کل نماهای صفحه

‏نمایش پست‌ها با برچسب بازگویی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بازگویی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ خرداد ۱۲, جمعه

1303

یک فولکلور از نسل من: پیشاتاریخ سرمایه‌داری متاخر

هاروکی موراکامی


من توی ۱۹۴۹ به دنیا اومدم. ۱۹۶۱ رفتم دبیرستان و ۱۹۶۷ هم وارد دانشگاه شدم. و بالاخره رسیدم به تولد بیست سالگیم که کلی سال منتظرش بودم. تاریخی که دیگه رسما وارد بزرگسالی میشدم و این تولد مصادف شد با یه دلقک بازی پر سر و صدا خشونت به اسم جنبش‌های دانشجویی. به نظرم همه‌ی اینا رو که در نظر بگیری کاملا یه بچه دهه شصتی اصیل حساب میشم. خلاصه این بود وضعیت من، وسط شکننده‌ترین، نابالغ‌ترین و در عین حال با ارزش‌ترین دوره‌ی زندگی. زندگیم وارد دهه‌ای شده بود که همه چی حول و حوش زندگی‌در‌لحظه می‌چرخه.ما بودیم و کلی در روبرومون که منتظر بودن بازشون کنیم، و باور کنید، مام نامردی نکردیم. همه‌شونو باز کردیم. اونم همراه جیم موریسون و بیتلز و دیلن که شده بودن موزیک متن زندگی‌مون.

یه چیزی تو دهه‌ی شصت خاص بود. البته حالا که کلی سال گذشته تقریبا واضحه این قضیه، ولی حتا همون موقع که توی دل ماجرا بودمم یه حسی داشتم راجع به این خاص بودن شرایط. گرچه اگه یقه‌مو بگیرین که حالا بگو دقیقا چی خاص بود توی اون سال‌ها، واقعا فک نمی‌کنم جز چن تا جواب کلیشه و مبتذل چیز بهتری ازم در بیاد. ماها یه جورایی همه‌ش در حال مشاهده بودیم. غرق یه فیلم می‌شدیم، کف دستمون عرق میکرد، اصن حواسمون به عالم و آدم نبود. تا اونکه چراغای سینما روشن میشد و از سالن میزدیم بیرون و هنوزم یه حسی که نمی‌فهمیدم چیه همینطور همراهمون بود. نمی‌دونم شایدم یه چیزی بود که مانع میشد درس زندگی بگیریم از این همه مشاهده. حتا الانم خیلی نگذشته ازون موقع که بتونم یه جواب سرراست بدم بهتون راجع بهش.

حالا نمی‌خوام پز زندگی توی دهه‌ی شصت رو بدم، یا بگم چه تحفه‌ای بوده مثلا. ولی خب دلم می‌خواد بهتون یه جوری نشون بدم حس و حال زندگی توی اون دوران رو. اینکه واقعا یه چیز خاصی بود راجع به اون سالا. گرچه، گفتم که، اگه بهم بگی انگشتت رو بذار رو یه چیز و بگو مثلا این خاص بود، فک نکنم از پسش بر بیام راستیتش. حالا البته اگه بخوام یه تلاش بکنم این موارد رو میتونم براتون بگم:‌ اون لحظات پر از انرژی، اون همه وعده و وعیدهای مختلف، اون حس خشم و گیجی ای که پیدا می‌کنی وقتی داری از طرف اشتباه تلسکوپ نگاه می‌کنی. قهرمانی و شرارت، شور و وجد و شوق و ناامیدی و سرخودگی، ازخودگذشتگی و خیانت، فصاحت و بلاغت و سکوت، مردمی که اوقاتشون رو به حوصله‌سربرترین شکل ممکن میگذروندن، چمیدنم، همچین چیزایی دیگه. همه‌ی اینا با هم توی اون دوران میگذشت دور و بر آدم. البته قبول دارم، توی همه‌ی دوران‌ها همه‌ی این چیزا هستن خب، ولی آخه، چطور بگم، دوران ما (حالا امیدوارم دیگه زیادی گنده‌ش نکنم) همه‌ی اینا رنگی‌تر بود. یعنی می‌خوام بگم، میشد دست دراز کنی و بگیری‌شون. یعنی واقعا بگیری‌ها. انگار همه‌شون رو چیده بودن روی قفسه‌هایی جلو روت.

این روزا بخوای دستت به اصل یه چیزی برسه، کلی چیز میز دیگه‌م همراش میاد ناچار. تبلیغات پنهون توی همه چی، برگه‌های تخفیف، کلی انتخاب واسه هر چیز کوچولو. ولی توی دوران ما هر چیزی که بر میداشتی جلوت یه دوره‌ی سه جلدی طریقه‌ی استفاده‌شو باز نمی‌کردن. خلاصه هر چی که بود یا نبود، کافی بود دستمون رو دراز کنیم و برش داریم و ببریمش خونه. مث همون دخترایی که یه شبایی می‌بردی خونه با خودت. همه چی ساده و مستقیم بود. اون روزا علت و معلول دوستای خوبی بودن. ایده و عمل دست تو دست هم بودن، یه طوری که انگار هماغوشی این دو تا طبیعی‌ترین کار دنیاس. حدس من اینه که دهه‌ی شصت دیگه آخرین دوره‌ای بود که دنیا شاهد یه همچین چیزایی بود. اسمی که من واسه این دوران گذاشتم اینه: پیشاتاریخ سرمایه‌داری متاخر.

***

حالا بذارین یه کم براتون از دخترای اون سالا بگم. همین طور راجع به خودمون، با آلات تناسلی تر و تازه‌مون. و اون سکسای وحشی و پر از شادی و البته ناراحتی. یکی از محورایی که می‌خوام اینجا راجع بهش صحبت کنم اصن همین قضایاس.

فی‌المثل باکرگی رو در نظر بگیرید. یه کلمه‌ای که به یه دلیل کاملا ناشناخته همیشه وقتی میشنومش یاد یه مزرعه توی یه بعدازظهر آفتابی بهاری می‌افتم. توی دهه‌ی شصت باکرگی خیلی مساله‌ی گنده‌تری بود در مقایسه با حالا. البته حالا دارم کلی‌گویی می‌کنما، تحقیق و پیمایش و بررسی میدنی نکردم که، ولی حسم بهم میگه تقریبا ۵۰ درصد دخترای همنسل من حدود بیست سالگی بکارتشون رو از دست داده بودن. حدقل بین دخترایی که من میشناختم که اینطور به نظر می‌اومد. که خب معنیش میشه این که تا بیست سالگی حدود نصف دخترا، حالا چه به دلخواه یا هر چی هنوز ورجین بودن.

اینو که گفتم یاد این انداختم که اکثد دخترای معمولی زمان ما، حالا ورجین بودن یا نه، یه طور با عذاب وجدانی راجع به سکس فکر می‌کردن. یعنی خب، اون طورم نبود که ورجین بودن رو یه چیز بارزش و مهمی بدونن، اما ازون ور یه چیز بی‌معنی الکی پلکی املی مال عصد حجر هم حسابش نمی‌کردن. خلاصه چیزی که اتفاق می‌افتاد - عذر می‌خواما، باز دارم جمع می‌بندم- این بود که همراه جریان میشدن دیگه. اینکه چی اتفاق بیفته خیلی بسته بود به شرایط و اونی که باهاش بودن. به نظر من که منطقی میاد البته.

البته خب دور طرف این طیف شما دخترای خیلی آزاد و خیل محافظه‌کارم داشتین دیگه. اونایی که سکس واسشون بیشتر مث یه ورزش داخل سالن بود و اونایی که مصر بودن که الا و للا تا ازدواج‌مان صبر. البته اینم نادیده نگیریم که پسرایی هم بودن که خیلی یه دنده واسشون مهم بود اونی که باش عروسی می‌کنن ورجین باشه.

البته مث تموم دوران‌ها، اون موقع هم همه جور آدم با همه جور ارزش و تفکر و اینا بود بالاخره. اما فرق بزرگ بین دهه‌ی شصت با دهه‌های قبل و بعدش این بود که توی دهه‌ی شصت همه باورشون شده بود یه روزی تموم این تفاوتا قراره از بین برن. خلاصه.

***

ازین جا به بعد می‌خوام قصه‌ی یه دوستی رو بگم که میشناختم، همکلاسم بود در واقع، توی کوبه. یکی ازون پسرایی بود که ستاره بودن: نمره‌ها عالی، ورزش مرزش ردیف، اصن رهبر ذاتی. البته خب بیشتر ازون که خوشتیپ باشه مرتب منظم بود. صدای صاف و قشنگی داشت، توی جمع خیلی خوب صحبت میکرد. حتا آوازم خوب می‌خوند. همیشه مبصر کلاس خودش بود. هر بحثی ام میشد توی کلاس اونی که جمعبندی میکرد اون بود. البته نمیخوام بگم پر بود از ایده‌های اورجینال و ناب. ولی خب توی کلاس درس مدرسه اورجینال مورجینال کیلویی چند! دیگه تو بحث و درس کلاسی که این چیزا لازم نیس عموما. عموما چیه، کلن. ما چی می‌خواستیم؟ زودتر خلاص شیم از کلاس. اونم همونی بود که همیشه میشد روش حساب کرد که سر و ته قضایا رو هم بیاره. ازین نظر اتفاقا خیلی هم به درد بخور بود واسه کلاس.

همراه اون که بودی، همه چی طبق کتاب پیش می‌رفت. خلاصه که پسره پرفکت بود. البته یه چیزی دو موردش منو خیلی آزار می‌داد اونم این بود که نمی‌تونستم بخونم چی تو سرش میگذره. یه موقعا حس می‌کردم دوس دارم برم سرشو از وسط باز کنم دست کنم توش ببینم چی داره میگذره آخه توی اون لامصب. لاکردار بین دخترام خیلی پرطرفدار بود. هر موقع دهنشو وا می‌کرد که تو کلاس یه چیزی بگه تموم دخترا با یه نگاه پر از تحسینی سرشون می‌چرخید سمتش. اینم بگما، توی مساله‌ی ریاضی‌ای فیزیکی چیزی هم گیر می‌کردی همیشه می‌تونستی روی کمکش حساب کنی. بذارین اینجوری براتون بگم که داریم در مورد یه کسی صحبت می‌کنیم که ۲۷ بار از من محبوب‌تر بود.

اگه شمام دبیرستان رفته باشین قطعا می‌دونین دارم در مورد چه جور آدمی صحبت می‌کنم. هر کلاسی یه دونه ازینا داره، یکی که باعث جریان نرم و منظم همه‌ی امور میشه. اون همه سال توی دبیرستان و بعدش یه چیزی رو بهم یاد داده، که خوشتون بیاد یا نیاد توی هر گروهی یه دونه اینجوری پیدا میشه بالاخره.

به شخصه من زیاد ازین جور آدما خوشم نمیاد. حالا به هر دلیلی هیچ نمی‌تونیم با هم جور شیم. من بیشتر ازین آدمای کمتر کامل ولی به یادموندنی خوشم میاد. و با این یکی هم، گرچه کل سال با هم همکلاس بودیم، وقتی با هم نگذروندیم به اون صورت. اولین باری که باهاش یه صحبت کم و بیش مبسوطی داشتم وقتی بود که مدرسه تموم شده بود و من سال اول دانشگاه بودم و تعطیلات تابستون بود. از قضای روزگار، جفتمون یه جا تعلیم رانندگی می‌رفتیم. دیگه تا نوبت کلاسمون بشه یه صحبتایی می‌کردیم، یه چایی‌ای می‌خوردیم با هم. آموزشگاه رانندگی خسته‌کننده‌ترین جای دنیای. دیگه همچین جایی شما هر رقم آشنایی ببینی امونش نمیدی. البته واقعا یادم نمیاد اصن راجع به چی با هم صحبت می‌کردیم. انقدو می‌دونم که همچین تاثیر خاصی نذاشتیم روی هم دیگه.

یه چیز دیگه که راجع بهش یادم میاد دوست‌دخترشه. اون البته توی یه کلاس دیگه بود و یکی ازون معدود دخترایی بود که خوشگل در میان. حالا خوشگلیش به کار، نمره‌هاش عالی بود. ورزش مرزشش هم ردیف و یه رهبر ذاتی، یکی از همون کسایی که همیشه نتیجه‌ی آخر رو توی هر بحث کلاسی می‌گرفت و همه چی رو جمعبندی می‌کرد. هر کلاسی یه دختر شبیه اون داره.

دیگه مثنوی هفتاد من نبافم براتون، لنگه‌ی هم بودن این دو تا، مناسب برای هم از هر جهت. حضرت آقای پاکیزه و سرکار خانم پاکیزه. انگار همون در لحظه از وسط تبلیغ خمیردندون پریده بودن بیرون.

از هم جدا نمی‌شدن. موقع زنگای تفریح ته حیاط مدرسه بغل دست مینشستن و حرف می‌زدن. خونه رو هم با هم می‌رفتن. دو تایی سوار یه قطار می‌شدن اما خب توی دو تا ایستگاه مختلف پیاده میشدن. پسره تو تیم فوتبال بود. دختره توی کلوپ مکالمه زبان انگلیسی. هر کی کارش زودتر تموم میشد میرفت تو کتابخونه درس می‌خوند تا اون یکی هم کارش تموم شه که بتونن با هم برن خونه. اینجور که به نظر می‌اومد هر دیقه‌ای که میشد رو با هم میگذروندن. همه‌ش هم داشتن با هم حرف می‌زدن. واقعا نمی‌فهمم چطور موضوع کم نمی‌آوردن، ولی خلاصه هر طوری بود مدیریت می‌کردن قضیه رو.

ماها - منظورم اون پسراییه که من باهاشون دمخور بودم - همچینم ازین زوج بدمون نمی‌اومد. هیچوقت مسخره‌شون نکردیم، یا پشت سرشون چیزی نگفتیم. راستشو بخواین، اصن به ندرت راجع بهشون حتا فکر می‌کردیم. اونا مث آب و هوا بودن، یه چیزی که بود دیگه خلاصه اونجا. بدون جلب هیچگونه توجه. مام ناجور درگیر مشغولیات خودمون بودیم. چیزایی که توی اون دوران و اون سن و سال دنیا بهمون عرضه می‌کرد. مث چی؟‌ مث سکس، راک اند رول، فیلمای ژان لوک گودار، جنبش‌های سیاسی، رمانای کنزابورو اوئه، ولی خب از همه بیشتر همون سکس.

ما البته که بچه‌های نادون و کم و بیش پررویی بودیم. اصن ایده‌ای نداشتیم زندگی یعنی چی. توی دنیای واقعی یه چیزی مث حضرت آقای پاکیزه و سرکار خانم پاکیزه وجود نداشت. این جور چیزا فقط تو تلویزیون بود. خلاصه که، اون حماقت و نادونی‌ای که ما با چیزایی که فکر و ذکرمون بود درگیرش بودیم رو این زوج هم به نوعی درگیرش بودن. از نظر حماقت و نادونی فرق بین ما و اونا نبود، اینو می‌خوام بگم.

خلاصه قصه‌شون اینه. البته قصه‌ی شاد و خوشحالی نیست. الانم که بهش نگاه می‌کنم نتیجه‌گیری اخلاقی‌ای هم نداره. ولی به هر حال، این قصه‌ی اوناس، و به نوعی قصه‌ی ماهاس. ازین نظر یه جور فولکلور حساب میشه که از کف خیابون جمعش کردم و الان می‌خوام شکسته و بسته تعریف کنم براتون.

***

قصه‌ای که اون برام تعریف کرد همین طوری پیش اومد. چند تا گیلاس شراب خورده بودیم و از زمین و زمان صحبت می‌کردیم که بحث اون قضیه شد. اینه که حالا ملوم نیس چقر این چیزایی که تعریف کرده درسته، چقدش نه. یه جاهاییش هم هس که من یادم نمونده، یا حواسم نبود. جاهایی رو هم که کم بود خب خودم یه چیزایی ساختم گذاشتم جاش. واس خاطر اینکه از شخصیت افراد حقیقی توی قصه محافظت کرده باشم مجبور شدم یه سری حقایق رو تغییر بدم، گرچه این کار به روند کلی قصه آسیبی نزده. ولی در کل فک می‌کنم قضایا تقریبا همین طور که من نوشتم اتفاق افتادن. اینو ازین جهت میگم که شاید یه سری جزییات رو یادم رفته باشه، ولی اصل قضیه رو کامل یادمه. وقتی شما یه قصه‌ی یه نفر گوش میدی و بعدش میخوای بنویسیش، مهمترین چیز اون اصل قضیه س. همین که اصل قضیه رو بگیری اصل داستانم توی مشتته. حالا ممکنه این وسط یه سری فکتها جور دیگه بیان بشن. یعنی ممکنه شما یه قصه ای بگی که درست باشه، اما از نظر فکتها توش اشتباه باشه. ازون ور هم، میشه قصه ای گفت که فکت هاش همه به جا باشن، اما راست نباشه. اینا اون قصه هایی هستن که قطع به یقین حوصله سر برن، حتا بعضی جاها خطرناکن. از بیس کیلومتری آدم تشخیص میده همچین چیزایی رو.

