کل نماهای صفحه

‏نمایش پست‌ها با برچسب از خلال قصه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از خلال قصه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

1305

قندان به دست می‌دوم اما، کجاست قند؟

حالا، همین حالا، حاضر بودم تمام جنگ‌های دنیا ده برابر شوند، همچنان که شده‌اند. هزار برابر آوارگی آدم بیشتر شود، همچنان که می‌شوند. تمام کلاهک‌های هسته‌ای هم را نشان بروند، همچنان که می‌روند. اما تو پیش چشم‌هایم خمیازه می‌کشیدی. آن دو تا چشم زردت بسته می‌شد و خمیازه‌ات دندان‌های نیش خنجریت را  به رخم می‌کشید. مگر نه اینکه آن همه اجدادت منقرض شدند که تو حالا اینجا باشی. پس چرا نیستی؟ چاهار تا پات را با تمام پاهایی که مین‌ها قطع کردند معاوضه می‌کنم، شک نکن. چاهار تا پای خاکیت را که روی تمام فرشها و مبلها و سرامیکها و بشقاب‌ها مهر می‌زد. واقعا که جای پاها شاعر پرورند. من اما همین یک استعداد را هم ندارم. پس این نبودنت هیچ فایده‌ای ندارد. چرا باید چیزی که هیچ فایده‌ای ندارد اتفاق بیفتند. این همه علت و معلول رویشان سیاه نشده؟ چرا دست به کار نمی‌شوند. حداقل علتی بتراشند. از تراشیدن داوود که سخت تر نیست. از تراشیدن مرمر خام که سخت تر نیست.

هی داوود، توی آن مجسه به چی فکر می‌کنی؟ شاید علتها و معلولها باید بیایند سراغ تو. تراششان را پیوند بزنند به تیشه‌ی میکل آنژ. بروند توی مغز سنگی تو و آنجا دنبال علت نبودن این چاهار پای چشم زرد بگردند. داوود نبی، مرمر سخت است. فکرهای توی مغز مرمری تغییر نمی‌کنند. زمان زانوش چسبیده به خاک فلورانس. مغر مرمری داوود، امشب با تبر باید برات لب بتراشم، مگر لبهات دلیل این نبودن را بگویند.

قندان به دست می‌دوم، اما کجاست قند. قند به سختی مرمر نیست. چند قطره باران نابودش می‌کند.

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

1304

ای دوست من، ای همه‌ی کودکی ما در آمیخته با هم، ای با هم قصه نوشته، ای با هم به ماه رفته، به اعماق زمین رفته، به دهکده‌ی کوچک سن پترزبورگ رفته، جنازه‌ی بیل سایکس را در اهتزاز دیده. حالا بر تو چه رفته که در پنج دقیقه، در پنج دقیقه‌ی ناقابل، هزار و سیصد و شصت و دو کلمه می‌گویی و سی و چاهار بار با خود به تناقض می‌رسی.

از تپه بالا می‌رفتیم و حالا نمی‌رویم. زیر سایه‌ی درخت گردو کمان رابین هود را زه می‌زدیم و حالا نمی‌کنیم. حالا نشسته‌ایم و دود غر به چشم هم فرو می‌کنیم. ما را چه رفت دوست من. خیال آن هزار صورتِ فلکیِ آسمانِ بی‌نورِ اضافه عینک شده به چشمان بسته‌ی ما. می‌پرسی کدام راه را نرفتیم که به اینجا رسیده‌ایم. به اینجا هم نرسیده‌ایم. باور کن.

به هیچ جا نرسیده‌ایم. جز ده انگشت بی اثر هیچ چیز به ما وصل نیست. روی صندلی‌های چرخ دار، چارچرخدار، نشسته‌ایم و اگر-آنگاه نوشته‌ایم. نتیجه گرفته‌ایم و تعمیم داده‌ایم و منتشر کرده‌ایم و باز به هیچ جا نرسیده‌ایم. آنچه قصه با ما کرد ما با قصه‌مان نکردیم و حالا این. ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه‌ی جهان، آواره مانده از وزش بادهای سرد، بر شاخ خیزران، بنشسته است و ... مُرد.

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

1300

مادره رو تموم لباسش عكس بادمجون بود، روي تيشرت و شرت بچه‌ هه پر بود از عكس عقرب. مادره داشت با يه دستمال كه روش عكس عيسا مسيح بود دماغ بچه رو ميگرفت. بچه هه يه فين محكم كرد و يه تيكه از هپليش افتاد تو ليوان كاغذی چایی من. حالا یه نیم ساعتم از مسیر مونده بود و انگار هیچکس جز من نفهمیده بودم همچین اتفاقی افتاده. فک می‌کردم با خودم اگه برعکس می‌شد بهتر نبود؟ یعنی اصن همه می‌دیدن چی شده به جز خودم. گیرم هیشکی هم بهم نمی‌گفت، یا اصن برای کسی مهم نبود، یه ثانیه بعدش هیشکی یادش نبود چی شده، منم چایی‌مو می‌خوردم. بالاخره چایی ترمینالی یه هپلی بچه‌م بش اضافه بشه چیزی از ارزش‌هاش کم نمیشه خب. الان ولی، من دیگه از دلم نمی‌اومد باقی چاییم رو بخورم. باقی که میگم همه‌ش منظورمه. تازه نباتش توش حل شده بود و می‌خواستم بخورمش در واقع.

هیچی دیگه، کتابمو که رفیقم بم داده بود و تاکید کرده بود حرف نداره در آوردم بخونم حدقل این نیم‌ساعتی. از عجایب اینکه توی کتابه یه سردبیر و یه شاعر روس داشتن در مورد وجود نداشتن عیسی مسیح حرف می‌زدن. وسطاش یه یاروی عجیب غریب اومد توی داستان که اونطور که خودشو معرفی کرد توی هاگوارتز استاد جادوی سیاه بود ولی توی کل کتابای هری پاتر اسمش نیومده بود. دوس داشتم منم وارد قصه می‌شدم می‌گفتم بابا عیسی مسیح اگه وجود نداره، پس بادمجون و عقربم وجود نداره. الان عکس این سه تا روی این مادر و بچه و دسمال هست، میشه یکیش وجود نداشته باشه دو تا دیگه وجود داشته باشن؟ حتما جناب ایمانوئل کانت هم همعقیده‌س با بنده که نمیشه. پس عیسی مسیح وجود داره. الانم اگه عیسی مسیح بود چاییه رو می‌خورد، چون خودش گفته بود بهشت مال بچه‌هاس. اهل بهشتم که هپلیش کثیف نیس. حتا ممکنه مزه‌ی عسل بده. البته درون صورت هم من نمی‌خوردم چایی رو، چون من چایی با عسل دوس ندارم. وسط این گرما آدم یاد سرماخوردگی می‌افته و تجربه‌ی کج و کوله‌ی منم نشون میده یاد هر چی بیفتی اکثرا جلوت سبز میشه، مگه اینکه بخوای سبز شه، که اونجوری زرد میشه.

فصل اول کتابه تموم شد، چنگی هم به دل ما نزد، ولی هنوز یه ربع ده دیقه مونده بود برسیم. بیرون پنجره فقط نور بود. خورشید انقد زیاده‌روی می‌کنه نکنه به فردا نرسه لاکردار. کاش حدقل جای مترو توی یه قطاری بودم یه بوفه‌ای چیزی داشت، می‌رفتم یه چایی دیگه می‌گرفتم. البته نه، یه چایی ارزشش رو نداره بابا، جای ده دیقه بخوام ده ساعت بمونم اون تو، با این کتاب که به نظر چنگی تو دست و بالش نیس که بزنه به دل ما. ده دیقه که چیزی نیس. چشم به هم بزنی تمومه، ایناهاش. چشامو بستم و یه کم همون طور نگه‌شون داشتم و بعد ولشون کردم. انتظار داشتم شبیه این شیر و ببرای گرسنه که ول می‌کنن سمت گلایدیاتورا بشن که خب نشدن، ولی عوضش رسیدیم. 

۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

1299

پاها به اندازه‌ی عرض شونه باز، خود شونه هم باز، دست‌ها تا میشه از هم دور، بعد از آرنج خم و در نهایت نوک انگشت‌ها باید بخوره به هم، سه بار تکرار و باز دست‌ها باز میشن، این یه بار. دفعه‌ی دوم هم تکرار همین بار، یک، دو، سه، حالا دو. اما دفعه‌ی سوم. بازم تکرار: یک، دو، سه، و حالا سه. اگه تا ابد هم این تمرین رو ادامه بدم فقط همین یه باره که سه میرسه به سه. دفعه‌ی بعد سه میرسه به چاهار. بعدش پنج. همین طور تا مردنم هم به انجام این حرکت ادامه بدم، دیگه هیچوقت اون سه‌ی هر بار به سه نمی‌رسه. مگه اینکه مدل نرمش رو عوض کنم، این دفعه به جای سه بار، چهار بار نوک انگشتا رو برسونم به هم. اما بازم چاهار یه بار میرسه به چاهار، فقط یه بار.

می‌تونم هر بار که دو تا عدد رسیدن به هم تعداد بار رسیده انگشت‌ها به هم رو یه دونه زیاد کنم، ایجوری وقت بیشتری دارم تا دوباره برسم به دو تا عدد مث هم:

۱۱
۱۲۱،۱۲۲
۱۲۳۱،۱۲۳۲،۱۲۳۳
۱۲۳۴۱،۱۲۳۴۲،۱۲۳۴۳،۱۲۳۴۴
۱۲۳۴۵۱،۱۲۳۴۵۲،۱۲۳۴۵۳،۱۲۳۴۵۴،۱۲۳۴۵۵
۱۲۳۴۵۶۱،۱۲۳۴۵۶۲،۱۲۳۴۵۶۳،۱۲۳۴۵۶۴،۱۲۳۴۵۶۵،۱۲۳۴۵۶۶
۱۲۳۴۵۶۷۱،۱۲۳۴۵۶۷۲،۱۲۳۴۵۶۷۳،۱۲۳۴۵۶۷۳،۱۲۳۴۵۶۷۴،۱۲۳۴۵۶۷۵،۱۲۳۴۵۶۷۶،۱۲۳۴۵۶۷۷

طول خط اول هس دو، طول خط دوم هست ۶، طول خط سوم هست ۱۲، طول هر خط مساویه با یکی بیشتر از تعداد بار رسیدن انگشتا توی هر بار ضربدر تعداد بار رسیدن انگشتا به هم توی هر بار. حالا یه قید هم به کار اضافه شده، قبل از شروع تمرین چایی ریختم. تا جایی می‌تونم این ماجرا رو ادامه بدم که چایی سرد نشه. چون چایی سرد شده که فایده نداره. یا باید بس کنم، یا بیخیال چایی خوردن بشم، یا چایی سرد بخورم. گرفتاری اونجاس که هیچ کدوم از اینا انتخاب من نیس. هی یه دونه به عدد تمرینا اضافه می‌کنم مگه انتخاب دیگه‌ای از آسمون بیفته جلوی پام، که خب نمی‌افته، آخر سر: یه لیوان چایی سرد، بازوهای خسته، و رسیدن به هیچی. آآآآآره دادش، داری اشتباه می‌زنی، اشتباه می‌زنی، اشتباه اندر اشتباه اندر اشتباه. ولی باید ادامه بدی، ادامه اندر ادامه اندر ادامه. یاد آقای کیارستمی زنده و گرامی. آیدین آغداشلو یه باری نوشته بود دو نفر ایرانی توی دنیا خیلی مشهورن، یکی عمر خیام، یکی عباس کیارستمی.

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

1255

توجه همه‌ به زن‌هاست، مخصوصا که لباس سرخ پوشیده باشند و هر روز دور میدان فردوسی منتظر بایستند. می‌روند، باش مصاحبه می‌‌کنند، داستان‌سرایی می‌کنند و هر چقدر خودش بگوید که آقاجان من همین‌طور الکی ایستاده‌ام اینجا، یک داستان عشقی می‌بندند بهش. کسی اما متوجه مردی نیست که اینجا توی این پسکوچه‌ی دور از همه جا، روبروی اتاقی استیجاری من، یک ماه است هر روز عصرها می‌آید، چند نخ سیگار (که بعد از چند روز فهمیدم دقیقا پنج نخ است) می‌کشد و می‌رود. من که هرگز پام را جز به ضرورت توی میدان‌های بزرگ و خیابان‌های شلوغ نمی‌گذارم متوجه او شدم، او که مرد است، لباس کارمندی دارد و توی پسکوچه‌ای خلوت می‌ایستاد، قد کشیدن پنج نخ سیگار.

بیست و ششم ماه بود و من با ده هزار تومان توی جیبم: همه‌ی موجودی تا آخر ماه. چهار روز با ده هزار تومان، روزی دو هزار و پانصد تومان. ساعت پنج بعد از ظهر بود و من توی صف طولانی نانوایی‌ای که بربری را پنجاه تومان ارزان‌تر می‌داد و  کنار دستش یک گلفروشی بود منتظر ایستاده بودم. تمام بیست دقیقه‌ای که توی صف بودم چشمم دوخته شده بود به گلدانی که جلوی مغازه‌ی گل‌فروشی روی میز بود و من که تا حالا هیچ گلدانی، حتا شاخه گلی برای خودم نداشتم، دوست داشتم مال من باشد. بیست دقیقه کلنجار رفتم با خودم، که خب ماه بعد، حقوق که گرفتم، می‌آیم و می‌خرمش. آن گلدان اما انگار شده بود مجموع همه‌ی چیزهایی که گذاشته بودم بعد بهشان برسم و بعد هرگز نرسیده بود. جلوی میز شاطر که رسیدم، از صف زدم بیرون. هفت هزار تومان از ده هزار تومان را دادم به گلفروش و گلدان را گرفتم توی بغلم و برگشتم ته صف برای نان. چهار نفر مانده به من، نان تمام شد. گلدان به بغل، بدون نان، برگشتم خانه. همین‌ بالا، طبقه‌ی دو.

