی

بانو اما کوتاه بیا نبود. به شاه گفت: تو مهمان منی، مهمان عزیز منه. هر چی بخوای بهت میدم الا اون یه قلم جنس. یعنی اگه مونوریل تهران راه افتاد، یا آب دریای خزر رسید به خلیج فارس، این کارم از من بر میاد! نمیشه واقعا. آقا این همه پری‌رویِ آمازون‌پیکر، یکی رو بگیر برو مث هر شب دیگه، هاع؟! وات دو یو سِی؟! دیل؟!

لیکن این آرزو که می‌گویی
دیریابی و زود می‌جویی
گر برآید بهشتی از خاری
آید از چون منی چنین کاری
بستان هر چه از مَنَت کامَست
جز یکی آرزو که آن خامست
رخ ترا، لب ترا و سینه ترا
جز دری آن دگر خزینه ترا
چون شدی گرم‌دل ز باده‌ی خام
ساقی‌ای بخشمت چو ماه تمام
تا ازو کام خویش برداری
دامن من ز دست بگذاری

شاه اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود. بانوی بزرگ گفت، بابا یه شب که هزار شب نمیشه، فردا همه‌ش مال تو، امشبو اما صبر کن،

خورد سوگند کاین خزینه تُراست
امشب امید و کامِ دل فرداست
صبر کردن شبی محالی نیست
آخر امشب شبیست، سالی نیست،

شاه؟! انگار نه انگار! گوش می‌داد، اما نمی‌شنید.

چون فریب زبان او دیدم
گوش کردم، ولیک نشنیدم

خلاصه، هر چه بانو وعده داد، تهدید کرد، نصیحت کرد، هیچ به خرج شاه نمی‌رفت. شاه گفت: ای بابا! هر شب هر شب همین! امشب میگی فردا، فردا میگی فرداشب! نخیر! یا امشب، یا هیچوقت! شاه اینو گفت و دست برد به سمت پیرهن بانوی بانوان که از تنش در بیاره! بانو گفت: پس حرف آخرته؟! شاه گفت: پس چی؟! حرف اول و آخرم. بانو گفت: باشه! زور چرا؟! چشات رو ببند! من خودم همه‌رو در میارم. شاه هم چون خری که بیند جو، چشاشو بست و منتظر موند.

شاه همین‌طور چشم بسته منتظر بود، اما دید هیچ خبری نیست! گفت با خودش: بسه دیگه! وقت باز کردن شد!!! همین‌که چشمش رو باز کرد، جای دیدن یار پری‌چهره‌ی مرمرتن، خودش رو دوباره وسط باد و گرد، با طناب به گردن توی سبد دید. باورش نمی‌شد. فکر کرد خیالاته. گفت: نکنه شب گذشته و من الان خوابم؟! این چه خواب مزخرفیه! ای بابا! باید بیدار شم! یا ولش کن! دو دیقه دیگه غروب میشه، خودشون میان بیدارم می‌کنن! همین‌طور غرقِ این فکر و اندیشه‌ها بود که دید طناب دور گردنش بازم ولو شده روی زمین و قصاب با یه قیافه‌ای که هیچی توش نبود، نه تعجب، نه تاسف، نه شعف، داره بهش که توی سبد نشسته بود نیگا می‌کنه.

شاه دست زد به قصاب و گفت: چی شد؟! تو خودتی! خیال نیستی! واقعی‌ای!! قصاب لبخندی زد و گفت: دیدی؟! من اگه این قصه رو بهت می‌گفتم که باورت نمی‌شد که، خودت باید می‌رفتی و می‌دیدی، که دیدی. این لباس سیاه و من اهالی این شهر، به خاطر اینه که هرگز نمی‌تونیم اون همه خوشی و خوبی و زیبایی رو که از دست رفته فراموش کنیم. دیگه از دلمون نمیاد رنگ‌های این زمینی رو تن‌مون کنیم. دیگه نمی‌تونیم از خوشحالی‌های این‌جا خوشحال بشیم. حتا از غم‌هاش هم ناراحت نمی‌تونیم ناراحت بشیم. وقتی اوج رو می‌بینی، پایین‌ترها هیچ اثری روت ندارن. پس باید لباس سیاه بپوشی، که بالاتر از سیاهی رنگی نیس.

هفت رنگ‌َ‌ست زیر هفت اورنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ

 شاه هیچی نمی‌گفت، همین‌طور ساکت نشسته بود و به سبد و طناب خیره شده بود. بالاخره رو کرد به قصاب و گفت: آقاجان، آخرین لطف رو در حق من می‌کنی؟! قصاب گفت: حتما! شاه گفت: یه دست لباس سیاه هم برای من بیار، شاهِ سیاهپوشان باید برگرده به سرزمینش.



قصه که تموم شد، بهرام دو تا زد پشت بانوی کشمیریش و توی بغل‌ِش به خواب رفت. تا روز بعد و قصه‌ی بعدی.

چون که بانوی هند با بهرام
باز پرداخت این فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرین‌ها گفت
در کنارش گرفت و شاد بخفت.

1490

بهرام گور که با هزار و یکی مشکل و نبرد با خاقان چین و جنگ با بهرام چوبینه و گرفتن تاج از بین دو تا شیر و غیره و باقی بالاخره شاه ایران شد، یه روز با خودش گفت وقت زن گرفتنمه! بعد دید خب، شاه مملکت رو کی برای زنی زیبنده‌س؟! در آخر به این نتیجه رسید که یکی کمه، باس هفت تا زن بگیره، از هفت اقلیم دنیا: اولی از نژاد کیان، دومی دختر خاقان چین، سومی دختر قیصر روم. بعدی دختر شاه مغرب. یکی هم از هندوستان. دیگری از خوارزم و آخری از سقلاب که بلادی بود نزدیک روم.

تا زن‌هاش برسن، شاه دستور داد یه کاخی براش بسازن با هفت تا گنبد، که بشه محل زندگی هفت تا زنش که از هفت گوشه‌ی دنیا اومده بودن. گنبدها هر کدوم به یک رنگ بودن، به نشانه‌ی یکی از روزهای هفته: گنبد اول سیاه بود و برای شنبه که ستاره‌ش کیوان بود. گنبد دوم زرد بود، برای خورشید که ستاره‌ی یک‌شنبه بود. سبز رنگ گنبد سوم بود که ماه ستاره‌ش بود و مربوط بود به دوشنبه. سرخ اما رنگ گنبد چهارم و مال سه‌شنبه بود که مریخ ستاره‌ش بود. رنگ گنبد پنجم که مال چهارشنبه بود هم فیروزه‌ای، ستاره‌ی اون روز تیر بود. روز پنجشنبه ستاره‌ش مشتری بود و رنگ گنبدش قهوه‌ای. بالاخره سپید رنگ گنبد آخری و مال روز جمعه بود که ستاره‌ش ناهید بود.

بهرام هر یکی از همسران‌ش رو توی یکی ازین گنبدها مسکن داده بود و هر روز از روزهای هفته رو با یکی ازونا می‌گذروند. معمولا هر کدوم از زنا یه قصه هم واسه بهرام می‌گفتن که یحتمل شب خوابش ببره. مملکت رو هم سوشیانتی کسی اداره می‌کرد بنا به شواهد و قرائن. فلواقع این دخترا گروگان بودن که باباهاشون حمله‌ای چیزی نکنن. هفت پیکر هفت تا قصه‌س که اینا توی یه هفته، برای بهرام گفته‌ن.