یه نکته ی دیگه که باید همین جا روشنش کنم اینه که این همکلاس پیشین اصن قصه گوی خوبی نبود. خدا شاید هنرای زیاد دیگه ای بهش داده بود، اما قطعا قصه گفتن جزوشون نبود. موقع قصه گفتنش خیلی باس حواسم به خمیازه هام میبود. خیلی تیک پاره و پرت و پلا تعریف میکرد. حالا بنده به عنوان یه داستان نویس، یا اگه ترجیح میدین بگم یه متخصص قصه، باید ترتیب این اتفاقات رو درست میکردم. خلاصه که کردم این کارو و سعی کردم با دقت بچسبونمشون بهم. یه طوری که در نهایت یه روایت یکدست بدست بیاد.

گذر ما بهم توی لوکا افتاد. یه شهری توی مرکز ایتالیا. اون موقعا من یه آپارتمانی توی رم اجاره کرده بودم. این بود که من در حال تجربه ی یه سفر تفریحانه با قطار بودم. اول از ونیز به ورونا، بعد از منتونا به پیسا، که یه توقف هم توی لوکا داشتم. دومین باری بود که می اومدم به این شهر. لوکا یه شهر کوچیک آرومیه. توی حومه ی شهر یه رستوران خیلی خوبی هس که غذاهای با قارچش حرف ندارن.

همکلاسم واسه تجارت اومده بود و لوکا از شانس جفتمون توی یه هتل بودیم. عجب دنیای کوچیکی.

اون شب با هم توی رستوران شام میخوردیم. جفت مون تنها سفر می کردیم و حوصله مون هم سر رفته بود. هر چی آدم سنش بالاتر میره، تنهایی سفر کردن براش خسته کننده تر میشه. وقتی آدم جوون تره، سفر کردن (حالا تنها یا ناتنها) اصن یه جور دیگه س، پر از انرژی. ولی هر چی سن بالاتر میره اون بخش فان قضیه کمرنگتر میشه. همه ش چار روز اولشه که یه کیفی داره. بعد ازون دیگه آنچه میبینی نمیخواهی، آنچه میخواهی نمیبینی، حالا اگه چیزی بخوای اصن.راه فراری هم نداره. اگه بخوای چشماتو ببندی که فرار کنی ازین مناظر و آدما، هزار و یک جور فکر و خاطره حمله میکنن بهت. سنت که بالا میره توی رستوران غذا خوردنم میشه عذاب. وقتی منتظر اتوبوس یا قطاری به خودت میای میبینی دم به دیقه داری ساعتت رو چک میکنی. حالا اینا همه به کنار، اینکه بخوای منظورتو به یه زبون بیگانه به مردم برسونی که دیگه غوز بالای غوز.

اینجوری بود که یهو که گذرمون افتاد به هم توی اون شهر یه نفس راحتی کشیدیم، دقیقا مث همون باری که توی آموزشگاه رانندگی همدیگه رو دیده بودیم. پشت یه میز نزدیک شومینه نشستیم و یه بطری شراب گرون قیمت و شام کامل قارچی سفارش دادیم. اونطور که بهم گفت رفته بود توی کار مبلمان. از اروپا مبلمان وارد میکرد ژاپن و الانم واسه تجارت اومده بود ایتالیا. همینطوری نگاش که میکردی میفهمیدی کار و بارش خوبه. البته خودش پز کار و بارشو نمیدادها، کارت ویزیتشم که بهم داد گفتن یه شرکت کوچیکی داره. ولی ملوم بود شرکت موفقیه. سر و وضعش، لباساش، طوری که حرف میزد، کلن همه جوره در تایید این موضوع بود. 

بهم گفت که کل داستان هام رو خونده. بعدش اضافه کرد که نوع تفکر من و تو و اهدافمون خیلی با هم فرق داره. ولی به نظرم خیلی عالیه که بتونی برای بقیه قصه بگی.

منم جواب دادم بهش: البته این وقتی درسته که بتونی خوب قصه بگی.

اولش فقط از تجربیاتمون توی ایتالیا گفتیم. که قطارا چطور هیچوقت سر وقت حرکت نمیکنن، که غذاها چقد طول میکشن تا آماده شن. اینکه دقیقا کی شروع کرد قصه ش رو تعریف کردن یادم نمیاد. ولی وقتی بطری دوم شراب رو شروع کرده بودیم، دیگه تعریف کردنش رو شروع کرده بود. به نظرم میاد واسه یه زمان طولانی دوس داشت که این قضیه رو برای یکی تعریف کنه که بارش از روی سینه ش برداشته شه، اما به هر دلیلی نتونسته بود. حالام اگه ما پشت یه میز توی یه رستوران قشنگ، روبروی شومینه، توی یه شهر کوچیک آروم وسط ایتالیا نبودیم و شراب گرون قیمت نمیخوردیم، فک نکنم بازم تعریف میکرد.


***

اینجوری شروع کرد: همیشه فک میکردم آدم کسل کننده ای هستم. هیچوق ازون جور آدمهایی نبودم که بتونن رها کنن و لذت ببرن از وقت شون. یک طورهایی انگار همیشه یک حد و مرز نامرئی دور و برم میدیدم و همه ی تلاشم بر این بود که از اون نگذرم. انگار که توی یک اتوبان خوش ساخت بودم که توی هر قدمش یه تابلو بود که میگفت کجا باید بپیچم، کجا سرعتم رو کم کنم، کجا سرعتم رو زیاد کنم. کجا بایستم و کجا حرکت کنم. همیشه به خودم تکرار میکردم: از قوانین تبعیت کن تا مشکلی پیش نیاد. دیگران برای این همه پایبندیم به قوانین تحسینم میکردن. وقتی بچه تر بودم حتم داشتم همه ی آدمها همین طور رفتاد میکنند. ولی خیلی زود متوجه شدم اصلا این طور نیست.

گیلاس شرابش رو توی دستش گرفت و یه مدتی بهش خیره شد، سمت شعله های شومینه.

ازین جهت، زندگیم، حداقل توی مراحل ابتداییش، بدون مشکل پیش میرفت. ولی هیچ فکر و ایده ای نداشتم که تمام این زندگی که میکنم برای چیه. و این احساس گنگ هر چه بزرگتر میشدم، همراهم بزرگتر میشد. از زندگیم چی میخواستم؟ نمیدونستم! توی ریاضی خوب بودم، توی انگلیسی، ورزش، هر چیزی که فکرش رو بکنی. پدر و مادرم همیشه تحسینم میکردن. معلمهام همیشه از من راضی بودن. می دونستم توانایی این رو دارم که توی هر دانشگاهی که دوست دارم پذیرفته بشم و تحصیل کنم، از این جهات هیچ مشکلی نبود. ولی در این مورد که فایده ی این کارها چیه، به کجا قراره برسه، حتا قراره توی یه چه رشته ای تحصیل کنم، در مورد اینها هیچ نظر و ایده ای نداشتم. حقوق بخونم یا مهندسی؟ پزشکی چطوره؟ البته حتم داشتم توی هر رشته ای میرفتم از پسش به خوبی بر می اومدم. اما هیچکدوم هیجان زده م نمیکرد. این شد که رفتم پی پیشنهادات خانواده و معلمهام و وارد دانشکده حقوق دانشگاه توکیو شدم. باور بکنی یا نه، هیچ اصل یا علاقه ای نبود که من رو ببره به اون سمت، فقط همین چیز ساده که از نظر بقیه این بهترین انتخاب بود.

یه قلپ دیگه از شرابش خورد و گفت: دوست دختر من رو یادت میاد توی مدرسه؟

من گفتم: اسم فوجیساوا بود؟
البته مطمئن نبودم اسم طرف همین بوده باشه، ولی خب یه همچین چیز گنگی توی سرم بود.

سری تکون داد و گفت: درسته! یوشیکو فوجیساوا. اوضاع با او هم خوب بود. خیلی بهش علاقه داشتم. اینکه باهاش بشینم و حرف بزن راجع به همه چیز و هیچ چیز. همه ی احساساتم رو میتونستم بهش بگم. و اون هم درکم می کرد. وقتی با اون بودم میتونستم تا ابد حرف بزنم. منظورم اینه که، قبل از اون واقعا هیچ دوستی نداشتم که بتونم باهاش صحبت کنم.

***

اون و یوشیکو دوقلوهای معنوی بودن. انقدی که زندگی این دو تا شبیه بود اصن طبیعی نبود. همون طور که گفتم جفتشون جذاب و باهوش و ذاتا لیدر بودن. جفتشون از خانواده های سرشناسی بودند که پدر و مادرشون خوب با هم نمیساختن. مادر جفتشون از باباشون بزرگتر بود و پدر جفت شون هم معشوقه داشتن و تا میتونستن از خونه دور میموندن. تنها چیزی که جلوی طلاق والدین اونا رو میگرفت ترس از حرف مردم بود.توی خونه ی جفت شون قدرت اصلی دست مادری بود که از بچه هاش انتظار داشت دقیقا همون طور که اون دوس داره رفتار کنن. هم اون و هم یوشیکو همیشه خیلی محبوب بودن، ولی هیچوقت اون طور دوستی نداشتن. خودشون هم از دلیلش مطمئن نبودن. شاید چون مردم عادی ناپرفکت همیشه دوستایی که شبیه خودشون عادی و ناپرفکت بودن رو انتخاب میکردن. خلاصه که این دو تا همیشه تنها بودن، همیشه جدا از بقیه بودن.

بالاخره هر طوری بود این دوتا همدیگه رو پیدا کردن و با هم بودن شون شروع شد. تو مدرسه با هم غذا میخوردن، خونه رو با هم میرفتن. هر لحظه ی فراغتی که پیدا میکردن با هم بودن و در حال صحبت. همیشه کلی چیز داشتن که با هم در موردش حرف بزنن. یه شنبه ها هم با هم دیگه درس میخوندن. پرآرامشترین زمان براشون وقتایی بود که با هم بودن. هر کدوم احساس اون یکی رو دقیقا میفهمید. میتونستن تا ابد در مورد تنهایی ای که تجربه کرده بودن، حس کمبود، ترس هاشون و رویاهاشون با هم حرف بزنن.

هفته ای یه بار هم اختصاص داشت به سکس. البته اگه بشه اسمشو سکس گذاشت. معمولا هم این توی یکی از اتاقای خونه ی اینا یا اون اتفاق می افتاد. توی خونه های اونا تنها بودن اونقدی سخت نبود. با باباهایی که معمولا نبودن و مامانایی که دائم مشغول رتق و فتق امور بودن، در عمل خونه شون معمولا خونه خالی حساب میشد. توی این جلسات سکس شون -انشالا این عنوان خوبیه براش- دو تا قانون رو رعایت میکردن: لباسهاشون نیاید از تن شون در می اومد و تنها چیزی که حق استفاده ازش رو داشتن انگشتاشون بود. یه ده پونزده دقیقه ای رو به این کار اختصاص میدادن و بعدش دوباره مینشستن بغل دست هم و مشغول درس خوندن میشدن.

دختره در حالی که لبه های دامنش رو مرتب میکرد، میگفت: بسه دیگه، ها؟ بریم بازم سراغ درس؟

نمره هاشونم همیشه کم و بیش مشابه بود. این بود که درس خوندن هم براشون شده بود یه جور بازی. مثلا سر اینکه کی بهتر بشه نمره ش با هم رقابت میکردن. یا اینکه کی میتونه مساله ریاضی رو تندتر حل کنه. درس خوندن هیچوقت براشون مساله مشکل نبود. در واقع مث طبیعت ثانی شون شده بود. پسره بهم گفت که اتفاقا درس خوندن کلی مایه ی سرگرم شدن بود براشون. حالا شما شاید فک کنید احمقانه س. ولی اونا انگار جدی جدی حال می کردن با درس خوندن. شایدم فقط یه آدمایی مث این دو تا بتونن لذت درس خوندن رو درک کنن.

البته اینجورام نبود که پسره از رابطه شون کاملا راضی باشه. یه چیزی این وسط کم بود، به طور واضح سکس واقعی. یا اون طور که خودش گفت: "حس با هم یکی شدن، یکی شدن فیزیکی." بهم گفت: به نظر من وقتش بود که این قدم رو برداریم. به نظر من اگر این قدم رو بر میداشتیم دیگه توی رابطه مون هیچ محدودیتی نمی بود. می تونستیم بهتر همدیگه رو درک کنیم. برای من، برداشتن این قدم طبیعی ترین حالت ممکن توی پیشرفت رابطه مون بود.

ولی اون چیزها رو جور دیگه می دید. میگفت: من خیلی خیلی دوستت دارم. ولی میخوام تا وقتی عروسی میکنم ورجین باقی بمونم. و واقعا هر چقدرم که پسره اصرار میکرد و دلیل و برهان می آورد، هیچ اثری توی عقیده ی دختره نداشت که نداشت. حرف آخرشم این بود: من دوستت دارم، جدی خیلی دوستت دارم. اما درین مورد نظرم عوض نمیشه. خیلی معذرت میخوام. واقعا معذرت میخوام. ولی باید با این قضیه کنار بیای. اگه واقعا منو دوست داری باید با این قضیه کنار بیای.

پسره بهم گفت: وقتی دیگه قضیه رو اینجوری بیان می کرد، باید به خواسته ش احترام میگذاشتم. به هر حال، مساله این بود که اون چه راهی رو برای زندگیش انتخاب میکنه و خب اینکه حرف و نظر من چی بود تاثیری توی اون نداشت. برای من، ورجین بودن یا نبودن یه دختر چندان مهم نبود. اگر من عروسی میکردم و میفهمیدم عروسم ورجین نبوده خب برام اهمیتی نداشت. من آدم خیلی رادیکال، یا رمانتیک و احساساتی ای نیستم. و خب زیادم محافظه کار نیستم. یک طورهایی واقعگرام فکر میکنم. ورجین بودن دختر واقعا مساله ی مهمی نیست. اون چیزی که اهمیت داره اینه که یه زوج چقدر هم رو میشناسن. ولی خب این فقط عقیده ی منه و من هم نمیخوام بقیه رو مجبور کنم که عقایدم رو بپذیرن. به هر حال، اون هم شیوه ی خودش رو داشت برای زندگی کردن و من هم چاره ای نداشتم که قبول کنم و لبخند بزنم و قناعت کنم به اون لمس های از زیر لباس. احتمالا می فهمی که منظورم چیه.

- آره خب، منم یه خاطرات مشابهی دارم!

این رو که گفتم، صورتش کمی سرح شد و لبخندی زد.

البته منظورم رو بد متوجه نشو، اونقدرهام بد نبود. اما خب چون هیچوقت قدم بعدی رو نمیداشتم هیچ وقت نمیتونستم اون آرامشی که باید رو تجربه کنم. به نظر من اینطور می اومد که ما همیشه وسط راه می ایستادیم. چیزی که من می خواستم یکی شدن با اون بود. یک طوری که هیچ چیز بین ما نباشه. که تصاحبش کنم، که تصاحب بشم. حداقل به یک نشونه احتیاج داشتم که اثبات کنه این موضوع رو. میل جنسی هم البته بخشی از این قضیه بود، اما بخش مهمی نبود. چیزی که دارم ازش حرف میزنم اون حس یکی شدن با کسی هست، یکی شدن فیزیکی. من هیچوقت توی زندگیم این حس رو با کسی نداشتم. همیشه تنها بودم، همیشه تحت فشار، انگار همیشه پشت یک دیوار گیر افتاده بودم. اما خب خوشبین بودم که یک روزی این دیوار خراب میشه و ما با هم یکی میشیم. اون وقت شاید کشف میکردم که خودم کی هستم، اون خودی که همیشه یه درک گنگی ازش داشتم.

ازش پرسیدم: ولی به نتیجه ای نرسیدی؟

جواب داد: نه. مدتی به گیلاسش خیره شد و بعد ادامه داد: هیچوقت به نتیجه ای نرسیدم.