پنجشمبه، جمعه: تعطیل. گلدان بدست رسیدم خانه. بهترین جای پشت پنجره را دادم بهش و خودم رختخوابم را پهن کردم صاف زیر پنجره و تا صبح صد بار بیدار شدم و نگاه کردم سر جاش باشد. صبح بهش آب دادم. خودم چای خوردم و نان نخوردم. دو روز تمام نه توی خانه دل سیگار کشیدن داشتم مبادا دودش گلدان را بیازارد، نه دل داشتم بروم بیرون سیگار بکشم، مبادا توی چند دقیقه‌ای که نیستم بلایی سر گلدانم بیاید. تمام دو روز غذام شد خوردن هر چیزی که توی خانه مانده بود: دو شلغم که خام خوردم، یک بسته چیپس با ته سطل ماست، نصف بسته بیسکوییت ساقه‌طلایی نم‌دار، یکی و نصفی سیب (نیمه‌ی یکی‌شان پوسیده بود) و البته از همه بیشتر آفتاب. پرده‌ها همه را جمع کرده بودم که حداکثر نور بتابد به گلدانم. عصر جمعه بود که یکهو به سرم نزد نکند این همه نور براش ضرر داشته باشد. آفتاب رفته بود پایین و من تا فردا که بروم و از گلفروش بپرسم چشم روی چشم نگذاشتم. هیچوقت توی عمرم اینقدر به آفتاب شک نکرده بودم و همزمان اینقدر منتظر طلوعش نبوده‌ام.

صبح فردا از ساعت شش و نیم تا ده و نیم هزار بار از جلوی گلفروشی رد شدم تا یارو بالاخره آمد. ازش پرسیدم این گلی که من دیروز خریدم آفتاب زیاد براش ضرر دارد؟ گفت: چی بوده؟ نمی‌دانستم. اسم گلم را نمی‌دانستم. شکلش را اما از حفظ بودم. هر چه توضیح دادم اما یارو نفهمید. توی تمام مغازه‌ش هم گلی همشکل آن نبود. دویدم خانه و گلدان توی بغلم، با تاکسی تلفنی فاصله‌ی پانزده‌ دقیقه‌ای را رفتم و گلفروش گفت اتفاقا این از آن گل‌هاست که آفتاب هر چه بیشتر، برایش بهتر. آنقدر خوشحال شدم که باز هم یادم رفت اسمش را بپرسم. گلدان توی بغلم رفتم سمت پارک سرِ ظهر که تک و توک افرادی توش پرسه می‌زدند. آن موقع تابستان کسی سر نماز ظهر نمی‌آمد توی پارکی که همه چیزش زیر سایه‌ی آفتاب بود. من اما حالا عاشق آفتاب هم بودم. گلم را گذاشته بودم روی یک نیمکت، زیر نور آفتاب و خودم نشسته بودم روی نیمکت روبرویی‌ و چشم ازش بر نمی‌داشتم. به نظرم آنقدر بزرگ بود که توی یک نگاهم همه‌ش جا نمی‌شد. هر بار که شروع می‌کردم فقط یکی از برگ‌هایش را می‌توانستم ببینم، برای دیدن برگ بعدی باید از اول شروع می‌کردم.

گل توی بغلم تمام خیابان‌های آن حوالی را گشتم که رستورانی پیدا کنم با میزی کنار پنجره‌ای آفتابگیر. آخر سر که یکی یافتم یادم آمد هنوز ماه تمام نشده و من آخرین سه هزار تومانم را داده بودم به آژانس و امروز هم یادم رفته بروم سر کار. همان طور گرسنه اما شاد، که گلم به اندازه‌ی کافی آفتاب خورده، رفتم خانه. هیچ چیز برای خوردن نداشتم. مطلقا هیچ چیز. توی یخچال نصف شیشه سس مایونز بود با یک شیشه‌ی خالی مربای آلبالو. روبروی گلم خوابم برد و روبروش بیدار شدم. بغلش کردم و رفتم سر کار. با هزار زحمت میز اولیه‌م که کنار پنجره بود و دوستش نداشتم و با میز همکارم که گوشه‌ی دیوار بود عوضش کرده بودم، پس گرفتم و گلم را گذاشتم جایی از میز که فقط دست آفتاب بهش برسد و خودم. حقوقم که واریز شد، بعد از ظهر را مرخصی گرفتم که بروم توی همان رستوران دیروزی ناهار بخورم. گلم را گذاشتم روی آفتابگیرترین جای میز و سفارش دادم و طولانی‌ترین ناهار دونفره‌ی عمرم را خوردم: یک ساعت و نیم بیشتر از زمان مرخصیم. با لبخند جریمه‌ی دیرکردم را نگاه نکردم و کارت زدم و برگشتم پشت میزم و تا آفتاب بود کار کردم.

گلم توی بغلم، توی صف کوتاه نانوایی ایستادم، نان گرفتم با یک تن ماهی از بقالی. همان طور سرد با نان گرم خوشمزه‌ترین تن ماهی عمرم را خوردم و جلوی گلدانم خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیدم سه تا از برگ‌هاش زرد شده‌اند، ولو شده‌اند از ساقه. ترسیدم. بی‌نهایت ترسیدم. نمی‌دانستم چه کار کنم، نمی‌دانستم حرکت دادنش درست است یا نه. باید می‌رفتم و از گلفروش می‌پرسیدم. مانده بودم با گل بروم یا نه. بالاخره گل را بغل کردم و با تاکسی تلفنی رفتم تا گلفروشی. پارچه‌ی سیاهِ روی درش می‌گفت تعطیل است و به این زودی‌ها باز نمی‌شود. عزادارتر از گلفروش برگشتم خانه که تازه به سرم زد کاش می‌رفتم یک گلفروشی دیگر. اما کجا؟ به کی می‌شد اعتماد کرد؟ گلم داشت می‌مرد. رفتم توی اینترنت بگردم، بگردم پی راه نجات گلم. همه جا اما پر بود از اخبار کشتار مردم غزه. سنگدل شده بودم؟ حس کردم حاضرم هزار هزار نفر از مردم غزه بمیرند اما این سه ساقه‌ی پریشان گلم باز شاداب باشند.

تا صبح را نمی‌دانم، خوابیدم، بیدار بودم، می‌گشتم، نمی‌دانم. در نهایت به نظر می‌آمد باید هوای آزاد بخورد بهش. پشت پنجره‌ی اتاق خوابم پله‌ی فرار ساختمان بود که فکر نمی‌کنم توی این سی و اندی سال کسی ازش فرار کرده باشد. بعد از شش روز رفتم توی اتاق خواب، بوی دیگری می‌داد از هال. پنجره را باز کردم. بوی بیرون باش قاطی شد. به گلدان پشت پنجره‌ی هال نگاه کردم که سه ساقه‌ی پژمرده داشت. برش داشتم و گذاشتمش پشت پنجره، روی پله‌ی فرار. هوای آزاد قاطی باد و آفتاب می‌خورد بهش و شاخه‌هاش انگار داشت می‌رقصید. لبخند زدم، شاید داشت خوب می‌شد.

نمی‌دانم کسی پایین پنجره سیگار می‌کشید یا شش روز سیگار نکشیدن این توهم را برایم ساخت. با خودم گفتم نکند واقعا سیگار براش خوب باشد. نکند چون سیگار نکشیده‌ام براش این طوری پژمرده شده. همان طور که گلم داشت توی باد و آفتاب و هوای آزاد می‌رقصید رفتم از توی یخچال بسته‌ی نصفه‌ی سیگار را بیاورم. وقتی برگشتم گلی پشت پنجره نبود. همان آهن زنگ زده‌ی همیشگیِ پله‌ی فراری که کسی ازش فرار نکرده بود، همین. هیچ اثری از گل نبود. نکند باد انداخته باشدش پایین؟ با همه‌ی سرعتی که ممکن بود برام دویدم پایین پنجره، اما باز هم اثری نبود ازش. یعنی هنوز نیفتاده بود؟ مانده بود بین زمین و هوا تا من برسم پایین؟ ایستادم زیر پنجره و همین طور زل زدم به بالا مگر قبل از افتادن بگیرمش: نیامد. دوباره رفتم بالا و نگاه کردم: همان پله‌ی بی‌مصرف زنگزده. بسته‌ی سیگار را برداشتم و برگشتم پایین پنجره. اندازه‌ی پنج نخ سیگار منتظر ماندم: نیامد. برگشتم بالا، بوی سیگاری که زیر پنجره کشیده بودم با خودم رسید توی اتاق خواب. از آن روز تا حالا روزی پنج نخ سیگار زیر پنجره منتظر می‌مانم، اما هنوز گلدانی از آسمان نیفتاده.

ماجرایش را که گفت ازش پرسیدم هنوز توی همان ساختمان زندگی می‌کند؟ گفت نه. گفت بعد از یک هفته دیگر بوی سیگارش همراش بالا نمی‌آمد، این شد که گذاشته رفته، اما هنوز قد پنج نخ سیگار، ساعت پنج عصر، می‌آید زیر پنجره مگر گلدانش از آسمان بیفتد توی بغلش. بش گفتم: اگر گاهی نتواند بیاید هیچ نگران نباشد، چون من به جاش قد پنج نخ سیگار، ساعت پنج عصر، منتظر می‌مانم زیر پنجره، اگر گلدانش از آسمان آمد، براش نگهش می‌دارم، توی هوای تازه و آفتاب و دود سیگار: تا بیاید. بهم لبخند زد. فرداش، ساعت یک ربع به پنج بود و نیامده بود. رفتم پایین، از بقالی یک پاکت سیگار گرفتم و یک فندک قرمز. برگشتم زیر پنجره، سه دقیقه به پنج مانده بود. بسته‌ی سیگار را باز کردم، یکی گذاشتم روی لبم، فندک را آماده نگه داشتم، ساعت که پنج شد اولین سیگار عمرم را روشن کردم.


۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

1249

از اندوه لباس‌خواب‌ها برایت نگفته‌ام، که شب‌ها توی این گرما، تنها کنج کمد کز می‌کنند، درست مثل من که کنج تخت. من عرق هم می‌کنم تازه. رزومه‌ها را راستی فرستادم. هفت تای اولی که هیچی، هشتمی اما نهمی را نشانم داد، یعنی هشتمی محترمانه قبولم نکرد اما به یک جای دیگر معرفیم کرد. در واقع این بزرگ‌ترین لطفی‌ست که توی این مدت در حقم شده است. ترجیح می‌دادم به جایش هوا خنک‌تر می‌شد. خیلی سخت است بیکار باشی، تو هم نباشی، هوا هم گرم باشد. تغییر دو تای اولی که انگار از دست خدا هم خارج است، کاش فکری به حال سومی بکند.

هوا آنقدر گرم است که گریه‌هام دیگر اشک ندارند. هر چه آب توی تنم هست می‌شود عرق. هر جاییم که دوست داشتی دارد آب می‌شود، عرق می‌شود، بخار می‌شود، تمام می‌شود، نمی‌ماند. آدم البته انتظار ندارد همه‌ی دوست‌داشتنی‌هاش تا ابد سر جایشان بمانند، اما خب دوست دارد کسی که آن دوست‌داشتنی‌ها را دوست دارد شاهد محو شدن‌شان باشد نه چهار تا دیوار و یک تخت فنری و لباس‌خواب‌های توی کمد بنشینند تمام شدن‌شان را نگاه کنند. برای خوشحال بودن، مثل هر چیز دیگری، یک حداقل‌هایی لازم است. من خوشحال نیستم.

گفته بودم؟ سیگار را ترک کرده‌ام. پولم به خریدنش نمی‌رسد. حتا ارزان‌ترین‌شان. یعنی از همان فرودین بگیر برو تا اسفند که تو توش بدنیا آمدی. دوستی هم ندارم که عصرها برویم قدم بزنیم و چند نخی شریک شوم توی پاک سیگارش. این دومی خیلی بدتر از بی‌پولی‌ست.

یک چیزهایی که فکرش را هم نمی‌کردم وقتی پای من وسط است امکان وقوع داشته باشند، همین‌طور خزنده دارند اتفاق می‌افتند. فکرش را هم نمی‌کردم روزی دلم برای غذایی تنگ شود. برای خودِ غذا ها. نه وقتی تو می‌پزیش یا مادرم. برای خودِ غذا، نه خاطره‌های همراهش. شاید تا چند هفته‌ی دیگر دلم برای نانِ مانده و خرده‌های پنیر هم تنگ شود، نمی‌دانم.

هرگز فکر نمی‌کردم این طور از خوشحالی بقیه، عقم بگیرد، مخصوصا که فصل گرماست و شادی‌های منتشرتر. نه اشتباه نکن، حسادت نیست. فقط عصبانی‌ام می‌کند. دلم را می‌سوزاند. دلم برای خودم می‌سوزد. این است که اگرچه کارت اتوبوس و مترو هنوز چند ماهی اعتبار دارد و می‌توانم مجانی بروم این ور و آن ور، از اتاقم جم نمی‌خوردم.

