کل نماهای صفحه

‏نمایش پست‌ها با برچسب چگونه تا چطور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چگونه تا چطور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

1379

ساعت‌ها را دیشب کشیده‌اند عقب. ما اما ساعت روی دیوار را دست نزدیم. به حال ما چه فرق دارد.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

1605

دیشب خواب دیدم خمیازه می‌کشم، و خمیازه‌کشان از مخفی‌گاه رفته‌ام توی خیابان. هر کسی مرا می دید خمیازه می‌کشید، سربازها هم. بعد همه یکی‌یکی همان‌طور که راه می رفتیم افتادیم یک گوشه‌ای و خوابیدیم، راننده‌های تانک‌ها حتا. جنگ هم خوابید. 

صبح که بیدار شدم دیدم موش پلاستیک‌ها را سوراخ کرده و تمام قهوه‌آشغالی‌ها را خورده و تا دوشنبه‌ی بعدی که خواربار جدید بیاورند قهوه نداریم. با خودم گفتم: موش هم مگر قهوه می‌خورد؟! خودم گفت: جنگ است آقاجان، جنگ...


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

1603

انگار که از پشت ماسک حرف بزنند، صدای مردم توی خیابان به گوش‌مان می‌رسید، اما این‌جوری.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1594

دیشب خواب دیدم توی خانه خودمان، توی تخت خودم بیدار شده‌ام و صبح زود رفته‌ام جنگل، یک کاسه تمشک چیده‌ام برای صبحانه. صبح دوست نداشتم بیدار شوم.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

1592

قهوه بوی تنباکو می دهد. اما چاره ای نیست، چیز دیگری نداریم. 


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1587

چند تا کتاب تاریخ را که داریم خیلی میخوانم. توی کتاب های تاریخ راجع به جنگ ها نوشته اند، اما راجع به زندگی های مخفی همراه شان هیچ چیز نیست. 


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1585

اینکه هر روز صبح چشم مان را باز کنیم و هنوز توی مخفیگاه باشیم، گرچه هر روز تکرار می شود، اما هنوز عادی نشده ست.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

1583

شب ها از همه بدتر بود، نه می شد حرف زد، نه می شد چراغی روشن کرد، نه می شد رفت توالت، نه حتا می شد تکان خورد. زندگی مخفی سخت است، شب ها سخت تر.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1582

پول یازده کیلو سیب‌زمینی را دادیم بالای یک پازل پنج‌هزار تکه. همین امروز صبح.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1581

یک هفته نگذشته بود که یاد گرفتیم باید جدول کلمات متقاطعِ توی روزنامه‌ها را با مداد پر کنیم. خودکار را نمی شد پاک کرد.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1580

یک جایی پنهان شده بودیم که صدای سیفون توالت توی شب حتا، می توانست کلک مان را بکند. توی روز اما مشکلی نبود. خیابان شلوغ تر از صدای سیفون توالت بود.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1579

قهوه آشغالی می خوردیم و سیب زمینی آب‌پز می لُمباندیم تا جنگ تمام شود. اخبار را هم مرور می کردیم عصرها.


{از چگونه تا چطور: خاطرات آن مرحوم}

1578

کتاب خاطرات آن مرحوم زیر عنوان از چگونه تا چطور طبع گردید.