پسره واقعا توی فکر عروسی کردن با دختره بود، به خودشم گفته بود. بش گفته بود همین که درس مون تموم شد و فارغ التحصیل شدیم سریع عروسی میکنیم. اصلا قبلش میتونیم نامزد بشیم. حرفاش دختره رو خیلی خوشحال کرد و یه لبخند خوشایندی روی لباش نشوند. ولی در عین حال، لبخندش یه رنگی داشت از بیشتر فهمیدم، عاقلتر بودن، لبخند یه آدم باتجربه که داره به رویابافی یه جوون گوش میده. بهش میگفت: من نمیتونم با تو عروسی کنم. من قراره با یه آدمی چند سال از خودم بزرگتر عروسی کنم. تو هم با یکی عروسی میکنی که چند سال از خودت کوچیکتره. این شیوه ایه که کارها انجام میشه. زن ها از مردا زودتر بالغ میشن و زودتر پیر میشن. تو هنوز هیچی از دنیا نمیدونی. حتا اگه بخوایم که تا درسمون تموم شد عروسی کنیم، بازم کارا جور در نمیاد. هیچوقت به خوشحالی الان مون نخواهیم موند. البته که من دوستت دارم، هیچوقت کس دیگه ای رو دوست نداشتم. ولی اینا دو تا چیز متفاوتن (اینا دو تا چیز متفاوتن تکیه کلام دختره بود). ما هنوز محصل مدرسه ایم و زندگی مون از همه لحاظی تامینه. ولی دنیای واقعی که دیگه اینطوری نیست. اون بیرون یه دنیای بزرگی هست و باید برای آماده بشیم.

البته پسره دقیقا متوجه میشد دختره چی داره میگه. اما اون در مقایسه با پسرای همسن خودش جاپای محکمی داشت. اگه یه پسر دیگه ای همچین حرفایی که اون میزد رو میگفت حتمن با دختره موافق بود، اما حرفای خودش شکمی نبود، فکر و خیال نبود. کاملا عملی بود.

پسره به دختره گفت: من واقعا متوجه نمیشم. من خیلی خیلی دوستت دارم. میخوام با هم یکی باشیم. واقعا اهمیتی نمیدم اگر این احساس ها غیرمنطقی باشن، من تو رو همینجوری دوست دارم.

دختره سرشو تکونی میداد، انگار که بگه دیگه صحبتش رو نکنیم. بعد موهای پسره رو نوازش میکرد و میگفت: نمیدونم هر کدوم ما از عشق چی میدونیم. عشقی که بین ما هست تا حالا امتحانشو پس نداده. ما تا حالا لازم نبوده مسئولیت چیزی رو قبول کنیم. ما هنوز بچه ایم.

پسره هیچی نمیتونست بگه. احساس بدبختی میکرد که این دیواری که دورش ساخته بودن رو نمی تونست داغون کنه. تا اون موقع همیشه حس میکرد این دیوار هست که ازش محافظت کنه. ولی حالا شده بود مانع، مانع زندگیش. یه احساس عجزی احاطه ش میکرد و با خودش میگفت: دیگه نمیتونم از شر این دیوار خلاص شم. دیگه نمی تونم اون ور دیوار رو حس کنم، هیچوقت. تا آخر زندگی بیفایده و بیمزه م رو باید پشت همین دیوار سر کنم.

***

تا جفت شون از مدرسه فارغ التحصیل بشن رابطه شون همون طور که بود موند. تو کتابخونه با هم درس می خوندن و هفته ای یه بار هم از روی لباس کارشونو میکردن. به نظر می اومد دختره هیچ خیالیش نیس که اون قدم بعدی رو نمی دارن. اصن به نظر خوشش هم می اومد که همه چی همون طور که بود بمونه. همه فکر میکردن که آقا و خانم پاکیزه دارن از جوونی شون لذت میبرن، بی خبر که اینا درگیر احساسات حل نشده شون بودن.

توی بهار 1967 پسره وارد دانشگاه توکیو شد و دختره رفت به یه دانشگاه دخترونه توی کوبه. البته که اونم دانشگاه درجه یکی بود، ولی خب با نمرات و توانایی هاش میتونست توی دانشگاه های خیلی بهتری هم پذیرفته بشه، حتا دانشگاه توکیو، اگه میخواست. اما خب به نظر می اومد این چیزا در نظرش چندان ضروری هم نبود، این شد که حتا کنکور ورودی رو هم نداد. توضیحشم این بود که: من واقعا همچین علاقه ای ندارم که درس بخونم اون طور، یا برم تو وزارت دارایی کار کنم. من یه دخترم، با تو فرق دارم. تو باید برای به راه های دور، ولی من میخوام یه استراحتی به خودم بدم و چار سال روبروم رو از زندگیم لذت ببرم. وقتی عروسی کنم دیگه ازین فرصتا پیش نمیاد برام.

پسره واقعا، واقعا نامید شد. همه ی امیدش این بود که با هم میرن توکیو و رابطه شون یه جون تازه ای میگیره. پیشنهادشم داد، ولی بازم دختره قبول نکرد.

توی تعطیلات تابستون آخر سال اول که برگشت خونه، تقریبا هر روز دختره رو می دید (این همون تابستونیه که ما دو تا هم رو توی آموزشگاه رانندگی دیدیم) دختره با ماشین همه جا می بردش و اون جلسات رولباسی شون هم همچنان برقرار بود، دقیقا مث قدیم. گرچه پسره کم کم داشت حس میکرد یه چیزی بین شون عوض شده. انگار کرم واقعیت داشت بین شون فاصله مینداخت.

البته نه اینکه یه تغییر عمده ای رخ داده بود. در واقع مشکل این بود که هیچ تغییر عمده یا حتا ناعمده ای رخ نداده بود. نوع حرف زدن دختره، لباسایی که میپوشید، موضوعاتی که راجع بهشون حرف میزد، همه و همه همون بود که بود. یه اپسیلون تغییر نکرده بود. پاندول رابطه شون انگار کم کم داشت از حرکت می ایستاد به نظر نمی اومد پسره بتونه همچنان سینک بمونه توی همچین شرایطی.

زندگی توی توکیو پر از تنهایی بود. شهر کثیف بود، غذا آشغال بود، مردم هم زشت بودن و عجیب. تموم فکر و ذکر پسره اون بود. هر شب خودشو توی اتاقش زندانی میکرد و نامه بعد از نامه بود که برای دختره مینوشت. دختره هم جواب میداد، البته نه همیشه. دختره تو نامه هاش راجع به همه ی جزییات زندگی مینوشت. پسره می بلعید نامه هاش رو. انگار اون نامه ها تنها چیزی بود که جلوی دیوونه شدنش رو میگرفت. کم کم شروع کرد به سیگار کشیدن و الکل خوردن و پیچوندن کلاساش.

تعطیلات تابستونی که بالاخره رسید و برگشت کوبه، خیلی چیزا دید که ناامیدش کردن. همه ش سه ماه از خونه دور بود، اما حالا که برگشته بود و به شهر زادگاهش نگاه می کرد همه چیزش به نظرش بی روح و خاک گرفته می اومد. صحبت کردن با مامانش حوصله سر بر شده بود. چم اندازهای شهرش که تموم مدت توی توکیو یه حس نوستالژی داشت بهشون حالا بی مزه می اومدن به نظرش. اصن حوصله ی حرف زدن با هیچکس رو نداشت. حتا رفتن به آرایشگاهی که از بچگیش همیشه میرفت هم افسرده ش میکرد. سگش رو که برده بود کنار ساحال راه بره، ساحل به نظرش خالی و پر از آشغال می اومد.

شاید فک کنید بیرون رفتن با یوشیکو یه هیجانی براش داشت، اما نخیر، نداشت. هر باری که خداحافظی میکردن میرفت خونه و ازون جا توی فکر. هنوز عاشقش بود، شکی توی این موضوع نبود. اما خب این کافی نبود. احساس میکرد باید یه کاری بکنه. شور و شوق با حرارت خودش تا یه جایی دووم میاره، اما بالاخره فروکش میکنه. حی می کرد اگه یه اقدام عاجی به عمل نیاره رابطه شون به بن بست میرسه و تموم اون شور و شوقم دود میشه میره هوا.

بالاخره یه روز تصمیم گرفت موضوع سکس رو پیش بکشه و این بار برای بار آخر.

بهش گفت: این سه ماه قبل توی توکیو تمام مدت به تو فکر میکردم. من عاشقتم. این حسم عوض نمیشه، حتا اگه از هم دور باشیم. ولی خب وقتی این مدت طولانی ازت دور بودم هزار و یک جور فکر ناجور اومد توی سرم. احتمالا تو متوجه حرفم نمیشی، ولی آدما وقتی تنهان، ضعیفن. توی تموم زندگیم اندازه ی این سه ماه تنها نبودم. واقعا تحملش سخته، اصن ممکن نیس. اینه که دوس دارم به هم نزدیکتر بشیم. میخوام مطمئن بشیم که مال همیم، حتا اگه از همه دور باشیم.

دختره اما موضعش تغییرناپذیر بود. نوازش کرده پسره و بوسیدش و گفت: واقعا متاسفم، اما ورجین بودنم رو نمیتونم بهت بدم. واقعا نباید این دو تا رو با هم قاطی کرد، اینا دو تا چیز مختلفن. تو هر کاری ازم بخوای برات میکنم، الا این کار. اگه واقعا دوستم داری دیگه هیچوقت این موضوع رو پیش نکش.

اون وقت پسره دوباره پیشنهاد ازدواجشون رو مطرح کرد.

دختره گفت: تو کلاسم یه دخترایی هستن که هم حالاشم نامزد دارن. دو تاشون در واقع. اما نامزدهاشون کار دارن، اصن نامزد شدن یه بخشش همینه دیگه، باید کار داشته باشی. ازدواج یعنی مسئولیت. تو قراره مستقل بشی و یه آدم دیگه رو توی زندگیت بپذیری. اگه قبول مسئولیت نکنی هیچی به دست نمیاری.

پسره گفت: من میتونم مسئولیت قبول کنم. گوش کن، من دارم توی بهترین دانشگاه درس میخونم. بهترین نمره ها رو میگیرم. همین که درسم تموم بشه توی هر جای دولت یا هر شرکتی که بخوام کار کنم حتمن گزینه ی اولشون میشم. واقعا کاری نیست که من بخوام بکنم و نتونم. پس دیگه مشکل چیه؟

دختره چشماش رو بست، به صندلی ماشین تکیه داد و یه مدتی چیزی نگفت. بعد چند ددقیقه در حالی که صورتش رو با دستاش پوشونده بود گفت: من میترسم.. و شروع کرد به گریه کردن. من خیلی خیلی میترسم. زندگی ترسناکه. توی چن سال آینده باید قدم بذارم توی دنیای واقعی، و این میترسونه منو. چرا آخه حالیت نمیشه؟ چرا یه ذره تلاش نمیکنی احساس منی بفهمی؟ چرا هی میخوای اینجوری عذابم بدی؟

پسره دختره رو بغل کرد و گفت: تا وقتی من اینجام لازم نیست بترسی. خب منم میترسم. همون قدری که تو میترسی. ولی اگه با تو باشم دیگه نمی ترسم. تا وقتی با هم باشیم چیزی باری ترسیدن وجود نداره.

دختره سرش رو دوباره تکون داد و گفت: توی نمی فهمی، متوجه نمیشی. من مث تو نیستم. من زنم. اصلا و ابدا متوجه این قضیه نیستی.

***

گفتن حتا یه کلمه بیشتر دیگه ممکن نبود برای پسره. دختره یه مدت طولانی فقط گریه کرد و وقتی بالاخره گریه ش تموم شد این حرفای عجیب رو زد:

اگه... به هر دلیلی رابطه ی ما به هم خورد، ازت میخوام که بدونی همیشه بهت فکر خواهم کرد. راست میگم، هیچوقت فراموشت نمیکنم. چرا؟ چون واقعا دوستت دارم، عاشقتم. تو اولین کسی توی زندگیم هستی که عاشقش شدم و فقط با تو بودنه که خوشحالم می کنه. خودتم اینو خوب میدونی. ولی اینا دو تا چیز مختلفن. اگه بخوای بهت قول میدم، نخوای هم قول میدم. بهت قول میدم که بالاخره یه روزی باهات میخوابم. ولی الان نه. وقتی با یکی دیگه عروسی کردم، بعدش باهات میخوابم. بهت قول میدم.

***

در حالی که به آتیش توی شومینه زل زده بود گفت: اون وقت تصوری از منظور واقعیش وقتی اون حرف رو زد نداشتم. گارسون پیش غذامون رو آورد و سر راهش چن تا تیکه چوب انداخت توی آتیش. شعله زبونه کشید. زوج میانسال میز کناری مون به نظر توی انتخاب دسر مونده بودن. "چیزی که بهم گفت مث یه معما بود، وقتی اومدم خونه خیلی به حرفش فکر کردم، اما معنیش رو نمی فهمیدم. منظورم رو متوجه میشی؟"

- خب، به نظرم منظورش این بود که میخواد تا وقت ازدواج ورجین بمونه. و خب جون بعد از ازدواجش دیگه دلیلی برای ورجین موندن وجود نداشت، داشت بهت میگفت که اون موقع بدش نمیاد یه رابطه ای باهات داشته باشه. فقط داشت بهت میگفت تا اون موقع صبر کن.

- به نظر من هم همینه. یعنی جور دیگه ای نمی تونستم حرفش رو معنی کنم.

- البته که خیلی طرز فکر منحصر بفردیه، البته منطقی هم هست.

یه لبخندی رو چهره ش نقش بست و گفت: راست میگی، منطقی هم هست.

- به عنوان یه ورجین عروسی میکنه، همین که زن یک نفر شد رابطه ش رو به تو شروع میکنه. شبیه یکی ازون داستانای کلاسیک فرانسویه. البته به جز اون لباسای زرق و برقی و خدمتکارایی که هر طرف در حال جنب و جوشن.

- ولی به نظر تنها راه حل عملی که به ذهنش رسید همین بود.

- مایه ی تاسفه.

یه مدت همین طور بهم نگاه می کرد تا اینکه بالاخره سرش رو تکون داد و گفت: درست متوجه شدی. خوشحالم که منظورم رو فهمیدی. حالا منم قضیه رو همون طور میفهمم، ولی حالا، حالا که سنم بیشتر شده. اون موقع اما نمیفهمیدم. خب بچه بودم هنوز. تنها واکنشم شوکه شدن بود، راستشو بگم کاملا خاک شدم.

- اوهوم، درسته.

وقتی داشتیم غذا میخوردیم دیگه چیزی نگفتیم.

***

این طور ادامه داد: احتمالا همون طوری که حدس میزنی به هم زدیم. البته هیچکدوم از ما اعلام نکرد یا نخواست که به هم بزنیم. همین طور طبیعی اتفاق افتاد. یک جدا شدن خیلی بی سر و صدا. به نظرم دیگه برای ادامه‌ی همچون رابطه ای واقعا داغون بودیم، هر دوتامون. از نقطه نظر من، راه و روش اون توی زندگی.. چطور بگم، خیلی بی ریا نبود.. یا نه، نمی دونم.. منظورم اینه که من دلم میخواست اون یه کم زندگی بهتری داشته باشه. انقدر نچسبه به یه چیزهایی مثل ورجین بودن و ازدواج و این جور چیزها. یه مقدار طبیعی تر زندگی کنه، لذت ببره از زندگیش.

من گفتم: ولی فکر نمی کنم اون میتونست جور دیگه عمل کنه.

سری تکون داد و گفت: ممکنه حق با تو باشه. و در حالی که یه گاز به غذاش میزد گفت: بعد یک مدت آدم انعطافش کم میشه. همچین چیزای برای من هم شاید اتفاق افتاده. از وقتی ماها بچه بودیم همه داشتن هل مون میدادن، از مون انتظار داشتن موفق باشیم. و خب ما هم به همه ی انتظاراتشون جواب میدادیم. شاید چون به قدر کافی باهوش بودیم که از پسش بر بیایم. ولی بعد از مرحله ی بالغ شدن ادامه ی این راه واقعا ممکن نیست. یک روزی میرسه که میفهمی دیگه راه برگشتی نیست.