گفتم کاری پیدا نکردم و پولی توی بساطم نمانده؟ حتا پول خریدن تمبر برای فرستادن این نامه را هم ندارم. فکر نمی‌کنم پستچی‌ای توی شهر پیدا بشود که فقط با آدرس فرستنده و گیرنده نامه را به مقصد برساند. از همه مهم‌تر تمبر است. من روی نامه‌ام تمبر ندارم. تمبر روی سرنوشتم را هم از وقتی توی وانِ حمام کاشی‌های فیروزه‌ای خوابیدم، گذاشتم خیس خورد، کندمش و چسباندمش به یکی از کاشی‌های فیروزه‌ای تا دیگر نشود بش گفت حمام کاشی‌های فیروزه‌ای، آن‌طور که تو می‌گفتی. حالا یکی از کاشی‌ها تمبر داشت، تمبر سرنوشت من، که رنگش سیاه است.

نامه‌ها را می‌گذارم لای لباس‌خواب‌ها. روزی که گشتن‌هات نتیجه داد و پیدام کردی، شاید دلت خواست بخوانی‌شان، گفتم که بدانی.


۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

1247

نمی‌دانم همان خجالت همیشگی بود که توی سی سالگی هم ولم نمی‌کرد یا چهره‌ی این پیرمرد مو و ریش سفید بود که هر کسی جز من را هم خجالت زده می‌کرد. بعد از کمی گشتن توی مغازه‌ی عطاری سه بسته واجبی را همراه دو سیر گل‌گاو‌زبان و کمی عناب و یک قالب صابون مراغه در حالی که نگاهم هنوز مثلا توی قفسه‌ها می‌چرخید گذاشتم جلوی دخل. باز هم معذب بودم و برای اینکه کمی از دستپاچگیم را تخفیف دهم ازش طرز دم کردن گل‌گاوزبان را پرسیدم. پیرمرد برخلاف قیافه‌ی آرامش کمی بدعنق بود انگار، گفت: مث چایی، سی و دو هزار تومن. پول را دادم و بسته‌ها را توی پلاستیک سیاهی، که فکر می‌کردم نسلش منقرض شده باشد، مشت کردم و از مغازه آمدم بیرون. هنوز نیم‌ساعت مانده بود به قرارم با دوستی که مرا انداخته بود توی این دردسر واجبی خریدن و من کاری نداشتم توی این نیم‌ساعت انجام دهم. از طرفی نمی‌خواستم نیم ساعت هم عاطل و باطل بنشینم توی قهوه‌خانه وسط دود قلیان‌ها و صدای جیرینگ جیرینگ استکان‌هایی که تا آستانه‌ی شکستن می‌رفتند هر بار و نشکسته می‌نشستند روی میز، مثل گربه که همیشه روی چار دست و پاش فرود می‌آید.

نیم ساعت را هر جور بود تلف کردم و بسته‌ی سیاه رنگ توی دستم انگار دقیقه به دقیقه سنگین‌تر می‌شد. باورم نمی‌شد این منم که واجبی را وسط گل‌گاو‌زبان‌های بنفش و عناب‌های رنگ صورت خیامِ اَفترباده گرفته‌ام توی مشتم و زل زده‌ام به لباس‌های زیر پل حافظ که روش اتفاقا شعرهای حافظ و خیام را به شکل خنده‌داری نوشته‌ بودند. ساعتم را نگاه کردم و دیدم سه دقیقه مانده به قرارمان. راه افتادم توی خیابان حافظ و نرسیده به دانشگاه پلی‌تکنیک رفتم توی قهوه‌ خانه. آن ساعت خلوت بود و کسی نگاهم هم نکرد. توی دنج‌ترین گوشه‌ش نشستم و دوستم با دو سه دقیقه تاخیر، همزمان با استکان‌های چای سر رسید. سلام کرد و همان حین نشستن به پلاستیک سیاه کنار دستم اشاره کرد و گفت: بابا چقد خریدی، همین دو سه تا بسته کافیه خب. بش گفتم: همه‌ش که اون نیس، یه مشت چیزای دیگه‌م گرفتم که یارو شک نکنه. گفت: به چی شک کنه؟‌ همه می‌خرن خب. گفتم: چیمدونم. نشنیدی یارو پلیس دید پولِ عرق رو مچاله کرد انداخت تو جوب، من الان دست کمی ازون ندارم. لب‌هاش با خنده‌ی ساختگی‌ای گفت: خب، تعریف کن، چی شد، و بعد استکان چای چسبید بهشان.

نعلبکی را با استکانِ توش گذاشتم جلوی دستم و گفتم: پشت تلفن که بت گفتم، بیچاره خرگوشه رو تیکه پاره کرده بود. ابروهاش را به هم نزدیک کرد و استکان چای را که هنوز توی دستش بود گذاشت توی نعلبکی و گفت: ولی عقاب بود، نه؟ گفتم: خب، آره. اما اولش مرغ بود، مطمئنم. چانه‌ش را چسباند به بازوش و از روی کتفش طوری نگاهم کرد انگار که بگوید حالت خوبه تو؟ گفتم: ببین، خودم برای مام‌بزرگم خریدمش، چند وقت پیش، از بازار روز. تخم هم گذاشته بود حتا، خودم نمیرو کردم‌شون. گفت: خب عقابم تخم می‌ذاره. گفتم: ینی نیمروی تخم عقاب خوردم من دیگه، باشه. گفت: اینطور که میگی خب. آخه ینی تو یه مرغ خریدی، گذاشتیش توی قفس خرگوشه، بعد مرغه تخم هم گذاشته و قدقدا هم کرده، یهو یه صبح پا شُدی دیدی خرگوشه لت و پار شده و مرغت نشسته داره گوشتش رو می‌خوره، بعد که خوب نگاه کردی دیدی اصن طرف مرغ نیس و عقابه؟ گفتم: دقیقا، همین. اصن مگه تو بازار روز عقاب میفروشن؟ دوباره استکانش را برداشت و گفت: چمیدونم والا. توی صداش لحنی بود که انگار دارد وقتش را تلف می‌کند و این خیلی معذبم می‌کرد. دستم را گذاشتم روی پلاستیک سیاه و گفتم: منم مث تو، چمیدونم والام. خلاصه که رفتم پیش اون یارو که تو گفتی، نسخه‌ای که برام پیچید رو هم که بت گفتم. حالا اینم واجبی، برم ببینم چطور میشه.

گفت: قبلش یه قلیونی بکش باهام، ها؟ گفتم: تمرکز ندارم. گفت: هی، دانشگاه اون ور خیابونه، قلیون کشیدنم تمرکز می‌خواد؟ گفتم: الان یه حالی‌ام که نفس هم که می‌کشم باید تمرکز کنم جای دم و بازدمش عوض نشه. پیرمرد قلیان‌چاق‌کُن را صدا کرد: آٍق خطیب، یک نعنالیمو. بش گفتم: از دوسیب و آلبالو رسیدی به نعنا و لیمو؟ دوباره همان لبخند اولی را تکرار کرد. به استکان چایم نگاه کردم، انگار یک اقیانوی چای توش بود که تمام کردنش یک سال طول می‌کشید. به هر زحمتی بود تا قلیان برسد چایم را تمام کردم و دوباره پلاستیک مشکی را توی دستم مشت کردم و پا شدم. گفت: میری؟ گفتم: برم ببینم چطور میشه، جادو جمبل تو جواب میده یا نه. گفت: هی، جادو جمبل نیس، توانایی‌ای هس که یه سری دارن و یه سری که ندارن اگه عقل داشته باشن ازشون کمک می‌گیرن. گفتم: همون که تو میگی. بریم ببینیم کار می‌کنه یا نه. گفت: بهم بگو چی شد. گفتم: حتما.

بدون لباس لبه‌ی وان نشسته بودم و توی کاسه‌ی پلاستیکی‌ای که معمولا توش سالاد درست می‌کردم داشتم محتویات پاکت‌های واجبی را با آب مخلوط می‌کردم تا خمیر بدبویی حاصل شود. طبق دستور‌العملِ رمالِ دوستم باید این خمیر را به تمام قسمت‌های مودار تنم می‌مالیدم و بعد کاغذی که بهم داده بود را می‌خواندم، از اول تا آخر. خواندن که تمام  می‌شد وقت شستن آن چیزها از تنم بود. موهایی که باقی می‌ماند راهنمای حل این مساله بود که چطور مرغ خانگی تخم‌گذار که هم‌قفس خرگوش کهربایی من شده بود یک شب یکهو شد عقاب و خرگوش را از هم درید و خورد. خمیر را مالیدم به تنم، شده بود مثل یک پیله که تنم را توی قفسش اسیر کرده بود. مثل شفیره‌‌ای که نمی‌داند بیرون پیله چی در انتظارش است، ایستاده رو به آینه، کل نوشته را از اول تا به آخر خواندم بدون آنکه حتا معنی یک کلمه‌ش را بفهمم. وقت باز کردن دوش بود. فکر کردم واقعا شفیره نمی‌داند توی دنیای بیرون پیله چی منتظرش است؟ مگر نه اینکه توی همین دنیا بوده و بعد پیله را دور تنش بافته؟ شاید پیله خاصیتش فراموشی بود. این‌ها را که می‌شستم حتما می‌فهمیدم. رفتم توی وان و دوش را باز کردم، آب روی پیله روان شد و کم کم تکه‌های مخلوط به مویش را برد سمت چاهک. وقت نگاه کردن به نقشه‌ی راهنما بود. جرات مستقیم نگاه کردن نداشتم. از وان آمدم بیرون و توی آینه نگاه کردم. روی تنم حتا یک مو نمانده بود، هیچی، انگار تازه به دنیا آمده باشم.





۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

1242

امروز سه اتفاق عجیب افتاد اما در نهایت خواب خوشی را برایم رقم زد. اهل نوشتن خاطراتم نیستم، اما حالا این‌ها را می‌نویسم مگر از طریق نوشتن بشود راه و رسم انداختن اتفاقات عجیب را یاد بگیرم. گه گاه واقعا احتیاج دارم به عملی کردن چند اتفاق عجیب تا شب‌ها خوب بخوابم.

اولین اتفاق عجیب، صبح، وقتی می‌رفتم سر کار، توی مترو اتفاق افتاد. همه جا پر از جمعیت بود و دستفروش‌ها هم از لابلای جمعیت راهشان را باز می‌کردند و مثل رعد و برق اول صدای‌شان می‌رسید بعد خودشان سر می‌رسیدند. نمی‌دانستم دیرم شده یا نه. فراموشم شده بوده بود ساعت مچی ببندم و جمعیت آنقدر زیاد بود که دستم به جیبم نمی‌رسید برای موبایل. شبیه تظاهرات، مشت‌های گره‌ کرده‌ی مردم هوا بود و میله‌ی مترو را گرفته بود. انواع و اقسام دست‌ها، میله را مشت کرده بود. یاد تالار آیینه‌ی اژدها وارد می‌شود افتاده بودم. چشمم از این دست به آن دست، مچ‌ها را نگاه می‌کرد پی ساعت. اما تا چشم کار می‌کرد به هیچ مچی ساعت بسته نشده بود. سعی کردم به خاطر بیاورم ساعت را به مچ چپ می‌بندند یا راست. به نظرم آمد مچ راست برای راست دست‌ها و مچ چپ برای چپ دست‌ها. اکثر مردم راست دست اند و اکثر دست‌هایی که میله را مشت کرده بودند راست راست بودند. اما یکی هم بهشان ساعت نبود. با خودم فکر کردم نکند امروز روز بدون ساعتی چیزی‌ست. اینجا که روز بدون شلوار نمی‌شد راه انداخت. روز بدون کت را هم سردی هوا ممنوع می‌کرد. شاید ملت تصمیم گرفته بودند روز بدون ساعت راه بیندازند. می‌خواستم از کسی بپرسم، اما پشیمان شدم. با خودم گفتم وقتی رسیدم خانه حتما چک می‌کنم.

ساعت را بالاخره نفهمیدم تا رسیدم ایستگاه مقصد: میدان فردوسی. پنج دقیقه وقت داشتم و پنج دقیقه بعد هفده نفر باید حداقل ده دقیقه منتظر من می‌ماندند. همان طور که پشتم به ساعت توی مترو داشتم از روی موج جمعیت حدس می‌زدم کدام خروجی پله‌اش برقی‌ست کسی توی بلندگو می‌گفت با توجه به درخواست مردم با همکاری نیروی انتظامی قرار است دستفروشان و متکدیان را جمع کنند از توی مترو. حرف‌های طرف که به تاریخ اجرای طرح رسیده بود صدای نفس‌نفس‌زدن‌هام نگذاشت تاریخش را بفهمم. پله‌های بعدی را برقی، رفتم تا خیابان و ده دقیقه‌ی بعد دیدم پانزده نفر منتظر من بودند. ده دقیقه ما شانزده نفر منتظر آن دو نفر دیگر شدیم که یکی‌شان رییس دائم آن پانزده نفر و رئیس یک روزه‌ی من بود. از آن دو نفر رییس نیامد و دیگری آمد. کلاس شروع شد تا ساعت یک. یک تا دو وقت ناهار بود. دومین اتفاق عجیب ساعت یک و چند دقیقه افتاد. وقتی نشسته بودم منتظر غذا. یارو یک تکه کاغذ محض زیربشقابی گذاشته بود جلوم و من و کاغذ منتظر غذا بودیم و من تمام مدت نمی‌دانم چرا توی سرم بین دو تا کلمه دعوا بود: تعلق و تملق. به نظرم می‌آمد یک حسی دارم که یکی ازین دو تاست، یا تعلق است یا تملق. اما نمی‌فهمیدم کدام. نه اینکه بین مفهوم‌ش شک داشته باشم، روی کلمه‌ش مطمئن نبودم. فرق میم و عین را ذهنم درک نمی‌کرد و چشمم می‌دید. یارو که غذا را آورد دیدم تمام مدت که ذهن من گیج می‌زد بین این دو تا کلمه صفحه‌ی کاغذی زیربشقابی جلوم پر شده بود از تعلق و تملق. حالا تا اینجای کار اتفاق عجیبی نیست. اتفاق عجیب وقتی بود که همان طور که غذا می‌خوردم تعداد تعلق‌ها و تملق‌ها را شمردم و دیدم مساوی‌ست. از هر کدام بیست و هفت بار نوشته بودم. روی هم پنجاه و چهار بار. تعداد ورق‌های بازی با دو تا جوکرش.