من پرسیدم: این اتفاق برای تو نیفتاد؟

بعد از کمی فکر کردن گفت: من یک جورهایی تونستم از پسش بربیام. کار و چنگالش روز مین گذاشت و دهنش رو با دستمال پاک کرد و گفت: بعد از اینکه از هم جدا شدیم من شروع کردم بیرون رفتن با یک دختر دیگه توی توکیو. مدت کوتاهی هم با هم زندگی کردیم. راستش رو بگم، اونقدر که یوشیکو من رو به وجد می آورد اون نمی آورد، اما دوستش داشتم. خوب همدیگه رو درک میکردیم و خوب پشت هم در می اومدیم. در واقع اون به من راجع به آدم ها درس های زیادی داد، اینکه چقدر می تونن زیبا باشن، چه خطاهایی ممکنه مرتکب بشن. بالاخره من هم چند تایی دوست پیدا کردم و به سیاست علاقمند شدم. البته نمیخوام بگم شخصیت تغییری کرد یا چیزی شبیه به این. اما من آدم اهل عملی هستم، هنوز هم همین طورم. به هر حال من داستان نمینویسم. تو هم مبلمان وارد نمیکنی. منظورم رو میفهمی دیگه. توی دانشگاه یاد گرفتم که واقعیت های زیادی توی دنیا هست. اینکه دنیا چقدر بزرگه و همزمان چه ارزشهای متضادی توش کنار هم جریان دارن. یاد گرفتم واقعا همیشه لازم نیست شاگرد اول کلاست باشی. و بعدش بود که پام رو توی دنیای واقعی گذاشتم.

- و خیلی خوب از عهده ی همه ی اینا بر اومدی

آهی کشید و گفت: فک کنم همین طوره. انگار که همدستش باشم، یه مدت بهم نگاه کرد و گفت: در مقایسه با بقیه ی آدم های همنسل خودم زندگی خوبی به هم زدم، حداقل از نظر عملی، آره میشه گفت موفق بودم.

ساکت شده بود، اما میدونستم بازم حرف برای گفتن داره. این شد که مشتاقانه منم توی سکوت منتظر نشستم.

بالاخره ادامه داد: تا مدت ها بعد از اون قضایا یوشیکو رو ندیده بودم. فارغ التحصیل شدم و شروع به کار کردن توی یک شرکت تجاری کردم. پنج سال اونجا کار کردم، که بخشیش هم شامل سفرهای خارجی میشد. واقعا روزهای پر مشغله ای رو میگذروندم. دو سال بعد از فارغ التحصیلیم شنیدم که یوشیکو ازدواج کرده. مادرم خبرش رو بهم داد. نپرسیدم با چه کسی ازدواج کرده. اولین فکری که بعد از شنیدم خبر اومد توی سرم این بود که یعنی بالاخره موفق شد تا ازدواجش ورجین بمونه؟! بعدش کمی غمگین شدم. روز بعدش حتا غمگین تر شدم. مثل این بود که یه چیز مهمی بالاخره تموم شده. مثل یه دری که بسته شد و دیگه هرگز باز نمیشه. البته فکر میکنم این احساسات قابل انتظار بود، چون به هر حال دوستش داشتم. چهار سال تمام با هم بودیم و به نظرم هنوز یه امیدی داشتم که یک روزی با هم ازدواج کنیم. یه بخش عمده ای از جوونی من اون بود، خب طبیعی بود که غمگین بشم. اما بالاخره تصمیم گرفتم تا موقعی که اون خوشحاله من هم مشکلی نداشته باشم با این اتفاق ها. و واقعا هم همین طور فکر میکردم. همیشه یک مقدار براش نگران بودم، یک بخشی از وجودش بود که واقعا ظریف بود و شکننده.

گارسون اومد و بشقاب هامون رو برداشت و ظرف دسرها رو پیش آورد. هیچ کدوم مون دسری سفارش ندادم. فقط یه فنجون قهوه.

من دیر عروسی کردم، سی و دو سالم بود. این بود که وقتی یوشیکو بهم زنگ زد هنوز مجرد بودم. بیست و هشت سالم بود، یعنی بیشتر از ده سال قبل. تازگی شرکتی که توش کار میکردم رو ترک کرده بودم و در صدد رونق دادن به تجارت خودم بودم. متقاعد شده بودم که بازار واردات مبلمان داره شکوفا میشه و این شد که از پدرم کمی پول قرض کردم و کسب و کار کوچیک خودم رو راه انداختم. برخلاف اعتماد به نفسی که داشتم، اولهاش کارها خوب پیش نرفت، کلی جنس تو انبار داشتم که نمیتونستم بفروشم و اجاره ی انبار داشت از قیمت جنسا بیشتر میشد و بهره وام هایی که گرفته بودم هم باید پرداخت میشد. اوضاع درب و داغونی بود و هر روز حس میکردم دیگه اعتماد به نفس ادامه دادن رو ندارم. اون روزا سخت ترین دورانی بود که توی زندگیم گذرونده بودم. دقیقا هم توی همچین روزهایی بود که یوشیکو باهام تماس گرفت. نمیدونم شماره م رو از کجا پیدا کرد، اما یک روز عصر حدود هشت زنگ زد. همون اول فهمیدم خودشه. چطور میتونستم صداش رو فراموش کنم. صداش کلی خاطره رو همراه خودش زنده میکرد. توی اون اوضاع خراب شنیدن صدای دوست دختر سابقم حس خوشایندی بود.

انگار که در حال جمع کردن خاطرات از اطراف و اکناف حافظه ش باشه همین طور به شعله های توی شومینه زل زده بود. رستوران هم دیگه کاملا پر شده بود از آدم و پر از سر و صدای خنده و صحبت و کارد و چنگال و بشقاب. به نظر تقریبا همه ی مشتری ها محلی بودن و گارسون ها رو هم به اسم کوچیک صدا میزدن! جوزپه! پائولو!


نمیدونم این چیزا رو از کی شنیده بود، اما همه چیز رو در موردم میدونست. که هنوز مجرد بودم، که خارج کار کردم. که کارم رو رها کردم یک سال پیش و حالا شرکت خودم رو راه انداخته بودم. همه چی رو میدونست. بهم گفت: هیچ نگران نباش. اوضاعت خوب میشه. فقط به خودت اعتماد کن. مطمئنم موفق میشی. اصن مگه امکان هم داره موفق نشی؟ شنیدن صداش که این چیزها رو میگفت واقعا خوشحالم میکرد. صداش واقعا مهربون بود. جمله هایی که با اون صدا گفته شدن باعث شدن منم به خودم بگم حتما میتونم. باعث شدن اون اعتماد به نفسی که داشتم دوباره پیدا کنم. با یک لبخندی اضافه کرد: به نظرم اومد دنیا زیر دستای منه.

حالا نوبت من بود که از زندگیش بپرسم. که با چه کسی ازدواج کرده، که بچه داره یا نه، که کجا زندگی میکنه. هنوز بچه نداشت. شوهرش چهار سال از خودش بزرگتر بود و توی یه ایستگاه تلویزیونی کار میکرد. اون طور که گفت شوهرش کارگردان بود. بهش گفتم: پس حتما خیلی هم سرش شلوغه! یوشیکو با خنده گفت: اونقدر شلوغ که وقت بچه درست کردنم نداره. توکیو زندگی میکرد، توی یه آپارتمان توی شیناگاوا. اون موقع من توی شیروگاندائی زندگی میکردم. گرچه دقیقا همسایه نبودیم، اما خونه هامون خیلی نزدیک بود. بهش گفت: چه اتفاق جالبی! خلاصه که راجع به همچین چیزهایی صحبت کردیم، و یه مشت چیز دیگه که آدمایی که هم مدرسه ای بودن در موردشون با هم صحبت میکنن. یه لحظاتی معذب میشدم اما در کل حرف زدن باهاش لذت بخش بود. مثل دو تا دوست قدیمی که مدت ها قبل خداحافظی هاشون رو کرده بودن و حالام دو تا مسیر کاملا مجزا توی زندگی شون داشتن با هم حرف میزدیم. از آخرین باری که این طور صادقانه و رو راست با کسی صحبت کرده بودم خیلی وقت میگذشت. بالاخره که همه ی گفتنی ها رو گفتیم ساکت شدیم. از اون سکوت هایی که اگر چشمات رو ببندی هزار و یک جور تصویر توی سرت شروع میکنه به ظاهر شدن. برای مدتی به دست هاش که روی میز بودن خیره شد و بعد سرش رو بلند کرد سمت من و گفت: دیگه کم کم میخواستم قطع کنم. یعنی خب مثلا بگم ممنون که زنگ زدی، خیلی لذت بردم از حرف زدم باهات و بعد قطع کنم، منظورم رو میفهمی؟

حرفش رو تایید کردم: از نظر عملی، بهترین کار همینی بود که گفتی.

ولی اون تلفن رو قطع نکرد هیچ، من رو به خونه ش دعوت کرد. ازم پرسید: میتونی بیای یه سری بهم بزنی؟ شوهرم یه سفر کاری رفته و منم تنهام و حوصله م هم سر رفته. نمی دونستم چی باید بگم، و هیچی هم نگفتم. اونم هیچی نگفت. تا یک مدتی فقط سکوت بود تا اینکه اون گفت: اون قولی که بهت دادم رو یادم نرفته ها.

***

دختره بهش گفت: قولی که بهت داده بودم رو یادم نرفته. اولش پسره منظورش رو نفهمید. ولی یهو تموم اون خاطرات اومد جلوی روش: قول دختره که وقتی ازدواج کرد باهاش خواهد خوابید. پسره هیچوقت این حرف دختره رو قول حساب نکرده بود. بیشتر یه حرف همین طوری بود توی نظرش که توی یه لحظه‌ی گیجی گفته شده بود.

ولی به نظر می اومد از طرف دختره این حرف ذره ای نتیجه ی گیج بودن و سردرگم بودن نبود. برای اون این یه قول بود. یه قولی که میخواست بهش عمل کنه.

برای یه لحظه پیره هیچ نمیدونست چی باید بگه یا چیکار باید بکنه. کاملا گیج شده بود. دور و بر خودش رو نیگاه کرد به امید دیدن یه تابلو که جهت درست رو نشون بده بهش، اما هیچی نبود. البته که دلش میخواست با دختره بخوابه، توی اینش حرفی نبود. بعد ازین که به هم زده بودن بارها عشقبازی باهاش رو تصور کرده بود. حتا وقتی با دخترهای دیگه بود، توی تاریکی تصور میکرد اون رو بغل کرده. البته توی همه ی تصوراتش هیچوقت اون رو لخت ندیده بود. همه ی تصورش از بدن اون لمس کردن تنش از زیر لباس بود.

البته کاملا هم متوجه بود که توی این شرایط خوابیدن با اون میتونه چقدر خطرناک باشه. که نتیجه ش چطور ممکنه همه چیز رو نابود کنه. از طرفی، تمایل چندانی نداشت که چیزی رو که سال بود از خودش دور نگه داشته بود و ناامید شده بود ازش دوباره بیدار کنه. با خودش فک کرد انجام این کار اصلا درست نیست. یه چیزی این وسط جور در نمیاد. یه چیزی با اونی که من الان هستم، جور در نمیاد.

ولی با همه ی این حرفا قبول کرده بود که بیاد دیدنش. ازین جهت اگه الان با هم میخوابیدن این میشد یه قصه ی پریان قشنگ که یه نفر ممکنه فقط یه بار توی زندگیش شانس تجربه کردنش رو داشته باشه. دوست دختر سابق خوشگلش، همونی که سالهای ارزشمند جوونیش رو باهاش گذرونده بود، بهش گفته بود که میخواد باهاش بخوابه. ازش خواسته بود که بیاد خونه ش، خونه ای که بر حسب اتفاق اصلا از خونه ی خودش دور نبود. علاوه بر همه ی اینها پای اون راز هم در میون بود. اون قول و سوگند افسانه ای که سال های سال پیش توی دل یه جنگل بسته شده بود.

برای مدتی همونجا نشست. چشماش بسته بود و چیزی نمیگفت. حس میکرد قدرت تکلمش رو از دست داده.

دختره گفت: هنوز گوشی دستته؟

- آره، آره. هستم. باشه، همین الان راه می افتم. فک کنم کمتر از نیم ساعت دیگه برسم. آدرست رو بگو بهم.

آدرس و شماره تلفن رو نوشت، سریع اصلاح کرد، لباسشو عوض کرد و رفت بیرون که تاکسی بگیره.

***

ازم پرسید: اگه تو به جای من بودی چیکار میکردی؟

سرم رو تکون دادم. در اون لحظه ای واقعا نمی تونستم بگم چیکار ممکن بود بکنم.

خندید و به فنجون قهوه ش خیره شد. کاش منم میتونستم سر و ته قضیه رو با جواب ندادن هم بیارم، هم نمی تونستم. باید توی همون لحظه و همون جا تصمیم می گرفتم. رفتن یا نرفتن، یکیش رو باید انتخاب میکردم. هیچ راه بینابینی نبود. و خب در نهایت رفتم خونه ش. همون طور که داشتم در میزدم با خودم فکر میکردم چقدر خوب میشه اگر خونه نباشه. ولی خونه بود، به همون زیبایی که قبلا بود. عطرش، عطرش به همون خارق العادگی که من یادم می اومد. یه چن تایی نوشیدنی خوردیم و حرف زدیم و چن تا صفحه ی قدیمی با هم گوش دادیم و بعدش فکر میکنی چی شد؟

- واقعا نمی دونم

در حالی که تمام مدت به دیوار روبروش خیره شده بود گفت: خیلی خیلی قدیم، وقتی بچه بودم، یه قصه ی پریانی بود که خونده بودم. یادم نمیاد خود قصه ماجراش چی بود، اما آخرین خط قصه توی خاطرم مونده. شاید چون اون اولین باری بود که یه قصه ی پریان با همچین پایان عجیبی خونده بودم. قصه اینجوری تموم شد: "و وقتی همه چیز تمام شد، شاه و ملازمانش زدند زیر خنده." فک نمی کنی واقعا پایان عجیب غریبیه؟

- چرا، واقعا.

کاش خود قصه هم یادم می اومد. ولی یادم نمیاد. تنها چیزی که ازش یادم میاد همین یه خط عجیبه: ""و وقتی همه چیز تمام شد، شاه و ملازمانش زدند زیر خنده". آخه چه جور قصه ای اینجوری تموم میشه؟

داستانش که به اینجا رسید قهوه مون تموم شده بود.

همدیگه رو بغل کردیم. و ادامه داد: اما سکس، نه. من لباساش رو در نیاوردم. فقط با انگشتهام لمسش کردم. مثل روزهای قدیم. به نظرم بهترین کاری که میشد کرد همون بود. اون هم احتمالا به همین نتیجه رسیده بود. یه مدت طولانی همین طور اونجا نشسته بودیم و همدیگه رو لمس میکردیم. این تنها راهی بود که ازش میشد اون چیزی که باید میفهمیدیم در اون لحظه رو بفهمیم. اگر زمان های قدیم بود، قضیه اینجور اتفاق نمی افتاد. سکس بود که اتفاق می افتاد، و ما رو به حتا نزدیکتر ازون چیزی که بودیم میکرد. ولی دیگه ازون نقطه گذشته بودیم. اون امکان دیگه غیرممکن شده بود. درش بسته شده بود و هیچوقت قرار نبود باز بشه.


فنجون خالی قهوه ش رو همین طور توی دستش می چرخوند. انقدر اینکار رو ادامه داد که گارسون اومد ببینه چیز دیگه ای هم لازم داریم یا نه. بالاخره فنجون رو زمین گذاشت و دوباره گارسون رو صدا کرد و یه اسپرسو دیگه سفارش داد.

احتمالا یک ساعتی توی آپارتمانش موندم. دقیقا به یاد نمیارم. با یه لبخندی گفت: فک کنم اگر بیشتز ازین می موندم دیوونه میشدم. باهاش خداحافظی کردم و رفتم. این آخرین خداحافظی ما بود. من اینو می دونستم، و اون هم می دونست. آخرین باری که دیدمش دست به سینه توی چارچوب در ایستاده بود. به نظر می اومد میخواد یه چیزی بگه، اما چیزی نگفت. لازم هم نبود بگه، من خودم میدونستم چی میخواست بگه. احساس خالی بودن میکردم. توخالی بودن. صداها همه به گوشم ناآشنا می اومدن، همه ی چیزها توی چشمم به هم ریخته و بی و سر و ته بودن. همین طور توی خیابون ها میگشتم و فکر میکردم زندگیم چقدر بی هدف بوده. میخواستم برگردم، میخواستم برگردم خونه ش، برگردم و مال من بشه. ولی نمیتونستم. هیچ جوری ممکن نبود این کار.

چشمش رو بست و سرش رو تکون داد. اسپرسو دومش رو خورد.

گفتن این حرف واقعا برای خجالت آوره، ولی او نشب رفتم بیرون و با یه فاحشه خوابیدم. اولین بار توی زندگیم بود که برای سکس پول میدادم. و احتمالا هم آخرین بارش.

منم برای مدتی به فنجون قهوه خودم خیره شده بودم. دوست داشتم بهش بگم که چقدر خودم رو توی حرفاش حس کردم. ولی خب نمی دونستم چطور باید توضیح بدم، فکر نمی کردم اصلا بتونم توضیح بدم منظورم رو.

با خنده گفت: وقتی اینجوری اینها رو تعریف میکنم یه طوری به نظرم میاد که انگار برای یک نفر دیگه اتفاق افتادن. بعد رفت توی فکر و هیچی نگفت. من هم با سکوتش همراهی کردم.

بالاخره گفت: "و وقتی همه چیز تمام شد، شاه و ملازمانش زدند زیر خنده." هر موقع به این اتفاقات فکر می کنم یاد این یک خط می افتم. مثل یک عکس العمل شرطی شده. به نظر میاد چیزهای خیلی غمگین هم همیشه باید یه عنصری از طنز داشته باشن.

*

همون طور که اولش گفتم، این داستان اونجور پیام و پند اخلاقی نداره. ولی خب این اتفاقیه که واقعا برای اون افتاد. اتفاقیه که برای همه ی ماها افتاده. برای همین بود که وقتی این داستان رو برام تعریف کرد نمی تونستم بخندم. حتا الان هم نمی تونم.



**  شرمنده بابت ترجمه‌ی دست و پا شکسته و نوشتار بدون دقت و دوباره خوانی.

۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

1276

هنوز مطمئن نیستم اینکه در مورد حمله به نانوایی به زنم گفتم، کار درستی بود یا نه. گرچه، شاید در مورد این جور چیزها مساله‌ی درستی و نادرستی مطرح نیست. می‌خواهم بگویم، بعضی وقت‌ها انتخاب‌های غلط نتایج خوب به بار می‌آورند و برعکس. حداقل برای خودم این مساله را اینجوری جا انداخته‌ام: ما چیزی را انتخاب نمی‌کنیم، چیزها اتفاق می‌افتند، یا نمی‌افتند.

اگر اینطوری به قضایا نگاه کنید آن وقت اینکه به زنم در مورد حمله به نانوایی گفتم فقط یک اتفاق بود. برنامه‌ی قبلی برای اشاره بهش نداشتم. اصلا خودم هم فراموشم شده بود. گرچه، مطرح شدن این قضیه، یکی از آن موارد "حالا که تو این رو گفتی، یادم اومد که" هم نبود.

چیزی که حمله به نانوایی را به یاد من آورد یک گرسنگی تحمل‌ناپذیر بود. کمی پیش از دوی صبح بود که آمد سراغم. حدود ساعت شش یک شام سبک خورده بودیم و حوالی نه و نیم خزیده بودیم توی رختخواب و خوابیده بودیم. به دلیل نامعلومی هر دوی ما همزمان از خواب بیدار شدیم. چند دقیقه بعد از بیدار شدن بود که درد زد به جان‌مان، درست مثل همان گردبادِ توی جادوگر اوز. درد گرسنگی شدید و تحمل نا‌پذیر.


یخچال ما حتا یک چیز که بشود از لحاظ تکنیکی غذا تلقی‌اش کرد نداشت. یک بطری سس فرانسوی، شش قوطی آبجو، دو بسته پیاز خشک، یک بسته کره و یک جعبه بوگیر یخچال. توی این دو هفته که از ازدواج‌مان گذشته بود هنوز آنقدرها به قوانین خورد و خوراک مشترک خو نگرفته بودیم.

آن زمان من توی یک دفتر حقوقی کار می‌کردم، زنم هم توی یک مدرسه طراحی منشی‌گری می‌کرد. من یا بیست و هشت سالم بود یا بیست و نه سال - چرا سن دقیقم وقت ازدواج را به خاطر نمی‌آورم؟- و او دو سال و هشت ماه از من جوان‌تر بود. توی آن زمان، سبزیجات آخرین چیزی بود که ما بهش فکر می‌کردیم.

هر دوی‌مان آنقدر گرسنه بودیم که فکر برگشتن به رختخواب را هم نمی‌کردیم، از طرف دیگر، برای انجام کاری برای رفع گرسنگی هم زیادی گرسنه بودیم. این شد که از تختخواب بیرون آمدیم و رفتیم توی آشپزخانه و در نهایت پشت میز آشپزخانه روبروی هم نشستیم. واقعا دلیل چنان گرسنگی وحشتناکی چی بود؟


نوبتی هر کدام در یخچال را باز می‌کردیم و امیدوار بودیم این بار چیزی خوردنی آن گوشه و کنار پیدا کنیم، اما مهم نبود چند بار باز و بسته کردن یخچال را تکرار می‌کردیم، محتویاتش عوض نمی‌شد که نمی‌شد. آبجو و پیاز و سس و کره و بوگیر یخچال. البته می‌شد پیازها را توی کره تفت داد، ولی هیچ شانسی نبود که آن دو بسته پیاز بتواند دو تا شکم این‌قدر گرسنه را حتا کمی سیر کند. پیاز را باید همراه غذاهای دیگر خورد، پیاز برای تنها خوردن ساخته نشده‌.

- ممکن است خانم تمایل به کمی سس فرانسوی روی بوگیر یخچال داشته باشند؟

انتظار داشتم تلاشم برای شوخی کردن را نادیده بگیرد، که گرفت. بش گفتم: "بیا بپریم تو ماشین و دنبال یه رستوران که شب باز باشه بگردیم. اطراف اتوبان باید یکی باشه."

پیشنهادم را رد کرد. "نمی‌تونیم، نمیشه که بعد از نصفه‌شب برای غذا خوردن بریم بیرون." توی این جور چیزها بدجوری سنتی بود. بعد از یک دم و بازدم گفتم: "فک کنم نمی‌تونیم."

هر بار که زنم یک همچین نظراتی می‌داد، عقیده‌ش شبیه وحی به گوش من می‌رسید و مو لای درزش نمی‌رفت. نمی‌دانم، شاید آدم‌های تازه‌ازدواج‌کرده همه همین طور باشند. ولی وقتی بهم گفت نمی‌توانیم بعد از نیمه‌شب برای غذا خوردن برویم بیرون به نظرم آمد این گرسنگی یک گرسنگی معمولی نیست. یعنی، گرسنگی‌ای نیست که با بیرون رفتن و خوردن یک غذای معمولی توی یک رستوان معمولی که شب‌ها باز است بشود بهش غلبه کرد.

یک گرسنگی مخصوص، ولی یعنی چطور؟

می‌توانم حسش را برای‌تان با یک تصویر سینمای شرح دهم.

یک: توی یک قایق کوچک هستم و روی دریایی آرام غوطه می‌خورم. دو: توی آب را نگاه می‌کنم و قله‌ی یک آتشفشان را می‌بینم . سه: قله‌ی آتشفشان کاملا نزدیک سطح آب است، اما چقدر نزدیک، نمی‌دانم. چهار: شاید این نزدکی به دلیل شکست نور و شفافیت بیش از حد آب است.

این تقریبا یک تصویر دقیق است چیزی‌ست که توی ذهنم دیدم، توی آن دو سه ثانیه‌ بین وقتی زنم گفت نمی‌توانیم بعد از نیمه‌شب برای غذا خوردن بیرون برویم، و آنکه من موافقت کردم. البته که من زیگموند فروید نبودم که بتوانم این رویا را تعبیر و تفسیر کنم، اما به طور شهودی می‌دانستم این بیشتر شبیه یک وحی بود، یک الهام. و اصلا به همین خاطر بود که علی‌رغم گرسنگی غیرقابل تحملم بدون مکث با تصمیم زنم موافقت کردم.

تنها کاری که از دست‌مان بر می‌آمد انجام دادیم: آبجوها را باز کردیم. به هر حال از خوردن پیازها خیلی بهتر بود. او زیاد آبجو دوست نداشت، پس چهار تا شد سهم من و دو تا را او برداشت. وقتی من داشتم اولین آبجوم را سر می‌کشیدم چشم‌هاش، انگار سنجابی توی ماه نوامبر، داشت تمام قفسه‌های آشپزخانه را می‌گشت. بالاخره هم یک بسته‌ی تقریبا خالی بیسکوییت کره‌ای پیدا کرد. توی پاکت چهار تا بیسکوییت رطوبت‌گرفته و درب و داغان بود. اما این‌ها هیچکدام دلیل نشد که هر کدام دو تاش را نبلعیم.

گرچه فایده‌ای هم نداشت. آبجوها و چند تا بیسکوییت کره‌ای هیچ اثری ازشان توی صحرای گرسنگی‌مان، که به عظمت و گستردگی صحرای سینا بود، نماند.

زمان از خلال تاریکی داشت هی نفوذ می‌کرد. نوشته‌های روی قوطی‌آلومینومی آبجو را خواندم. به ساعتم نگاه کردم. به در یخچال خیره شدم. روزنامه‌ دیروز که روی میز بود را کمی ورق زدم. با گوشه‌ی یک کارت تبریک که روی میز افتاده بود خرده‌های آن چار تا بیسکوییت را جمع کردم.

زنم گفت: "توی تمام عمرم انقدر گرسنه نبودم. نمی‌دونم ربطی به ازدواج‌مون داره یا نه."

بش گفتم: "شاید، و شاید هم نه"

در حالی که او داشت دنبال غذای بیشتر می‌گشت من به لبه‌ی قایقم تکیه دادم و به قله‌ی آتشفان خیره شدم. آب دور و بر قایق آنقدر صاف بود که یک احساس راحت نبودن توی من ایجاد می‌کرد. مثل وقتی نبودن چیزی را حس می‌کنی، وقتی که نبودن وجود دارد در اطرافت. یک جور حس ترس هم بود، مثل وقتی از برج کلیسایی بالا می‌روی. این رابطه‌ی بین گرسنگی و ترس از ارتفاع برای من یک کشف جدید محسوب می‌شد.

همین فکرها بود شاید که یکهو یادم آورد من یک بار دیگر هم قبلا همین طور گرسنه شده بودم. شکمم درست به اندازه‌ی حالا خالی بود.  کی ؟ .... آها...

"وقتی که به نونوایی حمله کردیم"، شنیدم که این همچین چیزی را گفتم.

زنم گفت: "حمله به نونوایی؟ چی داری میگی؟"

اینطوری بود که همه چیز شروع شد.



- خیلی قدیما، یه بار به یه نونوایی حمله کردم. بزرگ نبود. معروف نبود. نون‌هاش معمولی بودن، البته بد هم نبودن. یکی ازون نوانوایی‌های معمولی که توی همه‌ی محله‌ها یهو بین مغازه‌های دیگه سبز شدن. یه پیرمردی توش بود که همه‌ی کارهای نونوایی رو خودش انجام می‌داد. صبحا نون می‌پخت و وقتی نون‌هاش تموم می‌شد تعطیل می‌کرد و می‌رفت خونه.

- اگه قرار بود به یه نونوایی حمله کنی، چرا همچین جایی خب؟

- خب، دلیلی نداشت بریم سراغ یه جای بزرگتر. ما فقط نون می‌خواستیم، پول نمی‌خواستیم، ما در واقع، حمله‌‌کننده بودیم، نه دزد!

- ما؟ ما دیگه کیه؟

- بهترین دوست اون زمان من. ده سال پیش. اونقد وضع‌مون خراب بود که یه خمیردندون نمی‌تونستیم بخریم. هیچوقت به اندازه‌ی کافی غذا نداشتیم برای خوردن. توی اون سالا چن تا کار خیلی ناجور واسه بدست آوردن غذا انجام دادیم. یکیش همین حمله به نونوایی بود.

"درست متوجه نشدم." با چشم‌های تنگ شده بهم نگاه می‌کرد. نگاهش طوری بود که انگار دنبال یک ستاره که با طلوع صبح داشت غیب می‌شد می‌گشت. "چرا کار نمی‌کردین؟ می‌تونستین بعد از مدرسه کار کنین، حتما از حمله به نونوایی آسون‌تر بود."

- خب، تصمیم گرفته بودیم کار نکنیم. توی این تصمیم هم کاملا قاطع و روشن بود نظرمون.

- خب، ولی الان که کار می‌کنی، نمی‌کنی؟

سرم را تکان دادم و کمی از آبجوم خوردم. بعد چشم‌هام را مالیدم. یک طور گیجی آبجویی داشت از یک طرف مغزم واردش می‌شد و جنگ سختی داشت با حس گرسنگی توی آن. "زمونه عوض میشه، آدما عوض می‌شن. بیا برگردیم تو رختخواب. الانه که صبح شه و باید بریم سر کار. باید یه کم بخوابیم."

- خوابم نمیاد. برام از حمله به نوانوایی بگو.

- چیزی واسه گفتن نیست. نه هیجانی، نه اتفاقی. هیچی.

- موفق شدین؟

از خیر خواب گذشتم و یک آبجوی دیگر باز کردم. وقتی به ماجرایی علاقمند می‌شد باید تا آخرش را می‌شنید، و الا آرام نمی‌گرفت. به هر حال، او هم همچین آدمی بود دیگر.

"یه طورایی موفق شدیم. یه طورایی هم نه. چیزی که می‌خواستیم رو بدست آوردیم. ولی توی سرقت‌مون نه، موفق نشدیم. قبل ازونکه بتونیم خودمون نون‌ها رو بگیریم، نونوا خودش اونا رو بهمون داد."

- مفتی؟

- "دقیقا نه. جای سختش همین‌جاست." سرم را تکان دادم و ادامه دادم: "نونوائه دیوونه‌ی موسیقی کلاسیک بود، وقتی هم که ما رسیدیم اونجا داشت به یه صفحه‌ی واگنر گوش می‌داد. این شد که بهمون یه پیشنهادی داد: اگه باهاش تا ته صفحه رو گوش می‌کردیم هر چی نون می‌خواستیم بهمون می‌داد. در موردش با دوستم حرف زدم. خب اینکه بشینیم باهاش آهنگ گوش بدیم به معنای دقیق کلمه کار نبود، پس قول و قرارمون سر جاش بود. از طرفی، از لحاظ منطقی هم درست بود کارمون، کسی صدمه نمی‌دید، ما هم به مقصودمون می‌رسیدیم. این شد که کاردهامون رو گذاشتیم توی کیف‌مون و نشستیم آهنگ واگنر رو گوش دادیم."

- و بعدش نون‌تون رو گرفتین؟

- دقیقا، تقریبا تموم نون‌های توی مغازه رو بردیم. پنج روزی برامون بس بود.

یک جرعه‌ی دیگر از آبجوم خوردم. حس می‌کردم موج‌های بی‌صدایی که نتیجه‌ی یک زلزه‌ی زیردریایی هستند قایقم را آرام آرام تکان می‌دهند. ادامه دادم: "خب، ما نون‌مون رو گرفتیم. ماموریت‌مون رو انجام دادیم. ولی جنایتی هم مرتکب نشدیم. بیشتر مث یه معاوضه بود. ما باهاش به واگنر گوش دادیم، در مقابل، نون‌مون رو گرفتیم. از لحاظ حقوقی هم یه مبادله‌ی پایاپای بود."

- ولی به واگنر گوش کردن، کار کردن نیست.

- نه، البته که نه. اگه نونوا اصرار می‌کرد ظرفاشو بشوریم، یا شیشه‌هاش رو تمیز کنیم، حالشو می‌گرفتیم. ولی خب، اون ازین جور چیزا نخواست. فقط خواست باهاش به یه صفحه‌ی واگنر گوش بدیم. از اول تا آخر. می‌دونی، ولی یه چیزی هست. اون موقع نفهمیدم. ما به نظرم میاد نونوا با این کارش ما رو نفرین کرد. الان که فکر می‌کنم، به نظرم باید قبول نمی‌کردیم. باید با کاردهامون می‌ترسودیمش و نون‌ها رو می‌گرفتیم. اونجوری دیگه مشکلی هم پیش نمی‌اومد.

- مشکلی پیش اومد؟

دوباره چشم‌هام را مالیدم.

- یه جورایی، البته نه مشکلی که بشه مستقیم روش انگشت گذاشت. ولی ازون شب به بعد چیزا شروع کردن به تغییر. اون شب شد مث یه نقطه‌ی چرخش. خب، بعدش من برگشتم دانشگاه، فارغ‌التحصیل شدم. کارم رو شروع کردن توی شرکت. با تو آشنا شدیم، عروسی کردیم. دیگه هم هرگز یه کاری مثل اون شب رو نکردم. به هیچ نونوایی‌ای حمله نکردم.

- همه‌ش همینه؟

- آره، همه‌ش همین بود.



آخرین قوطی‌ آبجو را را هم خوردم. حالا هر شش تا قوطی خالی بودند و انگشتی درشان هم توی زیرسیگاری افتاده بود. شبیه فلس‌های یک پری‌دریایی.