کلاس ساعت پنج تمام شد و من پنج و نیم راه افتادم سمت خانه. ایرانشهر را پیاده آمدم پایین و توی راه دو نخ کنت، از قرار نخی دویست و پنجاه تومان دود کردم. توی پارک هنرمندان می‌خواستم بروم دستشویی، اما بعد پشیمان شدم و رفتم تا میدان فردوسی. سوار مترو که شدم ساعت حدود هفت بود. هر چه فکر کردم نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم طول کشیده آن دو قدم راه. بین راه کجا ایستاده بودم؟ اصلا یادم نمی‌آمد. بدجوری درگیر شده بودم با ذهنم که از چاله‌ی تملق و تعلق انگار رها نشده افتاده بود گیر اینکه من این دو ساعت چکار می‌کردم. حواسم را صدای دستفروشی جمعِ مترو کرد که داشت یک چیزی می‌فروخت که نقاشی یک فیل توی قفس بود. بعد تکانش که می‌دادی فیل از قفس آزاد می‌شد. یکهو انگار ذهنم تعلق و تملق و اینکه یک و نیم ساعت را چکار می‌کردم گذاشت کنار و بهم دستور داد تمام فیل‌های یارو را از قرار دانه‌ای دو هزار تومان ازش بخرم. یارو که فیل‌هاش همه را فروخته بود، ایستگاه بعدی پیاده شد. همین که پیاده شد، از جام بلند شدم، پلاستیک فیل‌ها توی دستم شروع کردم به راه رفتن از یک واگن به بعدی و فروختن‌شان، از قرار دانه‌ای دویست تومان. چون کسی دویست‌تومانی نداشت، پنج تاش را هزار تومان می‌فروختم. هر ایستگاهی که مترو می‌ایستاد و در باز می‌شد، کسی توی بلندگوش داشت می‌گفت به منظور رفاه حال مسافران و به خاطر درخواست‌های زیاد مردم شرکت بهره‌برداری مترو با همکاری نیروی انتظامی اقدام به جمع‌آوری متکدیان و دستفروشان می‌کند. اما تا حرف یارو به تاریخ اجرای طرح می‌رسد در مترو بسته می‌شد. به میدان آزادی نرسیده بودیم که فیل‌هایی که یکجا خریده بودم پخش کردم بین مردم و یک دهم پولی که بالاش داده بودم، در آوردم.

از مترو که پیاده شدم، پول فیل‌ها را دادم به دکه‌ی روزنامه فروشی و گفتم: هر چن تا میشه مارلبرو. با خودم فکر کردم، خب، همه‌ی فیل‌هام را فروختم و نه شرکت بهره‌بردای مترو و نه نیروی انتظامی نتوانستند دستگیرم کنند، نخ اول را را با لبخند تمام کردم. نخ دوم را که می‌کشیدم فکر کردم نکند تاریخ اجرای طرح از فردا بوده. یا از هفته‌ی آینده. یا ماه بعد؟ سرم چرخید و نوک سیگار شد سمت ایستگاه مترو. می‌خواستم بروم پایین دوباره گوش کنم طرح شروع شده بود و من گیر نیفتادم یا اصلا طرحی در کار نبود. جلوی در ایستگاه که رسیدم دیدم باید سیگار را تمام نشده خاموش کنم، نکردم. صبر کردم تا سیگار تمام شود. اما همین که تمام شد، ناخودآگاه نخ بعدی را روشن کردم و تازه بعد از پک چندم بود که یادم آمد قرار بود بروم پایین و ته و توی تاریخ برگزاری آن طرح جمع‌آوری متکدیان و دستفروشان را بفهمم. اما هر بار که سیگار به مرز فیلتر می‌رسید، انگار ذهنم یادش می‌رفت این قضیه را و دو تا پک که از سیگار بعدی که می‌گذشت، باز یادش می‌آمد و خب حیف بود سیگار را به فیلتر نرسیده خاموش کنم. همین طور ایستاده بودم جلوی ایستگاه مترو لابلای صدای مردی که توی سطل گل می‌فروخت، تا رسیدم به نخ آخر. پیش از روشن کردن نخ آخر یادم بود باید بروم پایین و تاریخ را بفهمم. اما بعد دیدم اینجوری تا خانه را باید دست توی جیب بروم و بی‌سیگار. نمی‌ارزید، پشت کردم به ایستگاه مترو و سر سرخ سیگار سمت خانه، رفتم به سمت یک خواب خوش شبانه.

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

1241

ساعت شش صبح بود. برای بار هفتم زنگ زدم و گذاشتم تلفن پانزده بار زنگ بخورد. بعد قطع کردم و رفتم بیرون. از یکساعت پیش لباس پوشیده بودم. باید قطار ساعت هفت را می‌گرفتم. می‌دانستم او هم هر روز برای رفتن سر کار سوار همان قطار می‌شود. اینجوری اگر توی ایستگاه قطار می‌دیدمش همه چیز اتفاقی می‌آمد به نظر. چرا که نه! خب ایستگاه جای اتفاق است، اتفاق‌های نامنتظره. توی این یکساعتی که منتظر بودم عقربه‌ها بشوند یک خط دراز عمودی خیلی به لحظه‌ی دیدنش توی ایستگاه قطار فکر کرده بودم. اینکه باید چه عکس‌العملی نشان دهم. چی بگویم. در نهایت هم تصمیم گرفتم وقتی دیدمش طوری رفتار کنم که انگار نه انگار. هیچ حرفی پیش نکشم از آن هفت بار تماس بی‌جواب. البته ممکن بود که او ازم بپرسد چرا با قطار آمده‌ام، چون می‌توانستم با همین اتوبوسی که باش رفتم ایستگاه قطار، تا محل کارم هم بروم. در این صورت لازم نبود توی تاریکی سرد شش صبح از خانه بزنم بیرون، ساعت هفت هم که حرکت می‌کردم می رسیدم. هر چه فکر کردم برای این سوال احتمالیش جواب خوبی پیدا نکردم. خب، فکر همه چیز را که نمی‌شود از پیش کرد. حالا ببینیم چه پیش می‌آيد، این طور موقع‌ها تصمیمی که آدم توی همان موقع وقوع مشکل می‌گیرد از همه بهتر است.

آمدم پایین پله‌ها و سیگاری گذاشتم گوشه‌ی لبم، اما هر چه گشتم فندک را پیدا نکردم. تازه یادم آمد کاپشن دیروزی را با این پالتو که او دوست داشت عوض کرده بودم و پاکت سیگار را برداشتم و فندک را نه. البته این پالتو را هم دوست نداشت، اما از آن کاپشن بدش می‌آمد. از این یکی دستکم بدش نمی‌آمد. سیگار را برگرداندم توی پاکتش و راه افتادم سمت ایستگاهی که توی راهش حتا یک نفر را هم محض آتش ندیدم. موقع راه رفتن انگار معذب بودم. هر روز از خانه تا ایستگاه اتوبوس را سیگار می‌کشیدم. می‌دانستم یکی و نصف نخ راه است، حالا که سیگار نمی‌کشیدم نمی‌دانستم کی می‌رسم و ناخودآگاه این فکر می‌آمد توی سرم که هرگز به ایستگاه اتوبوس نخواهم رسید. اگر هرگز به ایستگاه اتوبوس نمی‌رسیدیم، هرگز به ایستگاه قطار هم نمی‌رسیدیم و در آن صورت هرگز نمی‌توانستم ببینمش. تلفن را هم که جواب نمی‌داد.

اتوبوس معمولا بین شش و ده تا شش و پانزده دقیقه می‌رسید، حالا اما ساعت شش و بیست دقیقه بود و خبری ازش نبود. پنج دقیقه بود که مدام طول ایستگاه را قدم می‌زدم و حواسم بود از محدوده‌ی ایستگاه خارج نشوم. انگار یک دیوار نامرئی کشیده شده باشد دو طرف ایستگاه. اینجوری فکرم را جمع رد نشدن از دیوار نامرئی می‌کردم و کمتر حرص دیر آمدن اتوبوس را می‌خوردم. همین طور حین قدم زدن، یک بار دیگر هم تماس گرفتم و باز هم بی‌جواب. توی رژه‌ی تکراریم رسیده بودم به میانه‌ی ایستگاه که پیرمردی از طرف مقابل وارد ایستگاه شد. کیف سامسونت سنگینش را گذاشت روی زمین و توی آن سرما عرق پیشانیش را بادستمالی پاک کرد و نشست روی صندلی. هوا هنوز تاریک بود. اما سبیل حناییش توی نور چراغ‌های خیابانی که کم کم داشت بیدار می‌شد پیدا بود. مثل پیرمردها کت و جلیقه تنش نبود، کاپشن آبی پررنگی تنش بود که معلوم بود حسابی گرم و کلفت است. پیرمرد که نشست من هم از رژه رفتن دست برداشتم و تکیه دادم به میله‌ی آن طرف ایستگاه. پیرمرد که انگار نفسش سر جاش آمده بود سیگاری از توی جیب کاپشنش در آورد و با کبریت روشن کرد. خبری از اتوبوس نبود، نه اتوبوس ما، نه بقیه‌ی اتوبوس‌ها. تک و توک توی خیابان ماشین و آدم در جریان بود، اما اتوبوس هیچی نبود.

رو به پیرمرد کردم و گفتم: هیچ‌وقت این همه تاخیر نداشتن ها، نه؟
پیرمرد گفت: دیرت شده، نه؟
گفتم: بله، خیلی. دیگه الان بیاد هم فک کنم فرقی نکنه به حالم. باید پیش از ساعت هفت می‌رسیدم ایستگاه قطار
پیرمرد نگاهی به آسمان که هنوز تاریک بود و بعد نگاهی به ساعت کامپیوتری کاسیوش انداخت و گفت: قرار مهمی داشتی؟
گفتم: قرار که نه، اما خب مهم بود. فک کنم اگه ساعت هفت نرسم به ایستگاه از بی‌قراری بمیرم! این را گفتم و بلافاصله پشیمان شدم. فکر کردم عجب حرف احمقانه‌ای زدم. حتما حسابی نطق پیرمرد را باز خواهد کرد این جور حرف زدنم. به نظر هم ازین پیرمردهای پرچانه می‌آمد.
پیرمرد لبخندی زد و گفت: خب، می‌خوای حالا تا اتوبوس بیاد یه فکری برای بی‌قراریت بکنیم؟
با تعجب بش گفتم: بله؟
پیرمرد لب‌هاش را ورچید و گفت: خب، آدم وقتی نمی‌دونه چی قراره بشه بی‌قراره، اگه بدونه که دیگه بی‌قرار نیس. آدم وقتی می‌دونه چی میشه یا خوشحاله، یا ناراحت، یا بی‌تفاوت، یا بی‌حس. اما بی‌قرار نیس. بی‌قراری مال بلاتکلیفیه.
چشم‌هام را تنگ کردم و بش گفتم:‌ چطور میشه فهمید چی قراره بشه؟ حس کردم صدام برای خودم آشنا نیست. تودماغی شده بود انگار.

پیرمرد لبخند دیگری زد. زیر نور لامپ خیابان به نظرم آمدم چهار تا لب دارد. گفت: می‌دونی، به نظر من توی دنیا هر چیزی یه معنی دیگه هم داره. دنیا پر شده از استعاره‌ها. کافیه استعاره‌ی پشت یه اتفاق رو ببینیم، نه خودش رو. مثلا فال حافظ می‌گیری، شعر رو می‌خونی، اون ظاهر قضیه‌س. بعد میگی ای صاحب فال، فلان و فلان. اون دیگه تعبیرشه. اون استعاره‌س. و خوبیش اینه که توی دنیا تعداد استعاره‌ها، برخلاف اتفاق‌ها، زیاد نیست.
بش گفتم: فال‌گیری؟ ینی منظورم اینه، فال می‌گیرید شما؟
پیرمرد بلند خندید و گفت: احسنت! می‌خوام برات فال بگیرم. اما فال گرفتن من فرق داره ها. من از همه چی فال می‌گیرم. هم از حافظ، هم از اخوان ثالث. هم از کتاب تاریخ، هم فلسفه. هم از موزیک، هم از فیلم. از همه چی. بگیرم برات فال؟
با خودم گفتم شانش ما را ببین، اتوبوس دیر کرده. دیگر عمرا نرسم به قطار. حالا هم گیر این پیر فالگیر افتاده‌ام. دوست داشتم سرش داد بزنم. دوست داشتم موبایلی که باش هشت تماس بی‌جواب گرفته بودم را خرد کنم توی سرش. دوست داشتم حداقل سرش داد بکشم. اما خب، احتمالا این همان چیزی بود که او دلش می‌خواست. اینجوری بساط سخنرانی بعدیش را فراهم می‌کرد. حالا یک فال هم می‌گرفت، چه ضرری داشت.
انگار زیادی توی فکرهام غرق شده بودم. پیرمرد گفت: خب پسر، فال بگیرم، یا نه؟
به خودم آمدم و گفتم: ها، بله، لطفا
گفت: خب، چه فالی؟
گفتم: چه فالی؟
گفت: نیستی تو باغ که. شعر، موسیقی، کتاب، قصه، فیلم، چی؟
سریع و بدون فکر گفتم: فیلم، همون فیلم لطفا.

پیرمرد لحظه‌ای مکث کرد و چانه‌ش را خاراند و گفت: اما چه فیلمی..
گفتم: تارانتینو رو دوست دارم
گفت: به دوست داشتن نیس. باید دید چی به الآنت می‌خوره..بعد از مکث بیشتر و خاراندن چانه‌ی ته‌ریش‌دارش گفت: جیمز باند. به پالتوت جیمز باند میاد.
با تعجب گفتم: جیمز باند؟
گفت: آره دیگه، باند، جیمز باند! همون که شون کانری بازی می‌کنی. میشناسیش که؟
بش گفت: خب بله، البته فیلم‌هاش رو زیاد ندیدم. کلن زیاد فیلم نمی‌بینم. بیشتر کتاب می‌خونم.
پیرمرد بی‌توجه به حرفم گفت: دیدی پیر شده چقدر شبیه آغداشلو شده؟
گفتم: بله؟
گفت: ای بابا، شون کانری رو میگم. پیری‌هاش خیلی شبیه آیدین آغداشلو شده.
یک لحظه سعی کردم تصویر هر دوتاشان را بیارم توی سرم. راست می‌گفت. خیلی شبیه بودند. گفتم: بله. خیلی شبیهن
گفت: دیدی نقاشی‌های آغداشلو رو؟
گفتم: والا یه چن تایی، عکساشون رو دیدم
گفت: مثلا پرتره‌ی یکی رو کشیده، بعد یه تیکه‌شو کنده. پاره شده مثلا، کثیف شده، جاش یهو یه تیکه روزنامه‌س. یه مشت رنگ نامربوط هست. به نظرت منظورش چیه؟
گفتم: راستش زیاد باهاش آشنایی ندارم. شما بگید

گفت: خب به نظر من، یه نظر میشه این باشه که می‌خواد بگه آدما اونی که نشون میدن نیستن. اما این رو من دوست ندارم، دوست دارم بگم هدفش این بوده که بگه آدما هر کدوم، یه وقتی، یه جایی، از یه عضوی از بدن‌شون اون‌طوری که دل‌شون خواسته، استفاده کردن، نه اونطوری که ازشون انتظار می‌رفته. بعدش جامعه ورداشته اون عضو رو داغون کرده. جاش هم یه اثری از خودش گذاشته. یه تیکه روزنامه، یه رنگ نامربوط. یه ناجوری. یه ناهنجاری.
سعی کردم روی حرف‌هاش متمرکز باشم، اما از کل حرفش همین را گرفته بودم که یک نظری را دوست دارد و یکی را نه. یاد کاپشن و پالتوم افتادم که او از یکیش بدش می‌آمد و راجع به آن یکی نظری نداشت. پالتو مرا یاد فندک جامانده‌م انداخت. همان‌طور که پاکت سیگارم را از جیبم بیرون می‌آوردم گفتم: جالبه، خیلی جالبه. بعد سیگار را گذاشتم روی لبم و ازش آتش خواستم.

همان‌طور که سیگارم را با سیگارش روشن می‌کردم چشمم به آسمان پشت سر پیرمرد افتاد. آسمان کم کم داشت روشن می‌شد. خورشیدی که هنوز کاملا در نیامده بود، تمام سرخ بود، یک گوی سرخ. و آسمان هم کلن سرخ بود. بیشتر شبیه غروب بود تا طلوع. حواسم به خورشید بود که دیدم یکهو سیاه شد. انگار کسوف شده باشد. با انگشت زدم به دست پیرمرد که یعنی ممنون و سرم را بردم عقب و به سیگار پکی زدم. کسوف نبود. مردی با کت و شلوار و کلاه سیاه جلوی خورشید را گرفته بود. نگاش که کردم رفت و کنار پیرمرد نشست.

پیرمرد گفت: ولی خوبه آدم یکی از نقاشی‌هاش رو توی خونه‌ش داشته باشه.
پاک حواسم ازش پرت شده بود. گفتم: نقاشی‌؟
گفت: حواست پرته ها پسر. آغداشلو، نقاشی‌های آیدین آغداشلو.
تازه برگشتم به حرف‌های چند لحظه پیش‌مان. قرار بود پیرمرد برام فال بگیرد. فال جیمز باند. گرچه، حالا اگر خودِ خود جیمز باند با ماشین بهتر از بتمن‌ش هم می‌آمد مرا تا ساعت هفت به ایستگاه قطار نمی‌توانست برساند. ولی خب، شاید می‌توانست کمی از رازهای تحت تاثیر قرار دادن زن‌ها را یادم بدهد.
پیرمرد دوباره پرسید: خوبه، نه؟
گفتم: بله، خیلی خوبه. ولی باید گرون باشه
گفت: خب آره، اما می‌ارزه. این فیلم بهمن آرا رو دیدی؟
این را طوری پرسید که انتظار داشت از توی سرش بخوابم منظورش کدام فیلم است. گفتم: کدومش؟
گفت: بوی کافور، عطر یاس.
گفتم: به نظرم دیدم، اما یادم نیست دقیقا
گفت: حالا چیزی رو هم از دست ندادی. روایت خطی و خسته‌کننده، طبق معمول، با دیالوگ‌های به قول خودش گل‌درشت. اما یه تیکه‌ی جالب داره. یه جا نشسته روی کاناپه داره از تلویزیون سخنرانی خاتمی رو نگاه می‌کنه. بالای سرش روی دیوار یکی از تابلوهای آغداشلو رو زده. بعد از کمی مکث انگار دنبال چیزی توی سرش می‌گشت گفت: اون یکی فیلمش چی؟ اون رو دیدی؟

باز هم طوری پرسید که انگار باید بدانم منظورش کدام فیلم است. گفتم: من خانه‌ای روی آب رو یادمه فقط.
گفت: نه نه، اون یکی، اونی که در مورد یاحقی هس. حالا فیلم هم نیستا. یه مشت تیکه فیلم رو چسبونده به هم. اما اونم یه تیکه‌ی جالب داره. به هر حال هر چیزی توی دنیا حداقل یه تیکه‌ی جالب رو که داره. شک نکن. توی فیلمه یه زنه‌س که کلی بار هی زنگ می‌زنه خونه‌ی یاحقی. هی میگه: پرویز جان چطوری؟ پرویز جان، خوبی؟ تلفن رو لطفا جواب بده. پرویز جان، ازم ناراحتی؟ ناراحتت کردم. معذرت می‌خوام پرویز جان. کجایی؟ و حالا اینا همه در حالی بوده که وقتی اون زن داشته هی زنگ می‌زده یاحقی توی اتاق بغلی مرده بود. پیرمرد مکثی کرد و گفت: به نظرت چرا یکی باید اینطوری هی هزار بار زنگ بزنه به خونه‌ی یکی دیگه، در حالی که احتمالا می‌دونه تلفن خونه‌ی اون طرف پیغامگیر داره و اگه یارو خونه باشه و بخواد جوابش رو بده خب میده.

آرام گوشیم را از روی شلوارم لمس کردم و گفتم: خب، حتما نگرانه.
گفت: نشد دیگه، نگران رو که هست. اما این همه زنگ زدن چه فایده‌ای به حال نگرانی داره؟
گفتم: خب، نمی‌دونم. حتما آروم‌ترش می‌کنه. انگار که منتظر یکی باشی، هی دم به دیقه بری دم پنجره ببینی داره میاد یا نه. خب اگر بیاد که زنگ در خونه رو هم می‌زنه، اما این هی پای پنجره رفتن آدم رو یه کم آروم می‌کنه شاید، وقت رو راحت‌تر میگذرونه..

گفت: بله، همین دیگه. در واقع این زنگ زدن‌ها همه‌ش به این خاطره که آدم به خودش ثابت کنه که به فکر طرف هست. و الا اگه هدفش از زنگ زدن فقط گرفتن اطلاع باشه، یه بار هم کفایت می‌کنه. مخصوصا حالا که این موبایلا هستن و جای زنگ آدم قشنگ می‌مونه. می‌خوام بگم، اگه هدف گرفتن اطلاع باشه، یه بار زنگ زدن کافیه، اما اگر هدف آروم کردن دل خودش باشه ساعتی هزار بار باید زنگ بزنه. اصن باید واحد نگرانی رو توی این موقعا گذاشت میسدکال بر ساعت!

مرد کت و شلواری پرید وسط حرف پیرمرد و گفت: معذرت می‌خوام. به هر حال منم در جریان بحث‌تون قرار گرفتم. به نظرم این میسد‌کال بر ساعت واحد نگرانی نیست. واحد وابستگیه یکی به دیگریه.

پیرمرد گفت: خواهش می‌کنم قربان. البته، این بهترم هست. واحد وابستگیه. یارو دوس داره طرف ببینه روی موبایلش که این سیصد دفعه بش زنگ زده بعد با خودش بگه آخ آخ ببین چه به فکرمه، چقد نگرانش کردم. بعدم شرمنده شه. بعد رو به من گفت: این‌طور فکر نمی‌کنی؟

گفتم: به نظرم باید به نگرانی‌های هم احترام بذاریم. اینطور که شما میگید خیلی بی‌رحمانه‌ نیست؟
پیرمرد گفت: بی‌رحمانه؟ معلومه که هست. ولی بی‌رحمی جزو این قضایاس. همه چی بهم وصله. ندیدی چطور از فال رسیدیم به جیمز باند و شون کانری و آغداشلو و فرمان‌آرا و یاحقی و این صحبتا، به واحد وابستگی کسی به دیگری؟ همه چی به هم وصله. مثل مدار سری. یکی‌شون بخواد کار کنه همه باید براش کار کنن. یکی از کار بیفته، همه از کار می‌افتن. همه چی همین‌قدر بی‌رحمه.

مانده بودم بش چی بگویم. پس به تنها عکس‌العمل اوقات درماندگیم که لبخندی خشک و خالی بود اکتفا کردم.
پیرمرد گفت: حالا این تلفن زدن یه مثاله. آدم‌ها عموما تلاش‌ها و فداکاری‌هاشون برای بقیه، در واقع برای خودشونه. اما دوس دارن بگن برای کس دیگه‌ای می‌کنن این کارها رو، و اونقدر این جلوه‌ش رو دوس دارن که خودشون هم باورشون میشه. همینه که آدما همدیگه رو از دست میدن. چون سعی می‌کنن همدیگه رو با کارها، فداکاری‌ها، ترفندها، تلاش‌ها، نگه دارن، حفظ کنن. و خب طبعا، این خودخواهی پنهون خودش میشه عامل جدایی و از دست دادن.

حوصله‌ش شنیدن حرف‌های پیرمرد را نداشتم. ساعت از هفت گذشته بود. آسمان تقریبا روشن بود، سرخیش رفته بود و زردیش مانده بود. آفتاب اما هنوز طلوع نکرده بود. فکر کنم هنوز بیست دقیقه‌ای مانده بود تا طلوع. حالا حتما نشسته بود توی قطارش و داشت می‌رفت سر کار. دوست داشتم بروم خانه، با لباس توی تخت بخزم و خوابم ببرد. اما از جام نمی‌توانستم بلند شوم. اصلا یادم نمی‌آمد کی نشسته بودم. آخرین باری که یادم بود به میله‌ی ایستگاه اتوبوس تکیه داده بودم. چشم‌هام را انگار چند روز نخوابیده باشم، گشاد کردم و دیدم نوبت سخنرانی مرد کت و شلواری شده.

مرد کت و شلواری داشت می‌گفت: ...می‌دونید، نه که روی هوا بگم. تخصص من همینه. بذارید براتون یه مثال بزنم. مثلا خانوم پنجاه ساله‌ای رو در نظر بگیرید که سرطان سینه گرفته و یه سینه‌ش رو برداشتن. این خانوم برای اینکه دوباره به زندگی عادی برگرده چند مرحله رو باید طی کنه. مرحله‌ی اول، مرحله‌ی انکاره. توی این مرحله مریض کلن منکر قضیه میشه. انگار چیزی از دست نرفته و همه چیز مثل قبل مونده. انگار سرطان و این چیزا همه‌ش مال همسایه‌س و امکان نداره اون سرطان بگیره. اما خب غافل از اینه که همسایه‌ش هم توی همچین فکریه و این دفعه شتر بدشانسی خوابیده پشت در خونه‌ی این. البته ناچاره که این مرحله رو زود رد کنه. خب دست می‌زنه به سینه‌ش می‌بینه یه چیزی نیست. یه چیزی که پنجاه سال همراش بوده حالا نیست.

ناخودآگاه گفتم: یهو میای به خودت می‌بینی یکی که ده سال توی سینه‌ت بوده دیگه نیست.

مرد کت و شلواری لبخندی زد و گفت: مرحله‌ی بعدی اما اعتراضه. این مرحله پُره از عصبانیت و گیجی. فکر اینکه بدنت بهت خیانت کرده. که تنهات گذاشته وقت گرفتاری. که گذاشته تو رو توی موقعیتی که بین زنده موندن و رفتن یه تیکه از تنت باید یکیش رو انتخاب می‌کردی.

گفتم: آدما رو توی موقعیت انتخاب بین مرگ و زندگی ناقص گذاشتن خیلی بی‌رحمیه

مرد کت و شلواری، انگار دکتری باشد که روزی سه تا سینه بر می‌دارد از تن سرطانی زن‌ها، دوباره لبخند بی‌تفاوتی زد و ادامه داد: مرحله‌ی بعدی رو بش میگیم مرحله‌ی عدم تعلق. توی این مرحله مریض حس می‌کنه باید شیوه‌ی زندگیش رو عوض کنه. به هر حال زندگی با یه سینه کمتر فرق داره با قبلش. این رو می‌فهمه اما باور نمی‌کنه. سعی می‌کنه ازش فرار کنه. این روزای مریض پر میشه از افسردگی، از شک، تردید. عکس‌العمل عموم مریض‌ها هم توی این مرحله گوشه‌گیری هس. چون قبول کردن ناقص هستن. یه فرقی با خودِ قبل‌شون دارن. اما خب بقیه‌ی مردم که همون مردم قبل هستن. پس گوشه‌گیر میشن. اجتناب می‌کنن از برخورد با مردم. از آدم‌های زمان سالم بودن‌شون. حتا عزیزترین کسان‌شون.