البته که بعد از شب حمله به نانوایی کلی اتفاق افتاد. کلی اتفاق که می‌شد روی تک تک شان انگشت گذاشت. اما خب، من حوصله‌ی حرف زدن راجع بشان با او را نداشتم.

- و اون دوستت، اون حالا چیکار می کنه؟

- نمی‌دونم، هیچ نمی‌دونم. یه اتفاقی افتاد. یکی ازون اتفاق‌های الکی، ازون به بعد دیگه از هم جدا شدیم و ندیدمش دیگه. نمی‌دونم الان چیکار می‌کنه.

تا مدتی چیزی نمی‌گفت، احتمالا فهمیده بود همه‌ی ماجرا را براش نگفته ام، اما انگار هنوز نمی‌خواست ازم پرس و جو کند.

- ولی خب، به نظر دلیل جدایی شما دو تا همین بود. حمله به نونوایی دلیل اصلیش بود. مگه نه؟

- شاید. به نظرم همه چی جدی‌تر ازون چیزی بود که ما فک می‌کردیم. روزها وقت ما صرف صحبت کردن از ربط و رابطه‌ی نون با واگنر شد. هی از خودمون می‌پرسیدیم که آيا کار درست رو انجام دادیم؟  خب، کسی صدمه ندید. همه هم چیزی که می‌خواستن رو بدست آوردن. نونوا - که من هنوز نمی‌فهمم چرا همچون کاری کرد - با پروپاگاندای واگنرش موفق شد. ما هم موفق شدیم شکم‌هامون رو پر از نون کنیم. اما خب، بعدش این حس یقه‌ی ما رو گرفت که اون شب اشتباه بزرگی کردیم و این اشتباه هنوز هم سر جاش مونده و همین‌طور یه سایه‌ی سیاه انداخته روی زندگی ما. برای همین بهش گفتم نفرین. واقعا، جدی شبیه یه نفرینه.

- فک می‌کنی هنوز هم زیر اون نفرین باشی؟

شش تا انگشتی آبجوها را از توی زیرسیگاری در آوردم و کنار هم شبیه یک دستبند آلومینیومی روی میز چیدم.

- کی‌ می‌دونه؟ من که نمی‌دونم. ولی شرط می‌بندم دنیا پر از نفرین و طلسمه، خیلی سخته که بگی کدوم نفرین چی رو خراب کرده و روی چی اثر گذاشته یا میذاره.

مستقیم زل زد به چشم‌هام و گفت: "راست نمی‌گی. اگه راجع بهش فک کنی می‌تونی بگی. که این نفرین هنوز هست. البته مگه اینکه تو خودت، به دست خودت، نفرین رو باطل کرده باشی و طلسم رو شکسته باشی. وگرنه این مثل دندون‌درد عذابت میده. تا لحظه‌ی مرگ شکنجه‌ت می‌کنه. و نه فقط تو رو، من رو هم."

- تو؟

- خب، من الان بهترین دوست تو هستم. نیستم؟ پس فک می‌کنی چرا ما دوتایی‌مون با هم اینقد گرسنه شدیم؟ من توی تموم عمرم حتا یک بار هم اینقدر گرسنه نبودم، البته تا الان، از وقتی که با تو عروسی کردم. به نظرت یه کم غیر عادی نیس؟ نفرین تو روی منم موثره.

سرم را تکان دادم. انگشتی‌ها را دوباره به هم ریختم و برشان گرداندم توی زیرسیگاری. نمی‌دانستم درست می‌گوید یا نه، اما حتم داشتم از گفتن این حرف‌ها منظوری دارد.



گرسنگی دوباره برگشته بود. قوی‌تر از قبل. سردرد بدی هم داشت می‌آمد سراغم. انگار تک تک ماهیچه‌ها و اعضا و جوارح شکمم را با کابل وصل کرده باشند به مغزم. هر حرکت کوچکی زود بهش مخابره می‌شد.

دوباره به آتشفشان زیردریاییم نگاه کردم. آب از قبل هم شفاف‌تر شده بود. اگر از خیلی نزدیک نگاه می‌کردی حتا آب را نمی‌دیدی. اینطور به نظر می‌رسید که قایق بدون هیچ تکیه‌گاهی وسط هوا شناور است.

- همه‌ش دو هفته‌س که داریم با هم زندگی می‌کنیم. ولی تموم این مدت من یه جور حضور عجیب رو همه جا حس می‌کردم.

مستقیم توی چشم‌هام نگاه می‌کرد. دست‌هاش را آورد روی میز و انگشت‌هاش را توی هم گره کرد.

- گرچه، تا همین حالا نمی‌دونستم که اون چیزی که حس می‌کردیم یه نفرین بود. حالا همه چی روشن شد. نفرین شدی.

- چه جور حضوری؟

- انگار یه پرده‌ی سنگین و کثیف و چرک که سال‌هاست شسته نشده از سقف آویزون باشه.

با لبخندی گفتم: "شاید هم نفرین نباشه. ممکنه همه‌ش به خاطر من باشه، به خاطر حضور من کنار تو توی این دو هفته."

بدون لبخند گفت: "نه، به خاطر تو نیست."

- خب، بیا فک کنیم حق با توئه، که این یه نفرینه، حالا تکلیف چیه؟

- به یه نونوایی دیگه حمله کنیم، همین حالا. این تنها راهه.

- همین حالا؟

- بله، همین حالا. تا وقتی اینطور گرسنه هستی باید کاری که نصفه گذاشتی رو تموم کنی.

- ولی الان که نصفه شبه، فک می‌کنی هیچ نونوایی‌ای الان باز باشه؟

- یکی پیدا می‌کنیم. توکیو شهر بزرگیه. باید توش حدقل یه نونوایی شبونه باشه.



پریدیم توی کورولای قدیمی من و راه افتادیم توی خیابان‌های توکیو پی نانوایی. از این محله به آن محله می‌رفتیم و او توی صندلی شاگرد نشسته بود و چشم‌هامان مثل یک جفت عقاب گرسنه پی نانوایی می‌گشت. روی صندلی عقب، انگار که ماهی مرده‌ی بزرگی، یک شاتگان اتوماتیک رمینگتون خوابیده بود. دو تا ماسک اسکی مشکی تجیزاتمان را کامل می‌کرد. زنم چرا شاتگان داشت؟ یا ماسک اسکی؟ ما هیچ کدام تا به حال اسکی نکرده بودیم. او توضیحی نداد و من هم توضیحی نخواستم. با خودم فکر کردم زندگی مشترک چقدر عجیب غریب است.


هر چه توی خیابان‌ها می‌گشتیم فایده نداشت. هیچ نانوایی بازی پیدا نمی‌شد. دو بار هم توی گشت‌هامان برخوردیم به ماشین گشت پلیس. تا از کنارمان رد شوند عرق سردی روی تن من نشست، زنم اما مصمم و بی‌توجه به جلوش نگاه می‌کرد. بالاخره بش گفتم: "بیا بی‌خیالش بشیم. نصفه شب که نونوایی باز نیست. برای همچین کارهایی باید نقشه کشید، و الا ..."


- ماشین رو نگه دار

کوبیدم روی ترمز.

- اینجا اونجاس که دنبالش بودیم.

همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند. روبروی‌مان یک آرایشگاه بود و کمی آن‌طرف‌تر تابلوی مکدونالد روشن بود. جز آن چیز دیگری روبروی‌مان نبود.

- نونوایی‌ای نمی‌بینم که.

زنم بدون هیچ حرفی از از روی صندلی عقب دو تکه نوار سیاه برداشت و از ماشین پیاده شد و پلاک عقب و جلوی ماشین را پوشاند. توی حرکاتش یک حرفه‌ای‌گری بود.

با صدایی آرام و متین و شمرده گفت: "میریم مکدونالد". و این را آنقدر آرام و بی‌هیجان گفت که انگار پیشنهاد دهد برای شام برویم آنجا.

- ولی مکدونالد که نونوایی نیست.

- شبیهش که هست. یه موقعا باید کوتاه بیای. بزن بریم.



رفتم و جلوی مکدونالد پارک کردم. شاتگان پتوپیچ‌شده را داد دستم .

- تا حالا توی زندگیم یه بار هم با تفنگ شلیک نکردم.

- لازم هم نیست شلیک کنی. فقط نگهش دار. کاری که بهت می‌گم بکن. با هم می‌ریم توی مغازه. همین که با اون لبخند مخصوص گفتن به مکدونالد خوش اومدین ماسک‌ها رو میذاریم. گرفتی؟

- البته، ولی...

- بعدشم لوله‌ی تفنگ رو می‌گیری سمت‌شون و تموم کارکنان و مشتری‌ها رو یه گوشه جمع می‌کنی. باقیش با من.

- ولی...

- فک می‌کنی چن تا همبرگر بخوایم؟‌سی تا؟

- فک کنم.

با یک آه شاتگان را برداشتم. تفنگ لای پتو توی دستم به نظرم آمد از یک کیسه شن هم سنگین‌تر است و به سیاهی شب است. نیمی از خودم و نیمی از او پرسیدم: "فک می‌کنی واقعا باید این کار رو بکنیم؟"

- البته که باید بکنیم.




همین که وارد شدیم دختر صندوقدار با یک لبخند مکدونالدی گفت: به مکدونالد خوش آمدید. فکر نمی‌کردم دخترها هم تا دیروقت توی مکدونالد کار کنند. برای چند ثانیه مواجه شدن با یک دختر در نیمه‌شب توی مکدونالد گیجم کرد. اما فقط برای چند ثانیه. زود خودم را جمع و جور کردم و ماسک را کشیدم روی صورتم.دختر صندوق‌دار با دهن باز به قیافه‌ی ماسکپوش ما خیره شده بود.

قطعا راهنمای طرز برخورد با مشتری مکدونالد چیزی راجع به همچین موقعیتی نگفته بود. دهان دخترک که برای گفتن به مکدونالد خوش آمدید باز شده بود همچنان باز مانده بود و حتا مثل اثر هلال ماه توی آسمان وقتی صبح طلوع کرده، هنوز کمی از اثرات آن لبخندی حرفه‌ای مکدونالدی را هم می‌شد گوشه‌ی لب‌هاش دید.

با بیشترین سرعتی که می‌توانستم پتو را از روی شاتگان زدم کنار و گرفتمش سمت میزهای مشتری‌ها. اما تنها مشتری آنها یک زوج به ظاهر دانشجو بودند که سرهاشون در امتداد هم افتاده بود روی میز و دو تا میلک‌شیک توت‌فرنگی که جلوی سرهاشان افتاده بود به میزشان شکل یک مجسمه‌ی آوانگارد داده بود. به نظر می‌آمد مثل مرده‌ها خوابیده‌اند و مشکلی برای ما درست نمی‌کنند. پس سر تفنگ را چرخاندم سمت کارکنان.

در کل سه نفر کارکن مکدونالد آنجا حضور داشتند. دخترک صندوق‌دار. مدیر، با پوستی سفید و کله‌ای تخم‌مرغی و حدودا توی آخرهای دهه‌ی سوم زندگیش، و یک سایه که توی آشپزخانه بود و از حرکاتش نمی‌شد فهمید ترسیده است یا نه. سه تایی جمع شدند پشت پیشخوان. هیچ کسی جیغ نزد و حرکت نامعقولی نکرد. تفنگ سنگین‌تر از آنی بود که حدس می‌زدم. آرنجم را روی میز استراحت دادم، دستم اما روی ماشه بود.

مدیر گفت: "همه‌ی پول‌ها رو میدم بهتون. البته دخل رو ساعت یازده خالی کرده و چیز زیادی نمونده. اما می‌تونین همه‌ش رو ببرین. ما بیمه‌ایم."

زنم گفت: "در رو ببندین و لامپ تابلو رو قطع کنید."

- یه دقیقه صبر کنید. من اون کارو نمی‌تونم بکنم. اگه بدون اجازه اینجارو ببندم توبیخ میشم.

زنم چیزی نگفت. او کمی به زنم، کم به من و کمی به لوله‌ی تفنگ نگاه کرد و بعد کرکره را کشید پایین و چراغ تابلو را خاموش کرد. حسابی گرفتمش تحت نظر، مبادا کلید دزدگیری چیزی را فشار دهد. اما خب، انگار مکدونالدها کلید دزدگیر ندارند. شاید تا حالا کسی به مکدونالد دستبرد نزده بود.

کرکره که داشت بسته می‌شد، صدای مهیبی کرد. انگار که با توپ محکم بکوبی به یک سطل حالی. اما زوج خفته همچنان خوابیده بودند.

- سی تا بیگ‌مک. می‌بریم.

- بذارین به جاش پول‌ها رو بهتون بدم. بیشتر ازونی که احتیاج دارین. باش می‌تونین یه جای دیگه هر چی می‌خواین بخرین. اینجوری حسابای منم به هم نمی‌ریزه.

به مدیر گفتم: "بهتره همون کاری که میگه رو انجام بدی."

سه تایی رفتند توی آشپزخانه و شروع کردند به آماده کردن همبرگرها. آن یکی سرخ می‌کرد. مدیر آن‌ها را توی نان می‌گذاشت و دخترک صندوقدار می‌پیچیدشان. هیچکس حرفی نمی‌زد.


ردیف سفید همبرگرها روبروی من بالا و بالاتر می‌رفت، بوی گوشت سرخ شده همه جا پچیده بود. حس می‌کردم عطرش می‌رود توی تنم، توی خونم، توی تک تک سلول‌هام، و بعد حمله می‌کند به آن حس گرسنگی. دوست داشتم دست ببرم و یکی از همبرگرها را باز کنم و توی یک لقمه ببلعم، اما مطمئن نبودم چنین کاری در راستای هدفمان هست یا نه. پس باید صبر می‌کردم. باید توی آن آشپزخانه‌ی گرم صبر می‌کردم و کم کم داشتم زیر ماسک پشمی عرق هم می‌کردم.

هر چند لحظه یک بار کارکنان مکدونالد به شاتگان توی دستم نگاه می‌کردند و این کارشان مرا عصبی‌تر می‌کرد. وقتی عصبی می‌شوم گوشم شروع می‌کند به خاریدن. از روی ماسک پشمی گوشم را داشتم می‌خاراندم که باعث شد لوله‌ی تفنگ بالا و پایین برود. به نظر این حرکتم ناراحتشان می‌کرد. شاید فکر می‌کردند هر لحظه ممکن است از دستم در برود و بهشان شلیک کنم. اما خبر نداشتند ضامن تفنگ زده است و امکان شلیک نیست.

بالاخره سی تا همبرگر تمام شد. زنم آن‌ها را شمرد و توی دو تا کیسه‌ی پلاستیک چیدشان. هر کیسه پانزده تا همبرگر.

دخترک صندوقدار از من پرسید: "چرا باید همچین کاری می‌کردین؟ چرا نباید فقط پول‌ها رو می‌گرفتین و هر چی دوس داشتین می‌خریدین که بخورین؟ اصن سی تا بیگ‌مک به کار کی میاد؟"

زنم توضیح داد: "خیلی متاسفیم، واقعا. ولی هیچ نونوایی‌ای باز نبود. اگر بود، ما توی نظرمون بود به یه نونوایی حمله کنیم."

به نظر می‌آمد که با این توضیحات مجاب شدند. حداقل سوال دیگری نپرسیدند. زنم دو تا لیوان بزرگ نوشابه سفارش داد و پولش را هم پرداخت.

زنم گفت:  "ما فقط نون می‌دزدیم، نه هیچ چیز دیگه." دخترک با حرکت عجیب و غریب سرش جواب داد.

بعد زنم از توی جیبش مقداری طناب در آورد - کاملا مجهز آمده بود - و باش آن سه نفر خیلی حرفه‌ای به هم بست. بعد ازشان پرسید که طناب‌ها اذیت می‌کند یا نه. همین طور پرسید اگر کسی باید دستشویی برود یا نه. کسی چیزی نگفت. من هم شاتگن را پیچیدم توی پتو و زنم ساندویچ‌ها را گرفت و کرکره را دادیم بالا و زدیم بیرون. آن زوج که پشت میز خوا‌ب‌شان برده بود همچنان خواب بودند. مثل یک جفت ماهی که در اعماق دریا زندگی می‌کنند. نمی‌دانستیم چه چیزی توی همچین خواب سنگینی فرو برده بودشان.

نیم ساعتی رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک پارکینگ. پارک کردیم و نوشابه‌ها و همبرگرها را خوردیم. شش تا من، چهار تا زنم. سر جمع ده تا. بیست تا بیگ‌مک دیگر روی صندلی عقب افتاده بودند و گرسنگی ما، گرسنگی‌ای که به نظر می‌رسید تا ابد ادامه دارد، با طلوع صبح کاملا از بین رفته بود. اولین شعاع‌های آفتاب ساختمان کثیف را بنفش‌ رنگ کرده بود و یک تابلوی تبلیغاتی بزرگ سونی را به درخشیدن واداشته بود. صدای پرندگان با صدای چرخ کامیون‌های توی بزرگراه قاطی شده بود. سیگاری را شریکی کشیدیم و بعد زنم سرش را گذاشت روی شانه‌ام.

پرسیدم:  "ولی جدی، ینی انقد ضروری بود انجام این کار؟"

با آه عمیقی گفت:  "البته که بود." و به خواب رفت، چسبیده به من به خواب رفت. به نرمی و سبکی یک بچه گربه بود.

تنها، به لبه‌ی قایقم تکیه دادم و به عمق دریا نگاه کردم. آتشفشان رفته بود. سطح آرام آب، آبیِ آسمان را منعکس می‌کرد. موج‌های کوچک، شبیه لباس‌خوابی ابریشمی، در آغوش نسیم می‌لرزیدند و به طرفین قایق می‌خورند. جز آن‌ها، هیچ چیز دیگری نبود.

کف قایق دراز کشیدم و تنم را کش و قوس دادم. چشمانم را بستم و صبر کردم موج‌ها مرا همان‌جایی ببرند که بهش تعلق داشتم.


The Second Bakery Attack
Haruki Murakami



۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

1262

تابلوی بزرگ بی‌ام‌و آن بیرون می‌گفت رسیده‌ایم، باز هم آلمان. هواپیما نشسته بود و داشت آرام آرام می‌رفت سمت جایی که پیاده شویم. مردم برخی نشسته سر جای‌شان و برخی داشتند بار و بندیل در می‌آوردند و جمع می‌کردند. تا هواپیما بایستد آهنگی توی کابین پخش می‌کردند که عرق سردی می‌نشاند روی تمام تنم: جنگل نروژی.

این آهنگ خاطراتی را برام زنده می‌کرد که شگفت‌زده‌م می‌کرد. چیزهایی که وقتی اتفاق می‌افتادند هیچ حواسم بهشان نبود وقت اتفاق، نه به آسمان، نه به چمنزار، نه به باد که علف‌ها را آن‌طور می رقصاند، من تمام حواسم به چشم‌های سیاه دخترکی بود که کنار ایستاده بود و صاف توی چشم‌ها نگاه می‌کرد.

حالا اما تمام جزییات صحنه آنچان شفاف روبروم ظاهر شده بود که انگار دوباره همان جا ایستاده‌ام. دخترک را از نیمرخ به خاطر آوردم. آخر بیشتر زمان‌هایی که با هم بوده‌ایم به راه‌رفتن گذشته بود. شانه به شانه راه رفته بودیم و من ازش نیمرخی می‌دیدم. کم کم رویش را بر گرداند به سمتم و به عادت غریب همیشه‌ش زل زد توی چشم‌هام. دستم دستش را گرفته بود و باد موهای بلند و لخت و سیاهش را تاب می‌داد. چشمش توی چشم‌هام گفت: دوستم داری؟ گفتم: بانوی من، نیک‌ می‌دانند که دارم و بسیار دارم. لبخندی زده بود و گفته بود: پس ازت دو تا خواهش دارم تورو. قول می‌دهی انجام‌شان دهی؟ گفتم: البته بانوی من! البته!

دوباره لبخند زد و گفت: اول از همه می‌خواهم بدانی چقدر، چقدر ازت ممنونم که اینجا به دیدنم آمدی. خیلی ممنونم. گفتم: تشکر لازم نیست. باز هم می‌آیم، حتما. لبخندی زده بود و گفته بود: و خواهش دوم اینکه، هرگز فراموشم نکنی. همیشه به یاد داشتی باشی روزی بودم، روزی نائوکو بود و با تو توی این چمنزار شانه به شانه راه می‌رفت. کت پشم شترش که زمستان می‌پوشید تنش بود و من به چشم‌هاش نگاه می‌کردم. گفتم: قول می‌دهم. قول می‌دهم همیشه به یاد داشته باشمَ‌ت، قول می‌دهم در قلبم باشی تا همیشه، اما کاش کنارم هم بودی. گفته بود: حالا که کنارت هستم کنارم راه برو، ازم دور نشو. این چمنزار جای خطرناکی‌ست. گفته بودم:‌خطرناک؟! گفت: اوهوم، می‌گویند یک جاییش یه چاهی هست، چاهی که هیچکس نمی‌داند کجاست. هیچکس چاه را ندیده‌، اما همه مطمئن هستند چنین چاهی جایی هست. چرا که هر چند وقت یکبار کسی گم می‌شود. یک بار کودکی. یک بار کشاورز جوانی، ماه پیش زن پا به ماهی. توی این چمنزار چطور می‌شود آن طور ناپدید شد؟ حیوانی هم اگر کشته باشدشان، تکه پاره‌هایی باید باقی می‌ماند. این‌ها غیب می‌شوند، طوری که انگار اصلا وجود نداشته اند. پس وجود چاه حتمی‌ست. یک چاهی یک جایی هست اینجا، اما کسی نمی‌داند کجاست. از مسیر اگر بروی، باش مواجه نخواهی شد. کنار من راه بیا، پیش من، نزدیک من، آن وقت توی چاه نمی‌افتی..

مهماندار کنارم نشسته بود و می‌پرسید حالم خوب است یا نه، دستی به پیشانی سرد عرق‌کرده‌م کشیدم و گفتم: خوبم، انگار سرم گیج رفته. خوبم! مهماندار گفت: مطمئنید؟ گفتم: انگار غمگینم، دلتنگم. مهماندار گفت: برای همه پیش می‌آید، نه؟ گفتم: انگار.

همان توی تریای فرودگاه نشستم و قلم و کاغذ در آوردم و شروع کردم به نوشتن. باید ماجرای نائوکو را می‌نوشتم. باید فکرهام و خیال‌هام و همه‌ی چیزی که اتفاق افتاده بود را می‌نوشتم. این تنها راهی بود که می‌شد تا همیشه به یادش باشم، فراموشش نکنم، به قولی که داده بودم وفا کنم. توی فرودگاه فرانکفورت شروع کردم به نوشتن.

روزی روزگاری، سال‌ها پیش، خب البته، همین بیست سال پیش، من توی یک  خوابگاه دانشجویی توی توکیو زندگی می‌کردم. پدر و مادرم آنجا را برام پیدا کرده بودند و ازین‌ها نبود که برای خودت یک اتاق اختصاصی داشته باشی، من اتاقم را با کسی شریک بودم، اسمش را گذاشته بودم استورم تروپر (storm trooper)! نقطه‌ی عکس تمام دیگر بچه‌ها بود. رشته‌ش جغرافی بود و انگار می‌پرستید رشته‌ش را. تمام اتاق‌ها پر بود از بوی سیگار و آبجو (اگرچه هر دور توی خوابگاه ممنوع بود) اتاق ما اما پنجره‌هاش هم برق می‌زد و یک لک نداشت. هفته‌ای یک بار تشک‌ها را هوا می‌داد و هفته‌ای سه بار همه جا رو جارو می‌کشید. گردگیری روز به روز بود. حتا عکس زن لختی که من (مثل باقی بچه‌های خوابگاه) زده بودم به دیوار را کنده بود و جاش عکسی از یک کانال توی آمستردام را زده بود به دیوار. تمام خوابگاه به خاطر هم‌اتاق شدن باهاش بام همدردی می‌کردند و دل می‌سوزاندند برام. من اما به کارهاش عادت کرده بودم، حتا روم اثر گذاشته بود. وقت‌هایی که یکهو غیبش می‌زد هم تشک‌ها را هفته‌ای یکبار هوا می‌دادم، لباس‌ها را می‌شستم و روی پشت‌بام خوابگاه پهن می‌کردم.

یک بار همان اوایل که هم اتاق شده بودیم رشته‌ش را پرسیدم بودم، گفته بود جغرافی. گفتم چرا؟‌ گفته بود من عاشق نقشه‌هام. درسم تمام شود می‌رم توی سازمان ملی نقشه‌کشی. ازم رشته‌م را پرسیده بود، گفته بودم: ادبیات! گفته بود: یعنی نوشتن دوست داری؟ گفته بودم: نه به اون صورت! انگار بزرگترین تناقض زندگیش را گذاشته باشند جلوش، گفت: پس چرا؟! گفتم: خب! می‌شد ریاضی بخوانم، یا زیست شناسی، یا حتا جغرافی، یا ادبیات. خب، ادبیات خواندم! گرچه استدلالم هیچ جور توی کتش نمی‌رفت.

نوشتن را نمی‌دانم، اما از خواندن خوشم می‌آمد. اوقاتم جز درس خواندن به کتاب خواندن می‌گذاشت. تقریبا هر چیزی را می‌خواندم. هر چیزی که به دستم می‌رسید را می‌خواندم. خوابگاه ما روی تپه‌ای بود. یک بار که برای پهن کردن لباس‌ها رفته بودم روی پشت بام آن حوالی منطقه‌ای سرسبز دیدم. انگار پارکی بود و همان‌جا شده بود مامن کتابخوانی من. می‌رفتم زیر سایه‌ی درختی می‌نشستم و کتابم را باز می‌کردم. توی یکی از همان روزها بود که نائوکو رو آنجا دیدم. بعد از دو سال اولین بار بود می‌دیدمش. خودش بود. با آن موهای بلند مشکی داشت به سمتی می‌رفت که دیدمش. از پشت هم دیدم. اما شک نداشتم خودش است. دویدم سمتش. صداش کردم. خودش بود. خودِ خودش. با هم رفتیم توی کافه‌ای و برام گفت چند ماهی‌ست آمده توکیو و درس می‌خواند انگار توی کالجی خصوصی و برای خودش آپارتمان کوچکی اجاره کرده بود. من هم براش گفتم دارم درس می خوانم توی توکیو و خوابگاهم همان حوالی‌ست. براش از استورم تروپر گفتم، از آن اولین باری که با هم جر و بحث‌مان شد. شش صبح بود که دیدم صدای کوبیدن پتک و سنج می‌آید. رادیوش را روشن کرده بود روی موج شیرِخدا و داشت همراش بالا و پایین می‌پرید. از جام پریده بودم و نشسته توی تخت دادِ خفه‌ای زدم که: هنوز هوا روشن نشده، چه غلطی می‌کنی؟ گفته بود: صبح شده هم‌اتاقی! وقت ورزشه! گفتم: ورزش؟! ورزش بیرون! من کلاسم ساعت ده شروع می‌شه و حالام می‌خوام بخوابم! گفته بود بم: خب بخواب! منم ورزش می‌کنم! گفته بودم: میشه؟! با این صدا و سنج و تمبک؟! گفته بود: خب! پس بیا و ورزش کن! دلم می‌خواست پاشم رادیوش را پرت کنم وسط حیاط! اما می‌دانستم چطور وابسته است حتا به دکمه‌ی کتش که هیچوقت عوض نمی‌شد، نه سر کلاس، نه موقع غذا، نه سر امتحان، نه توی مهمانی‌ها. همیشه همان بود. گاهی فکر می‌کردم حتما ده دست از همان یک کت دارد اما یکی بیشتر نداشت. خلاصه، از پرت کردن رادیو پشیمان شدم و بالشت را روی سرم گرفتم و سعی کردم هیچی نشنوم که گفت: هم‌اتاقی! خب بیا ورزش کن دیگه!

نائوکو که اینها را می‌شنید می‌خندید، انگار از ته دل. طوری می‌خندید که انگار سال‌ها بود که لب‌هاش رنگ خنده را ندیده بودند. عصر شده بود که ازم پرسید یکشنبه وقت دارم ببینیم هم را؟ گفته بودم، دارم! البته که دارم! قرار را گذاشتیم و از هم جدا شدیم. بی آنکه یک کلام راجع به کسی که ما را به هم پیوند می‌داد صحبت کنیم. تمام مدت از همه چیز حرف زدیم الا کیزوکی.









دبیرستان که می‌رفتم کیزوکی بهترین دوستم بود و بنابراین نائوکو هم دوست خوبم شد. چون آن دو تا دو روح بودند انگار توی یک بدن. همیشه با هم بودند، از کودکی. از وقتی دو سه ساله بودند با هم بزرگ شدند و همه‌ی اوقاتشان با هم گذشت و وقتی بزرگتر شدند انگار که طبیعی‌ترین چیز عالم باشد، شده بودند دوست دختر و دوست پسر. البته معنیش برای آنها بیشتر از آن چیزی بود که توی آن سن و سال بین دخترها و پسرها اتفاق می‌افتاد. بهشان که نگاه می‌کردم تعجب می‌کردم چطور دو نفر انقدر نزدیک، انقدر با هم، انقدر یک نفر. انگار آنقدر با هم کامل بودند و بی‌نیاز، که هیچ دوستی نداشتند، الا من! تقریبا تمام کارها را با هم می‌کردیم. با هم مدرسه می‌رفتیم، با هم درس می‌خواندیم، با هم غذا می‌خوردیم، همه جا و همیشه با هم بودیم، الا آن شب آخر. آن شبی که از فرداش دیگر نائوکو را ندیدم. آن شبی که فرداش خبر رسید کیزوکی خودش را کشته است. آن شب تا دیروقت با کیزوکی بیلیارد بازی کردیم و برخلاف همیشه که از من می‌برد، بیشتر دورهای آن شب را من بردم. آن شب که بیلیارد بازی می‌کردیم، بر خلاف همیشه نائوکو با ما نبود. از هم خداحافظی کردیم، رفتیم خانه. من رفتم تو تخت و خوابیدم. کیزوکی رفت توی گاراژ و ماشین را روشن کرد، چشم‌ها را بست و خوابید و دیگر بیدار نشد.

نائوکو را توی مراسم کیزوکی ندیدم، توی مدرسه ندیدم، نبود. هیچ جا نبود. می‌گفتند فرستاده‌اندش یک جای دیگر. همیشه با خودم می‌گفتم نکند از دست من ناراحت شده، ازینکه چرا کیزوکی که همچین تصمیمی داشت شب آخر را با من بود جای او؟ هزار بار از خودم پرسیده بودم و هزار بار بی‌جواب. تنها چیزی که می‌خواستم بدانم این بود که آیا نائوکو مرا سرزنش می‌کند برای آن اتفاق یا نه. اثری اما نبود از او، تا آن روز توی پارک. و من با اینکه تمام مدت این سوال توی سرم چرخ می‌خورد، براش از استورم تروپر گفتم و خزعبلات خوابگاه.


یکشنبه نائوکو را دوباره دیدم. محل قرار توی خیابانی بود. ازم پرسید حوصله‌ی راه رفتن دارم؟ با او اگر بودحوصله‌ی جهنم رفتن هم داشتم. بله که گفتم، جلوتر از من راه افتاد و من هم پشت سرش. راه رفتیم و رفتیم و رفتیم. بی که یکبار برگردد که ببیند هستم، بی که یک کلام حرف بزند. نصف توکیو را زیر پای پیاده گذاشته بودیم که وقت ناهار شد. نشستیم توی رستورانی و ازم خواست براش از خوابگاه بگویم، از استورم تروپر، و من گفتم! می‌گفتم و او می‌خندید و خنده‌هاش تشویقم می‌کرد به بیشتر گفتن. براش از مراسم مسخره‌ی پرچم گفتم. هر روز موقع طلوع مسئول خوابگاه و معاونش که معلوم بود با لگد از خواب بیدارش کرده و تنش لباس رسمی پوشانده، پرچم بزرگ وسط حیاط را بالا می‌بردند. اوایل برام جذاب بود، بیدار می‌شدم و نگاه می‌کردم. بعدها اما از جذابیت افتاد برام. آن دو اما همچنان صبح به صبح پرچم بر می‌افراشتند و سرود ملی می‌خواندند.