با خودم فکر کردم، راست می‌گوید. اینجور وقت‌ها دیدن بقیه‌ی آدم‌ها مثل کندن کوه است. آدم هی می‌گوید با خودش چرا این لعنتی‌ها مرا ول نمی‌کنند با بدبختی خودم..مرد کت و شلواری همین طور داشت باقی مرحله‌ها را ادامه می‌داد، من اما غرق شده بودم توی فکرهای خودم. با خودم فکر می‌کردم این مرحله‌ها که این ردیف کرده تازه مال وقتی‌ست که یک چیزی از دست رفته، یک نقصی رخ داده. همه چیز وقتی بدتر است که ترس از دست دادن هست. که ترس از دست دادن کسی یقه‌ات را گرفته و هر دقیقه پرتت می‌کنه توی یکی ازین مراحل. نه مگر ترسِ مرگ از خود مرگ بدتر است؟ اصلا ترسِ هر چیزی از خودش بدتر است.

همین طور توی فکرهام بودم و پیرمرد و مرد کت و شلواری که پیرمرد حالا دکتر خطابش می‌کرد در حال بحث بودند که تلفنم زنگ خورد. فیلتر سیگاری که توی دستم مانده بود و همه‌ش دو تا پک بیشتر بهش نزده بودم را پرت کردم و گوشیم را بیرون آوردم. خودش بود؟ خودش بود؟ اگر بود چه می‌گفتم؟ اصلا آن هشت باری که زنگ زدم، زنگ زده بودم چی بگویم؟ مغزم خالی خالی بود. باید جواب می‌دام.

خودش نبود. همکارم بود که معمولا توی اتوبوس صبح همدیگر را می‌دیدیم. بهم گفت امروز اتوبوسی در کار نیست. انگار راننده‌های همه‌ی وسیله‌های نقلیه‌ی عمومی شبانه تصمیم گرفته بودند اعتصاب کنند. از اتوبوس و مترو بگیر برو تا قطار بین شهری. انگار یکی از راننده‌های مترو زنش مریض بوده و می‌خواسته یک روز مرخصی بگیرد که پیش زنش بماند، رییسش اما بهش مرخصی نداده و این هم بی‌اجازه رفته و رییس هم اخراجش کرده. اتحادیه راننده‌ها هم همان شبانه تصمیم گرفتند برای اعتراض امروز را اعتصاب کنند. با خودم فکر کردم اینجوری قطاری هم نبوده و او هم نتوانسته برود سر کار. رو به دو نفر دیگر گفتم: به نظر میاد اعتصابه. خبری نیست از اتوبوس. مرد کت و شلواری گفت: عجب..مریضام رو چیکار کنم؟ ماشینم هم همیشه بی‌موقع خراب میشه. پیرمرد رو به من گفت: پس اتوبوس بی‌اتوبوس. خب حالا که بحث‌مون رسیده به اینجا نظر تو چیه؟ گفتم: راجع به چی؟ پیرمرد گفت: بی‌قراری.

زیاد به حرف‌هاشان گوش نکرده بودم و این تلفن ناگهانی همان‌قدریش را که شنیده بودم هم پاک کرده بود از ذهنم. هر چه فشار به ذهنم می‌آوردم جز چند تا جمله‌ی جسته و گریخته چیزی نمی‌آمد توش. به نظرم اما باید چیزی می‌گفتم. کمی فکر کردم و گفتم: خب، من به اندازه‌ی شما آقایون تجربه ندارم. بیشتر تجربه‌هام مال کتاب‌هاییه ست که خوندم. اونم داستان. که تجربه‌ی واقعی نیست. اما خب، گاهی مصداق خوبی برای واقعیته. یه داستانی میگه همینگوی. راجع به یه دکتر سفیدپوست که میره کمک کنه به زایمان یه زن سرخپوست که انگار چند روز بود بچه‌ش رو نتونسته بود به دنیا بیاره. شوهر زنه هم که انگار توی شکار بدجوری زخمی شده بود تموم این چند روز افتاده بود زیر یه پتو نزدیک زنش و هر دو همین طور از درد به خودشون می‌پیچیدن. خلاصه، دکتره میره و بچه‌ی زن رو با عمل جراحیِ البته سرپایی به دنیا میاره، مادر و بچه هم هر دو سالم.
پیرمرد گفت: خب، چه ربطی داره به بی‌قراری؟ به نگرونی؟
لبخندی زدم و ادامه دادم: قبل از رفتن وقتی به دکتره میگن شوهر زن هم پاش زخمیه و افتاده زیر پتو، تصمیم می‌گیره نگاهی هم به اون بندازه. وقتی پتو رو می‌زنه کنار می‌دونین چی می‌بینه؟
مرد کت و شلواری گفت: چی؟
مکثی کردم، چند لحظه به هر دو تاشان نگاه کردم. آسمان دیگر کاملا روشن شده بود. حالا که آفتاب در آمده بود، بخاری که از دهان مردم در می‌آمد را اگر نادیده می‌گرفتی و فقط نگاه به آسمان می‌کردی، هیچیش به روز زمستانی نمی‌رفت. شبیه بهار بود. دوباره به هر دوتایشان نگاه کردم و گفتم: دید مرد سرخپوست زیر پتو با کارد خرخره‌ش رو بریده و غرق خون مُرده.

خودم دهانم خشک شده بود. آن دو تا را نمی‌دانم. چند لحظه همه سکوت کرده بودند. مرد کت و شلواری گفت: بهتره من آژانس بگیرم و بی‌خداحافظی رفت. پیرمرد گفت: فالت چی؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم: خب، بگیرید، لطفا. گفت: یه عدد از یک تا هفت بگو. فکری کردم و گفتم: تنها عدد اول زوج، دو! گفت: دو..کاش می‌گفتی چار. دو میشه گولدفینگر. چار میشد از روسیه، با عشق! گفتم: فرقش چیه؟ گفت: اینجوری که نمیشه. باید فیلم‌ها رو تماشا کنی! گفتم: حتما، اول گولدفینگر، بعد هم از روسیه با عشق. پیرمرد سرش را با لبخند تکان داد و جعبه‌ی کبریتش را از توی جیبش بیرون آورد و داد بهم. گفت: پیشت باشه. به صورتش نگاه کردم، نوک دماغش از سرما سرخ شده بود. کیف سامسونت به ظاهر سنگینش را بلند کرد و دستش را احتمالا به معنی خداحافظی بالا برد و رفت. باز من مانده بودم و ایستگاه خالی. گوشیم را از جیبم بیرون آورم و آلارم را گذاشتم برای ساعت شش و نیم صبح فردا.

آرام آرام راه افتادم سمت خانه. با کبریت پیرمرد فال‌گیر سیگاری روشن کردم. حس می‌کردم دوست ندارم برگردن خانه. سعی می‌کردم طوری راه بروم که از دود سیگار جلو نزنم. اولین پک را که به سیگار زدم گوشیم را دوباره از جیبم در آوردم و آلارم را گذاشتم برای همان پنج و نیم. سیگار نصف شده بود که انگار یکهو حواسم جمع خودم شد و دیدم باید بروم دستشویی. دو تا پک محکم زدم به سیگار و پرتش کردم توی سطل زباله و تازه بعد از پرت کردن یادم آمد خاموشش نکرده بودم. برنگشتم نگاه کنم به سطل آشغال. تند رفتم سمت خانه. تا رسیدم با لباس رفتم توی دستشویی. همین که در را باز کردم بوی صابون پیچید توی دماغم، توی تنم. به خودم توی آینه نگاه کردم، نوک دماغم از سرما سرخ شده بود. یک لحظه هر چه فکر کردم توی دستشویی چکار می‌کنم یادم نیامد.


۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

1240

خانهی ما نزدیک یک دریاچه است. یک دریاچه که دورش پر است از بیدهای مجنونی که شاخههاشان را ول کردهاند توی آب. وسط دریاچه هم یک جزیره کوچک دارد که نیزار است. توی بهار و تابستان دریاچه پُر میشود از پرندههای مهاجر. همه جور پرنده می‌آید اما از همه بیشتر اردک، یا همان مرغابی. مردم بیشتر اردک صداشان می‌زنند،اما من خودم مرغابی را ترجیح می دهم. همان‌ها که وقت کوچ توی آسمان ۷ درست می‌کنند.
چند روزی از زمستان گذشته بود که من به دنیا آمدم، درست همان وقتی که آخرین مرغابی پر کشید و از دریاچه کوچ کرد، من به این دنیا چشم گشودم.

توی پاییز هنوز تک و توک مرغابی‌ای توی دریاچه دیده می‌شود، اما زمستان که برسد دیگر هیچ از پرنده‌های مهاجر نمی ماند.همه‌ی این دریاچه و دور و برش -که خانه‌ی ما جزو آن‌هاست- می‌افتد دست گنجشک‌ها و سینه‌سرخ‌ها و کلاغ‌ها و کبوترها و پرنده‌های دیگری که من اسم‌شان را نمی‌دانم. فصل سرما که رسید و اولین برف که بارید، مادرم تمام حیاط خانه و حتا درخت‌های بیرون خانه را پر می‌کند از غذای پرنده. بادام‌زمینی و ارزن و نان خشک و چیزهای دیگر. به ساعت نکشیده، همه‌اش را خورده اند، مخصوصا روزهای برفی. گاهی فکر می کنم این که گنجشک‌ها و آن‌های دیگر کوچ نمی‌کنند لابد به خاطرغذاهایی‌ست که مادرم برایشان می ریزد. حتما از آن اول همیشه مادری بوده که توی زمستان بهشان غذا بدهد، وگرنه چرا کوچ نمی کنند مگر کوچ  فقط مال مرغابی‌هاست؟ کسی که دلش قرص است به جایی که توش هست، هی جاش را عوض نمی‌کند. اگر دلت قرص نباشد به شاخه‌ای که روش خانه ساخته‌ای، می‌شوی خانه به دوش، و این انگار ربطی به قرص بودن خود شاخه ندارد.

همیشه آرزو می‌کنم حالا که مادرم تامین آب و دانه‌ی همه‌ی این پرنده‌ها را به عهده گرفته، کاش کمی زودتر شروع می‌کرد به غذا دادن بهشان، شاید مرغابی‌ها هم مثل گنجشک‌ها دست از کوچ می‌کشیدند و زمستان را همین جا می‌ماندند. این جور موقع‌ها که بیشتر از دست دست کردنش عصبانی می‌شوم گاهی می‌کنم دنبال گنجشک‌ها و سینه‌سرخأها تا دانه‌هاش را ورنچینند. چند باری هم مچم را گرفته وقتی گذاشته بودم دنبال این پرنده‌های مفتخور. هر چند کاری به کارم نداشته و غذام را هم مثل همیشه به موقع داده. لابد گذاشته به حساب حسادت کودکانه‌ام. اما حسادت نیست، همیشه خواسته‌ام بهش بفهمانم می‌خواهد غذا بدهد به پرنده‌ها، خب کمی زودترشروع کند، بلکه مرغابی‌ها کوچ نکنند! یکبار حتا سعی کردم با یکی از گنجشک‌ها حرف بزنم. می‌خواستم بپرسم آن که با غذا دادن‌هاش، برای اولین بار، گنجشک‌ها را یکجا نشین کرد، چطور آدمی بود. اینجوری شاید می‌شد مادرم را یک طوری شبیهش کنم. گرچه، نشد با گنجشکه درست حسابی حرف بزنم، آخر زبان گنجشک ها را نمی دانستم ، وانگهی انگار هیچ گنجشکی قبول نداشت که گنجشک‌ها هم روزی کوچ‌نشین بوده‌اند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم این که تولدم درست همزمان بشود با کوچ آخرین مرغابی، چه اتفاق ناخوشایندی‌ست. حسابش را بکنید، شما توی موقعی از سال توی این سرزمین به دنیا می‌آیید که همه‌ی پرنده‌ها می‌گذارندش و می‌روند. یعنی دقیقا  تولد شما در وقت و جایی اتفاق بیفتد که نه وقت ماندن باشد و نه جای ماندن! حالا این ها به کنار، دنیا آمدن توی ماهیتابه خودش حکایت یک عمر سرشکستگی نیست؟! این را از زبان مادرم شنیدم وقتی پای تخت برای خودِ کوچکترش تعریف می‌کرد. خودِ کوچکترش کاملا شبیه خودش است اما کوتاه‌تر و جوان‌تر. بهش گفته بود که من قرار بوده نیمرو بشوم که یکهو افتادم وسط روغن داغ. مسخره نیست؟! همیشه فکر می‌کنم چی شده نگهم داشته‌اند نکند فکر کرده باشند حالا که نیمرو نشد، بشود فسنجان! بی‌خود نیست انقدر از آن درخت گردوی ته باغ بدم می‌آيد. همان که سینه‌سرخ‌ها بادام‌زمینی‌های آویزان شده‌ی روش را توی نیم‌ساعت پوک می‌کنند، البته اگر کلاغ‌ها امان‌شان دهند. 