براش از عکس کانال آمستردام روی دیوار اتاقمان گفتم که استورم تروپر جای عکس لخت زنی که من چسبانده بودم، زده بودم. بهم گفته بود: نه اینکه خیلی حساس باشم به این موارد، اما این کانال قشنگ‌تر است. براش از شوخی ثابت بچه‌های خوابگاه گفتم با عکس کانال آمستردام! هر وقت توی اتاقم عکس را می‌دیدند می‌گفتند حتما استورم تروپر وقت خودارضایی نگاه به عکس کانال آمستردام می‌کند. براش از باری گفتم که خود استورم تروپر متلک را شنیده بود و وقتی بقیه رفتند برام یکساعت در باب جنبه‌های اروتیک آن کانال صحبت کرد. می‌گفتم و می‌خندید و باز بعد از ناهار راه می‌رفتیم. برنامه‌ی هر هفته. بعد از مدتی دیگر دوش به دوش و شانه به شانه می‌رفتیم بر خلاف اوایل که نائوکو سردمدار بود. کاملا مشخص بود بی‌برنامه بودیم، مقصدی نداشتیم، فقط راه می‌رفتیم و راه می‌رفتیم و من همین را چقدر دوست داشتم. به قدش، به موهاش، به چشم‌هاش، به طوری که دست‌هاش تکان می‌خورد وقتی راه می‌رفت، به تمامی ریزه‌کاری‌های اندامش نگاه می‌کردم وقت راه رفتن. هر بار فکر می‌کردم نائوکوی وقت راه رفتن را از حفظم، اما باز چشمه‌ای نو رو می‌کرد. دستش را طوری تکان می‌داد که هرگز نداده بود. چشمانش را طوری تنگ می‌کرد که هیچوقت ندیده بودم. توی وقت ناهار جز استورم تروپر از فیلم و کتاب و موسیقی هم صحبت می‌کردیم. از همه چیز و همه چیز، همه چیز الا کیزوکی.











تولد بیست سالگی نائوکو نزدیک بود. به پیشنهاد خودش قرار شد شب تولدش را برویم خانه‌ی او. تا حالا نرفته بودم، تا حالا فقط توی خیابان راه رفته بودیم، جز وقت ناهار از نیمرخ می‌دیدمش. حالا اما شب تولد بیست سالگی بود. شب تولد بیست سالگی شب مهمی‌ست انگار. من هنوز یک سال وقت داشتم برسم بهش، او اما به زودی می‌رسید.

شب تولدش براش یک کیک کوچک گرفتم و یک صفحه‌ی موسیقی و رفتم خانه‌ش. چای آماده بود. چای خوردیم با کیک. کادوش را باز کرد و آهنگ را گذاشت بخواند بعد از آشپزخانه یک بطری شراب آورد و دو تا لیوان. به سلامتی هم خوردیم. به امید بیست سال بهتر از بیست سال گذشته. خوردیم و خوردیم. بطری به نیمه رسیده بود و نائوکو هر جرعه‌ی که می‌خورد بیشتر از قبل حرف می‌زد، حرف می‌زد و از همه چیز حرف می‌زد. گفت: بیست ساله شدم، نه؟ سال دیگه هم بیست و یک ساله میشم! نه؟! گفتم: البته! من هم سال بعد بیست ساله میشم و سال بعدش بیست و یک ساله. گفت: ولی کیزوکی چی؟ تا همیشه هیفده ساله می‌مونه، نه؟ تا همیشه. سکوت کرده بودم، اولین بار بود که توی این چند ماه حرف از کیزوکی می‌زد، اثر شراب بود؟ اثر شب تولد بیست سالگی؟ چی باید می‌گفتم! باز سکوت کردم! او اما ادامه داد: می‌بینی، من بزرگ میشم، پیر میشم، هفتاد ساله میشه، هشتاد ساله میشم، اون اما هیفده ساله می‌مونه. دست‌هاش هیفده ساله می‌مونه. پاهاش هیفده ساله می‌مونه، قلبش هیفده ساله می‌مونه. ینی یه آدم هیفده ساله حوصله‌ی یکی که هفتاد سالش شده رو داره باز؟ می‌گفت و می‌گفت و گاهی حرف هاش را هیچ نمی‌فهمیدم و او همین‌طور حرف می‌زد، انگار که با نه با من، که به خودش می‌گفت.

یکهو اشکش جاری شد. چنان اشک می‌ریخت که انگار تمام این‌ سال‌ها یک قطره اشک نریخته و همه‌ش را حالا دارد نثار می‌کند. مثل احمق‌ها مات نشسته بودم و هیچکار نمی‌کردم. چه کار باید می‌کردم؟ بالاخره رفتم جلو و در آغوشش گرفتم. توی تاریکی نشسه بودیم و بطری خالی شراب و دو تا لیوان و جلد صفحه‌ی هدیه‌ش چند چیز دیگر دور و برمان پخش بود. گریه می‌کرد و من فکر می‌کردم باید چکار کنم. اصلا چرا آمده بودم؟! اصلا مگر منتظر نبودم از کیزوکی بگوید؟! حالا که گفته بود، پس چی؟! شانه‌هاش طوری تکان می‌خورد که قلبم می‌لرزید. شانه‌هاش را چسبیدم و کمی از خودم دورش کردم. به چشم‌هاش سیاه اشکالودش نگاه کردم و پیشانیش را بوسیدم. بوسیدم و دوباره بوسیدم. پیشانیش را، گونه‌هاش را. صورتم با اشکش تمام خیس شده بود. مکث کردم و لب‌هاش را آرام بوسیدم. سرم که خواست برود عقب خودش سرم را فشار داد به سرش. لب‌هام قفل شده بود روی لب‌هاش. شور بود بوسه‌ها و شیرین. نمی‌دانم چقدر بوسیدمش و چقدر بوسیدم. نمی‌دانم چقدر اشک ریخت و چقدر اشک نوشیدم. ناگهان دیدم بی‌لباس در آغوش هم هستیم. دست‌هام تنش را جستجو می‌کرد و دست‌هاش تنم را. اشک‌هاش کمتر شده بود و آه‌هایی گاه به گاه می‌کشید که راهنمای دست‌هام بود. دست‌هام روی لب‌هاش می‌لغزید، لب‌هام روی گردنش. لب‌هاش سینه‌م را می‌بوسید، انگشت‌هام مهره‌هاش را لمس می‌کرد. توش چشم‌هاش نگاه کردم، گفت: بله. نه! نگفت! نشان داد. آرام پاهام بین پاهاش قرار گرفت و کمرم را حرکت می‌دادم. آرام آرام، گرم و لغزنده، ناله‌هاش حرکتم را تندتر می‌کرد اما خون را که حس کردم حرکت از تنم رفت. چطور ممکن بود؟ آن همه سال با کیزوکی بود و هنوز؟ معمایی شد این که جسمم را و ذهنم را تسخیر کرد و بزرگترین اشتباه عمرم را مرتکب شدم. همان‌طور در میانه‌ی آن شیدایی و صدای باران و موسیقی کمر بین پاهاش راست کردم و گفتم: چطور؟ چطور ممکن است؟ مگه کیزوکی..

جمله‌م تمام نشده بود که اشکش جاری شد دوباره. هزار برابر قبل. می‌ترسیدم تمام اشک شود و جاری شود و تمام شود. گفتم: متاسفم، ینی، خب، منظورم اینه که، اصلا، هیچی، نمی‌خواستم که، خب..

تنش را کشیده بود عقب، کز کرده بود گوشه‌اتاق توی خودش و فقط شانه‌هاش تکان می‌خورد و ناله‌هاش شده بود هق هق. زانوهام را بغل کرد و هق هق‌ش را نگاه می‌کردم. چه خبر بود؟! چه کار کرده بودم؟! چه کار باید می‌کردم؟!

هیچکار نکردم، فقط نگاهش کردم تا از هق هق افتاد و انگار خوابش برد. رواندازی کشیدم روش و نشستم توی آشپزخانه باقیِ چای را ریختم و آرام آرام خوردم تا سحر. آفتاب که زد، نائوکو هنوز خواب بود و من هنوز نمی‌دانستم چکار باید بکنم. برگه‌ای در آوردم و نوشتم: از صمیم قلب متاسفم، بیشتر از هر چه که فکرش را بکنی. اما حالا می‌روم، می‌روم چون نمی‌دانم بمانم و چه کنم. لطفا هفته‌ی بعد یکشنبه بهم بگو کجا بیایم. کاغذ را روی میز آشپزخانه گذاشتم و رفتم.

هفته‌ی بعد آمد و من تمام مدت نشستم کنار تلفن توی سالن خوابگاه و دریغ از یک زنگ. گفتم دلگیر است، وقت می‌خواهد. باید صبر کنم، باید صبر کنم، باید صبر کنم. و صبر کردم، دو هفته گذشت و من زندگیم شده بود انتظار. همه توی خوابگاه می‌دانستند منتظر تلفنی هستم و هزار قصه برام ساخته بودند که کیست این که من منتظرش هستم. من اما بی‌اعتنا و بی‌خیال تمام حرف‌ها، چشم بر نمی‌داشتم از تلفن، اما کسی سراغم را نگرفت که نگرفت. طاقت نیاورم. رفتم خانه‌ش. در زدم، کسی جواب ندادم. دوباره، دوباره، دوباره. هیچی. رفتم سراغ صاحبخانه‌ش که بهم گفت: رفته! سه هفته می‌شود که رفته! آن طور که او گفت همان فردای تولدش رفته بود. کجا؟ نمی‌دانست. فقط رفته بود.

برگشتم خوابگاه و طولانی‌ترین نامه‌ی عمرم را براش نوشتم و پست کردم به آدرس خانه‌شان در شهرمان. با خودم فکر کردم هر کجا که باشد، خانواده‌ش باید بدانند و خدا خدا کردم نامه را براش بفرستند. از آن به بعد، انتظار تلفن تبدیل شد به انتظار نامه. طولانی و بی‌نتیجه.












انگار چیزی از میانَ‌ م رفته بودم. چیزی یک جای تنم کم بود. وزنم هم حتا سبک‌تر شده بود. یک هفته نگذشته بود که سیگار را ترک کردم و به جاش شب‌هام را با ویسکی صبح می‌کردم. کلاس‌ها را اما تمام و کمال می‌رفتم. همان ردیف اول می‌نشستم و با دقت گوش به حرف‌های استاد می‌دادم و بعد بی که کلامی با دیگران صحبت کنم تنها غذا می‌خوردم و کلاس بعدی و بعدی و شب و ویسکی و همین. سپاهی طوفان را انگار بوی ویسکی کلافه می‌کرد. یکبار که اشتباهی دستم خود و ته مانده‌ی بطری (که همان‌طور مستقیم ازش سر می‌کشیدم) ریخت روی زمین از جاش بلند شد و گفت بوی این نمی‌گذارد درس بخواند. توی چشم‌هاش نگاه کرده بودم و گفته بودم می‌تواند اتاق را ترک کند. گفته بود الکل توی خوابگاه ممنوع است و گفته بودم به درک که ممنوع است. نمی‌دانم به درک را چطور گفته بودم که ساکت شد و برگشت پشت میز تحریرش.

حالا من حوصله‌ی اتاق را نداشتم. بطری ویسکی هم خالی شده بود. کتابی زیر بغلم زدم و رفتم از اتاق بیرون. توی اتاقی که تلفن بود نشستم و خودم را مشغول کتابم کرده بودم و توی سرم فکر می‌کردم یعنی هنوز منتظر تلفنی هستم؟ البته که بودم. گیج بین کتاب و خیال نائوکو دیدم کسی زد روی شانه‌م و گفت: چی می‌خونی پسر؟! نگاش کردم. می‌شناختمش. اسمش ناگاساوا بود. شاگرد زرنگ تمام خوابگاه. پدرش پولدار بود و شغل مهم دولتی داشت. حقوق می‌خواند و همه می‌دانستند به زودی دیپلمات می‌شود. فرانسوی و آلمانی و انگلیسی را مثل بلبل حرف می‌زد و همه را هم خودش یاد گرفته بود بی‌هیچ کلاسی. ولی اینها هیچ دلیل شهرتش توی خوابگاه نبود. آنچه مشهورش کرده بود شایعه‌ای بود که می‌گفت تا حالا با صد تا دختر مختلف خوابیده است.

بش گفتم: گتسبی بزرگ، سومین بار است که می‌خونمش. بهم - اما طوری که انگار با خودش حرف می‌زند- گفت: هوووم! گتسبی بزرگ! سومین بار! خب، دوست گتسبی، دوست من هم هست.

و به همین مسخرگی ناگاساوا شد بهترین دوست من توی خوابگاه، بهترین و تنها دوستم، نائوکو که نبود. صمیمی‌تر که شدیم یک بار ازش پرسیدم راست است که با صد تا دختر مختلف خوابیده؟ خنده‌ای کرد و گفت: از بچه‌ها شنیدی، نه؟! دوس دارن افسانه بسازن! گفتم: ینی نخوابیدی؟ گفت: خب! صد تا که نه! نود و هفت تا!! و بعد بلندتر خندید. من اما جدی گفت: آخه چه طوری؟! گفت: می‌خوای ببینی؟! گفتم: البته! گفت: این آخر هفه وقت داری؟! نائوکو که نبود. گفتم: آخر هفته‌ها لباس می‌شویم. فقط همین! خندید و گفت: خب! خب! عصر شمبه میریم، پیش از ظهر یه شمبه بر می‌گردیم که توام به لباسات برسی! گفتم: ولی شب بیرون از خوابگاه بودن ممنوعه! راهمون نمیدن یه شمبه! بلندتر خندید و گفت: ممنوع برای ناگاساوا بی‌معنیه!

شمبه عصر رفتیم بیرون. توی خیابانی که انگار اصلا مخصوصا همین کارها بود. دو تایی رفتیم توی کافه‌ی و پشت میزی نشستیم. دو تا ویسکی با یخ سفارش دادیم و یک ربع نگذشته بود که دو تا دختر نشستند سر میزمان. من کار خاصی جز گاه گاهی لبخند زدن نمی‌کردم. همه چیز روی دوس ناگاساوا بود و انصافا هم خوب بر می‌آمد از عهده‌ش. دو ساعتی حرف زدیم از هر چیز نامربوط و بعد راه افتادیم سمت یکی از آن لاوهتل‌ها که هم مشتری‌هاش هم متصدیانش می‌دانستند هر کسی چرا شبی را آنجا صبح می‌کند. توی بعضی‌شان حتا برای آنکه چشم مشتری خجالتی نیفتند به چشم متصدی، همه چیز اتوماتیک بود. مثل اتومات‌هایی که سکه توش مینداختی و  کوکاکولا و کلوچه بهت می‌دادند. اینجا هم پولی می‌دادی و کلید اتاقی بهت داده می‌شد. دو تا اتاق کرایه کردیم و پولش را هم ناگاساوا داد. چند بار این کار را تکرار کردیم توی آخر هفته‌ها. دقیق بخواهم بگویم سه بار، قبل از آنکه نامه‌ای از نائوکو برسد.
دختری که دفعه‌ی دوم شب را باش گذراندم عجیب غریب بود. خودش آمده بود سر میز ما. بام آمده بود توی اتاق هتلی و وقتی خواستم لباس‌هاس را در بیاورم شروع کرد به داد و بیداد، انگار که به زور می‌خواهم کاری بکنم. من هم دو تا داد که کشید از تخت رفتم بیرون و پشت میز نشستم و شروع کردم به کتاب خواندن که آمد و روی صندلی روبروم نشست و شروع کرد به اذیت‌ و خندیدن. کاری که باید می‌شد بالاخره شد و من چقدر دلم برای نائوکو تنگ‌تر شد.

دفعه‌ی سوم از همه بدتر بود. دخترک آنقدر حرف می‌زد که کسی توی یکماه باهام حرف نمی‌زد. همه چیز می‌پرسید: اسمم، فامیلم، شغل بابام، شغلم، اینکه چه درسی می‌خوانم، چرا این رشته را می‌خوانم. نظرم راجع به نوک سینه‌هاش چیست، چه جور موسیقی‌ای گوش می‌دهم و ... سوال‌هاش تمامی نداشت. بالاخره که خوابیدیم، صبح گفت می‌خواهد صبحانه را با هم بخوریم. و سیل سوال‌هاش آنجا هم ادامه داشت. آن همه دروغ تو عمرم نگفته بودم. به نظرم زیاد به جواب‌هام دقت هم نمی‌کرد. که اگر می‌کرد حتما توش دو سه تا تناقض اساسی پیدا می‌شد. وقت خداحافظی ازم پرسیده بود: به نظرت باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ بهش گفته بودم: البته! حتما! دنیا کوچیک‌تر ازین حرفاس و بعد بدو بدو رفتم سمت خوابگاه و دومین نامه‌ی بلندم را به نائوکو نوشتم و به همان آدرس خانه‌ی پدریش فرستادم. نامه کمابیش همان نامه‌ی قبلی بود الا آنکه یک خط بهش اضافه کرده بودم: اگر نمی‌خواهی بهم جواب بدهی، درک می‌کنم، دلگیر نیستم. اما برای خدا، فقط یک چیز را بهم بگو، فقط یک چیز، آزرده‌امت آیا؟