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

1239

ساعت چار بود و بیرون از همین حالا تاریک شده بود. برف هم می‌آمد انگار. هفتمین روزی بود که توی خانه مانده بودم و پام را حتا برای گرفتن نان هم نگذاشته بودم بیرون. زنگ در را زدند. طبقه‌ی بالا بودم و حوصله‌ی پایین رفتن نداشتم. زنگ را دوباره زدند. تا اول پله‌ها آمدم و باز پشیمان شدم، یا مردد. اما زنگ سوم یقه‌م را گرفت و چارده تا پله برد پایین تا پشت در. از چشمی نگاه کردم. مرد میانسالی بود توی پالتویی که گران‌قیمت می‌آمد به نظر. کنار دستش یک کارتن بلند بود. مرد کلاه و شال‌گردن داشت. نمی‌شناختمش. شبیه گداها هم نبود. شاید جایی اتفاقی افتاده بود. در را باز کردم. مرد سلام مشتاقانه‌ای کرد و دو دستی دستم را فشرد. جواب دادم و پرسید: شما؟! گفت: من؟! و بعد از لای در سرش را آورد تو و به اطراف نگاه کرد. نگاهش ثابت ماند روی آشپزخانه و بعد سرش برگشت بیرون در و گفت: از شما بعید است چنین یخچالی داشته باشید. این بار من به آشپزخانه نگاه کردم و گفتم: بله؟!

دوباره دستش را دراز کرد و این بار منتظر ماند من بفشارمش. گفت: من یخچال می‌فروشم. بعد به کارتن بلند اشاره کرد و گفت: بهترین یخچالی‌ست که به عمرتان دیده‌اید. گفتم: خب، دیدید که، من یخچال دارم. گفتم: فکر می‌کردم این جور با یخچال و آبمیوه‌گیری و جاروبرقی درِ خانه آمدن‌ها مال خارجه‌ست. انگار اینجا هم باب شده. گفت: اشتباه نکنید. خارجه و اینجا ندارد. وقتی فروشنده فقط فکر پول است، فکر یک لقمه نان، خب خودش محصولش را نمی‌آورد خانه به خانه تا بفروشد، مخصوصا یخچال را. من اما عاشق یخچالم، شیدای یخچالم، احساس می‌کنم وظیفه‌ام روی زمین این است که تا می‌توانم یخچال‌های به درد نخور توی آشپزخانه‌ها را عوض کنم با یخچال‌های خوب. بعد طی مکثی اشاره کرد به جعبه‌ی بلند و گفت: مثل این یکی. با خودم فکر کردم، شیدای یخچال؟! عاشق یخچال؟! یارو دیوانه‌ست. گفت: عمرم را گذاشته‌ام روش. هر یخچال جدیدی که می‌سازم از قبلی بهتر است. یاد دیالوگ باد و درایور توی کیل‌بیل‌دو افتادم. ناخودآگاه گفتم: انگار که قبل از آن هیچ کدام از یخچال‌هایی که شما ساخته‌اید را شما نساخته‌اید؟! و بعد بلافاصله اضافه کردم: ولی من متاسفانه پولی برای خرید یخچال منحصر بفرد شما ندارم.

مرد دو دستش را به هم زد و با شعف گفت:‌ پول؟! کی حرف پول زد. مهم وجود یک یخچال خوب توی هر خانه است و این یکی سهم شماست. من تا توی آشپزخانه‌تان نبینمش آرام نمی‌گیرم. حالا برای پولش یک فکری می‌کنیم. گفتم که، من دنبال یه لقمه نان نیستم. عاشق پی رضایت معشوق است. پول چه اهمیتی دارد. بگذارید یک دقیقه بیایم تو و بهتان نشان بدهم. تا یک حرفه‌ای نباشد نمی‌توانید فرق یخچال خوب و معمولی را بفهمید، و من حرفه‌ای هستم. هزار و یک نکته‌ی ریز هست. مردد بودم که چه کار کنم. مطمئن بودم یخچال را نخواهم خرید. از طرفی سه روز عدم تماس به هر گونه موجود زنده این وسوسه را می ساخت را راهش بدهم و بگذارم خودی نشان دهد. از طرفی مرد بی‌آزاری به نظر می‌آمد. گفتم بفرمایید تو، ولی قبلش سریع اتمام حجت کردم که: فکر نمی‌کنم قادر به خریدش باشم. اینجوری خیالم راحت‌تر بود. لبخندی زد و عرق‌های بالای لبش را با زبان لیسید و گفت: آن مربوط به آینده است.

ازم خواست در انتقال یخچال بهش کمک کنم. من هم کردم. یک طرفش را من گرفتم و طرف دیگر را او، و آوردیم جعبه را داخل. وزنش به سایزش نمی‌خورد. در را پشت سرش بست و بهم گفت: شما بنشینید و فقط نگاه کنید. بعد پالتو و کلاه و شال‌گردنش را در آورد و رفت سرغ کارتن. پیرهنی که زیر پالتو پوشیده بود تمام چسبیده بود به تنش. تند و تند که حرکت می‌کرد تا یخچال را از شر کارتن خلاص کند خیسی عرق و پوست تنش شکل‌های عجیب و غریبی می‌ساختند. من یک مترسک دیدم، یک بار هم اژدهایی دیدم که از دهانش به جای آتش آب‌نمک می‌زد بیرون. به نظرم آمد جالب می‌شد که بساط بلال‌فروشی راه بیندازم با دو تا اژدها، یکی اژدهایی که از دهانش آتش بیاید بیرون و یکی که اژدهایی که از دهانش آب نمک. اولی بلال را کباب می‌کرد و آن دیگری بش نمک می‌پاشید. حتما مشتری از سر و کولم بالا می‌رفت. گرچه فعلا برای اینکار زود بود، زمستان کی بلال می‌خورد. باید تا تابستان، یا حداقل بهار صبر می‌کردم.

صدای به هم خوردن دو کف دست مرد مرا به خودم آورد. داشت عرق روی پیشانیش را با دستمالی چارخانه که خانه‌‌هاش هم‌اندازه نبودند پاک می‌کرد. اما عرق از سر و کولش پایین می‌رفت. این پاک کردن پیشانی مثل این بود که زیر باران سعی کنی شیشه‌ی ماشین را هی خشک کنی. یخچال از کارتنش در آمده بود و تمام قد ایستاده بودم جلوم. رنگش سبز کاهویی بود. همرنگ یخچال فیلوری که وقتی بچه بودم توی آشپزخانه‌ی مادربزرگم ایستاده بود. گفتم: چه خوشرنگ! مرد گفت: البته! من می‌دانیم برای کدام مشتری کدام رنگ را در نظر بگیریم. حالا این رنگش است. توش را باید ببینید. بعد یخچال را باز کرد. توش شبیه همه‌ی یخچال‌های دیگر بود. چند تا قفسه و یک کشو و لامپی که با باز شدن در روشن می‌شد. اما نه، یک فرقی هم داشت. فریزر نداشت. گفتم: فریزر ندارد؟ لبخندی زد و گفت: صبور باشید قربان، صبور.

در یخچال را بست و کمی ازش دور شد و چند لحظه نگاهش کرد. آن طور که وقتی قرار است موشکی هوا کنند و چند ثانیه مانده تا لحظه‌ی پرتاب همه بش خیره می‌شوند. بعد دوباره رفت نزدیک یخچال و دستی به پهلوش کشید. انگار دکمه‌ای را فشار دهد. فشار که نه، نوازش کند. بعد برگشت رو به من و گفت: این شما و این..و بعد ناگهان در یخچال را باز کرد. مثل شعبده بازی بود. توی یخچال خبری از کشوی میوه و قفسه‌ها نبود. کاملا شده بود فریزر. انگار دکمه‌ای چیزی را آن اطراف فشرده بود و یکهو توی یخچال همه چیز طور دیگری شده بود. از هیجان نفس‌نفس می‌زد و عرق هم همی‌طور ازش می‌بارید. گفت: خارق‌العاده نیست؟! گفتم: خیلی! چطور اینطور شد؟! گفت: چطور؟! از من چطور را نپرسید، فقط از نتیجه لذت ببرید. فایده‌ی معجزه همین است، که چطورش را نباید پرسید، نباید فهمید. فقط باید تعجب کرد و بعد تعجب را سوق داد به راه لذت. هیچ چیز توی دنیا بهتر از این نیست که تعجب بیفتد توی جاده‌ی لذت.

بعد از مکثی ادامه داد: چقدر منحصربفرد! حالا این‌ها که تغییرات ظاهری بود. چیزی که این یخچال را واقعا استثنایی می‌کند سیستم فریزینگش است. توی ده دقیقه هر چیزی که بگذارید توش چنان یخ می‌زند که انگار از هزاران سال پیش زیر یخ‌های قطب شمال بوده است. علاوه بر آن، سیستم حفاظتیش هست که تصمیم‌ها را بازگشت ناپذیر می‌کند و حیاتی. حواس‌تان باشد، وقتی چیزی را برای یخ زدن توش می‌گذارید دیگر راه برگشت ندارد. درش که بسته شود تا فرآیند یخ زدن کامل نشود امکان ندارد بتوانید بازش کنید. از گاوصندوق بانک مرکزی هم امن‌تر است. باورتان نمی‌شود نه ؟! باید ببینید، تا چشم‌ها تایید نکنند قلب آرام نمی‌گیرد. چیزی ندارید بگذاریم یخ بزند؟ تکه‌ای گوشت یا نمی‌دانم، هر چیزی!توت‌فرنگی؟! گیلاس؟! نان؟! شیرینی؟! ندارید، نه؟! نداشتم. یک هفته بود از خانه بیرون نرفته بودم و یخچالم شده بود کمدی خالی از سکنه. عرقریزان ادامه داد: اصلا این چیزها چرا، خودم باید نشان‌تان بدهم چقدر این یخچال استثنایی‌ست، هیچکس به جز من نمی‌تواند دلیل باشد و قانع‌تان کند. هیچ چیز مثل جانی که ذره ذره از دست می‌رود مهر تایید نمی‌زند پای ادعای عاشقی. این بهترین یخچالم است. طوری که انگار تمام یخچال‌هایی که پیش از این ساخته‌ام را من نساخته‌ام. ببینید چطور کار می‌کند، معرکه است، حرف ندارد، خارق‌العاده‌ است. معجزه است..

مرد همین‌طورکه صفات مختلف به یخچال نسبت می‌داد رفت توش و در را بست، واقعا رفت توش و در را بست. چیزی شبیه تایمر روی در یخچال ظاهر شد و یازده دقیقه و سی و هفت ثانیه شروع کرد به کم شدن. همچنان نشسته روی کاناپه، زل زده بودم که به یخچالی که اعدادِ روش نزول می‌کردند و مردی که پالتو و کلاه و شالش روی مبل کناری افتاده بود داشت توش یخ می‌زد. به جمله‌ی مرد فکر می‌کردم "هیچ چیز توی دنیا بهتر از این نیست که تعجب بیفتد توی جاده‌ی لذت". چیزی که لذت را از بین می‌برد شناخت است. آدم که زیر و بم یک چیز را فهمید، از الف تا یاش توی مشتش بود، خب دیگر از تکرارش لذت نمی‌برد. همه چیز از قبل معلوم است. گرچه درد، برخلاف لذت، این‌طور نیست، هر بار تکرارش باز رنج‌آفرین هست اما بی‌شک دردی که انتظارش را داری رنجش کمتر است، تا درد نامنتظر. بنابراین، اوج کار وقتی‌ست که تعجب بیفتد توی جاده‌ی لذت. امتحان نکردم در باز می‌شود یا نه، ادعاهای مرد غیر قابل شک بود. منتظر بودم اعداد روی در همه صفر شوند، انتظار هوا را سرد و سردتر می‌کرد. انگار تمام پنجره‌های دنیا را توی اتاق من باز کرده بودند. دست‌ دراز کردم و پالتوی مرد را تنم کردم. کلاهش را گذاشتم سرم و شال‌گردنش را پیچیدم دور گردن و دهانم. عددها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند به صفر. با خودم فکر کردم: من واقعا یکی از این یخچال‌ها می‌خواهم، قیمتش هر چه که باشد.

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

1235

قلبم آنقدر تند میزند که انگار نمیزند. دهانَ م  چنان خشک است که کلمه توی مغزم نمیچرخد. تختم خالیست. خودم هم توش نیستم حتا. زیر تخت را، توی کمدها را، زیر میزها را، تمام خانه را پی خودم میگردم. نیستم که نیستم که نیستم. از من فقط صدای تیک تاک ساعت مانده و همین، انگار طنین قدمهایم همه جای خانهای که توش بودهام و حالا نه. مثل کرم شبتابی که خودش رفته و نورش مانده. نفسهام آنقدر تند است  که نفسهای زیگفرید وقتی اژدها را میکشت. نفسهام آنقدر کشدار است که نفسهای اژدها، وقتی زیگفرید میکشتش. پلکهام به سنگینی دو سنگ قبر کامل است. باز نمیشوند هرچه میکنم. دستهام رها رها تکان میخورند، انگار مرده‌ای را بسته باشی پشت اسب و هی کرده باشی اسب را. نفسهای عمیق بیارادهی گاه به گاهم مثل جان کندن قطاریست که سربالایی کوه را نمیکشد، کش میآید هر هوهو و هر چیچی اش. 

می‌دانم، می‌دانم باید کاری به کارم نداشته باشم و  بعد یک لیوان آب بدهم دست خودم. صبر و آب، همین. قلبم که آرامتر میشود، سنگ قبرها از روی پلکهام کنار میروند. مرئیتر میشوم. هیبت نشستهی تاریکم را روی تخت میبینم. آتشفشانیست بیگدازه حالا، اما بیدار. خودم را بلند میکنم و میکشم تا آشپزخانه. سردی  آب کار آتشفشان را تمام میکند. بیرون پنجره شب میبارد و خواب را افسانه میکند. روی کاناپه دراز میکشم و دستهام را روی سینهم  جمع میکنم. مثل فرعون، وقتی خوابید توی تابوتش. 

دلم شب میخواهد. شبِ بی دیوار. میروم بیرون. از پیش از بستن در خدا خدا میکنم کاش  کلید فراموشم نشود و میشود. راه میافتم توی راهی که رفتهایم بارها. راه فرشیست نقرهای. توی همین راه یکبار گفته بودیم سرشکسته‌ترین پلنگ‌ها، پلنگ‌های پیرند. گفته بودیم، تو که پیر می‌شوی موهات سفید می‌شود و پلنگ‌ها که پیر می‌شوند خال‌هاشان. چشم‌های پلنگ‌های جوان دوخته می‌شود به سفیدی مَهسای خال‌های گرد پلنگ‌ پیر و بعد، لبخند تمسخر، آرواره‌های‌شان را صیقل می‌دهد. که ای پیرپلنگِ سفیدخال، آنقدر پنجه به ماه نکشیدی که داغ‌ِ خال‌هات هر یک ماهی شده‌اند گرد و درخشان. پلنگ پیر، که هیچ خنده‌ای صیقلِ آرواره‌هاش نخواهد شد، بی‌فروغِ چشم‌هاش را از آسمان می‌دزدد و شب‌ها توی غار می‌خوابد، نه روی درخت. و گوش‌هاش را با پنجه‌های ماه‌ندیده‌اش سفت می‌گیرد، که نشنود فریاد پلنگ‌های جوانی که پنجه بر خالی می‌کشند. انگار زجر معلمی از شنیدن پنجه کشیدن شاگردانش به تخته‌سیاه، شاگردانی که هزار سال روی همان تخته‌سیاه در گوش‌شان خوانده کاری را بکنند که خودش یکبار نکرده.


به آسمان که نگاه میکنم ستارهها ناگاه مسیری میسازند تا من. ماه قل میخورد ازش و میافتد جلوی پام. گرد است و پر دست انداز. توی جیبم میگذارم ماه را و میروم تا پل. ماه توی جیبم، می‌ایستم روی لبهی پل و به آسمان نگاه میکنم. ماهش که نیست جاذبهی زمین بیشتر میشود. پرت میشوم و احساس میکنم سیبی شدهام در دهان گوسفندی. گوسفند سرش را بالا میگیرد و سیب بین دندانهاش است. چشمهای گوسفند گرد شدهاند. به گردی ماه، اما همه سرخ، مثل بهرام، آن جلاد خون‌آشام. دو ردیف دندانِ همه آسیابش روی هم فشرده میشوند و جرعهای سیب روی خاک میریزد. سرم بر بستر رود متلاشی میشود. جرعه جرعه پخش میشوم به هر سو. تا چشمم بالای پل میبیندش. شب از پل گذشته است.

دستهاش باز، مثل مسیح ریو، میپرد پایین. انگار خواب در چشمی، نرم می‌نشیند. ماه را از جیبم در میآورد. بین شست و اشارهاش، که متکاملترین نسبتها را دارند، نگاهش میدارد. نوازشش میکند با نگاه. انگشتهاش، انگار که دو آغوش هنگام وداع، از هم جدا میشوند و ماه قل میخورد کف دستش. دو لب را، آنجور که وقت بوسه، جمع میکند و آرام، انگار قاصدکی را راهی کند، میدمد بر ماه و ماه هر قدم کاملتر میشود و صیقلی‌تر. بدر کامل که توی آسمان درخشید، جرعه جرعهام، تکه تکهام، انگار که ابراهیمی خوانده باشدشان، جمع میشوند کنار هم. من باز من می‌شوم، بازی انگار که بر ساعد شاه نشسته باز. تمام و کمال. مثل ماه که تام است و تمام، بر صدر آسمان. نشستهام پای دامانش، پهلوی پل. نشسته‌ام پای پل، پهلوی دامانش. لبخند میزند و نفسهام شمرده میشوند، پلکهام سنگینِ رویایش، میخوابم. تا خروس سحری سه بار بانگ بردارد: دلتنگی چه چهرههای غریبی دارد.










۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

1231

ایستگاه اگر ایستگاه خالی باشد متروکه می‌شود. خالی نه یعنی تهی، یعنی محل ایستادن و فقط ایستادن باشد ایستگاه، نه حرکتِ دوباره. ایستگاه متروکه مرداب است. آنجا که بهش وارد می‌شوند و ازش خارج نه. ایستگاه متروکه دیده‌اید؟ توش یک قطار که هیچ، یک واگن هم نیست. این یعنی قطارها خارج شده‌اند ازش و خاطره‌شان نه. توی ذهن مردابی ایستگاه متروکه هنوز هزار هزار قطار ایستاده‌اند منتظر مسافران، اما ذهن هرچقدر مشوش و پُرپَشه، آنقدر می‌فهمد که هزار هزار قطارِ منتظرش مسافری ندارند و مقصدی ندارند و در جا کار می‌کنند فقط که هوای ایستگاه را بیالایند. همین است که ایستگاه‌های فرسوده همه پیرمردهایی با سبیل‌های حنایی‌ و صورت‌های چند روزه نتراشیده‌اند که هر نفسی‌شان که فرو می‌رود سرآغاز سرفه‌ایست و چون بر می‌آید سرفه‌ای دیگر می‌سُراید. خس خس سینه‌ی ایستگاه‌های متروکه را در هوهو چی‌چیِ گیر کرده توی سینه‌ی ریل‌های‌شان باید جست و من چه بی‌رویا بودم که پای پیاده زدم به دل ریل‌های منتهی به ایستگاهی متروکه.

ریل که به انتها رسید و صدای قدم‌هام زیر آخرین قدم پاسار شد، تازه خس‌خس ریل‌ها رسید به گوشم. چشم‌هام را باز کردم و شدم خیال قطاری که تا ابد ایستاده بود و هر نفسش خس‌خسی‌ می‌شد توی سینه‌ی ایستگاه متروکه.

عطر را اما حکایت دیگر است. کلید نامرئی درِ نامرئی‌ترِ ایستگاهی متروکه‌ که سال‌های سال زندان خودساخته‌ت بوده به ناگاه باز می‌شود به کرشمه‌ی نسیم عطری و این آغاز سرگردانی‌ست. عطر را باد می‌آورد و باد پیمان‌ناشناس‌ترینِ اهالی جهان است و هم‌مرامَش. که جهانش گفته‌اند، یعنی می‌جهد دائم و یک آن نمی‌ماند بر مداری که می‌چرخیده بَرِش و باد نیز آنی نمی‌ماند از حرکت که اگر ماند باد نیست دیگر. دست به دامن باد گرفتن را در لغت‌نامه‌ی جهان مترادف نوشته‌اند با سرگردانی و سرگشته‌ی عطر را سرنوشتی جز سرگردانی نخواهد بود لاجرم. شهریاری را ماننده‌ می‌شود که پایتختش زین اسبش است و اسبش یال در بال خیال و دست در دامن باد می‌تازد وادی به وادی و کوه به کوه و صحرا به صحرا و هر شب قصه‌ای نو ساز می‌کند، در جرینگ جرینگ دایره‌ی زنی کولی که گوشواره‌هاش طلسم خواب راحت شبانه‌اند در شب‌زنده‌داری جاوید. ازین‌جاست که قصه‌ها زاده می‌شوند. قاف از مامن سیمرغ و صاد از صبر شب و هاء از هوشِ چشمان شهرزاد جمع که بشوند، قافله‌ی قصه مهیای حرکت است.

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

1526

آزادی!
آزادی!
آزادی!

نه! خبری نبود. هیچ ماشینی نمی‌ایستاد. هوا هم تاریکِ تاریک بود. جز من دو سه نفر دیگری هم منتظر ماشین بودند. یکی‌شان هم‌مسیر بود. پیرمردی بود انگار. ریش سفیدش که زیر نور خیابان مثل رنگ ماه بود این را می‌گفت. کت نیمداری انگار تنش بود. می‌گویم نیمدار چون زار می‌زد به تنش، جاذبه‌ی زمین انگار بر آسترش موثرتر بود. یک کلاهی هم سرش بود، شبیه کلاهی که ناظم دوره‌ی دبستان‌مان همیشه سرش می‌گذاشت، شبیه کلاه پسرخاله. خسته از آن همه انتظار و دو ساعت مصاحبه، ساعت هفت شب توی چارراه پارک‌وی باز هم منتظر بودم، حالا منتظر تاکسی. یک در میان، یکی را من می‌گفتم آزادی، یکی را او. اما انگار مقصد هیچکس آزادی نبود. تا اینکه یک بار که من گفتم آزادی یک پراید ایستاد. یک نفر جا داشت. سریع سوار شدم و رفتم، اما هنوز در را کامل نبسته بودم و پای راننده کلاچ را تمام راها نکرده بود که یک بغض‌مانندی گلویم را گرفت. شاید هم بغض نبود، اما هر وقت توی دلم فشرده می‌شود و گلوم راهش بسته می‌شود، اسمش را می‌گذارم بغض. حالا هم اینکه پیش از پیرمرد سوار شدم، قلبم را فشار می‌داد. تاکسی اما کاری به کار من و قلبم نداشت. رفت برای خودش. رفت سمت آزادی.

از دست خودم عصبانی بودم. چرا جای او سوار شدم؟ عجله داشتم؟ نه! کسی منتظرم بود؟ نه! دیرم شده بود؟ نه! خسته بودم؟ خب، بله. اما مگر او خسته نبود. تازه حتما کسانی را داشت که منتظرش باشند. یاد فراش دانشکده‌مان افتادم که هر روز از هشتگرد کرج می‌آمد تا شمال تهران و عصر باز بر می‌گشت. همیشه وقتی پیشش می‌نشستم و با هم چای می‌خوردیم برام می‌گفت که نه شب می‌رسد خانه، ده می‌خوابد که باز چهار صبح حرکت کند. هر بار همین را تکرار می‌کرد. نکند این پیرمرد هم اینجوری بود؟! یعنی مسیر بعد از آزادیش کجا بود؟ توی آزادی که کسی نمی‌ماند. آزادی محل گذر است، جای ماندن نیست. همه که رسیدند به آزادی، بعدش هر یک راه خودش را می‌رود سمت خانه‌ش، سمت محل آرامش، اگر بش برسد. مخل آرامش کسی شده بودم؟

کیپ تا کیپ سه نفر پشت پراید نشسته بودیم و جای تکان خوردن نبود. گوینده‌ی رادیو گفت که همکنون گزارش متفاوت و منحصر بفرد همکارش پخش خواهد شد. ترافیک توی چمران هم آب از دستش نمی‌چکید، هیچ راه نمی‌داد. منتظر گزارش متفاوت بودم که زنی از دخترکی پرسید چند سالش است. دخترک گفت ده سال. بعد ازش پرسید چکار می‌کند. دخترک گفت لاک‌پاک‌کن، آدامس، نوار چسب، کمربند، لواشک و یک مشت چیز دیگر می‌فروشد. زن ازش پرسید: این همه سنگین نیست. دخترک گفت: این همه برای پول است خاله، برای پول. بعد زن ازش خواست به جای او، خودش برود با بقیه‌ی بچه‌های فروشنده مصاحبه کند، دختر اما گفت: نمیشه خاله، نمی‌تونم. یک آن پیش خودم فکر کردم اگر این پیرمرد آه نداشته با ناله سودا کند و باید می‌رفته تا هشتگرد، چرا جای بی‌آر‌تی با تاکسی می‌رفت؟ سیصد تومان کجا، دو هزار تومان کجا. نکند این پیرمرد هم صاحب یک دو جین از این بچه‌ها باشد و داشت می‌رفت آزادی که توی ایستگاه متروی تو ترمینال درآمد روزانه‌شان را صاحب شود. اگر این طور بود که اصلا خوب کرده بودم زودتر ازش سوار شدم. کاش هرگز نرسد به آزادی. آزادی که مال اینجور آدم‌ها نیست که. فکر که می‌کردم، حتا ریشش را نورهای خیابان بود که نقره‌ای می‌نمایاند، در واقع شاید هم قرمز بود، مثل ریش فاگین.

حواسم جمع رادیو نمی‌شد، حالا این فکر توی سرم می‌چرخید که نکند چون نگذاشتم پیرمرد سوار شود، به تلافیش توی مصاحبه‌م رد شوم. بعد سریع به خودم جواب دادم: مرتیکه‌ی مثلا تحصیلکرده، این هم حرف شد که می‌زنی؟ چه ربطی داره آخه! دوباره به آن یکی خودم جواب دادم: چه ربطی داره؟ چطور بال بال زدن اون پروانه‌ها توی برزیل ربط داره به طوفان توی آمریکا و قضیه‌ش خیلی علمی و مستدله، اما جای پیرمرده رو گرفتن ربط نداره به رد شدن توی مصاحبه؟ این دو تا من که ساکت شدند من دیگری شروع کرد به یادم بیاورد آن قصه‌ی مثنوی را در باب وجدان که مثل برگه‌ی سفیدی‌ست و هر بار یک کاری خلافش را انجام بدهی اسم آن کار را می‌نویسی رو برگه. اولین بار که انجام دادی و اسم نوشته شد، اگر کار رسید به بار دوم، چون اسم نوشته شده روی کاغذ سفید وجدان را می‌توانی بخوانی عذاب یقه‌ت را می‌چسبد. اما اگر بی‌خیال عذاب، تکرار سوم را هم مرتکب شدی، روی نوشته‌ی قبلی دوباره اسم آن کار را می‌نویسی. بار چهارم خواندن نوشته‌ی روی نوشته سخت‌تر است و عذاب حاصل کمتر. تا آنکه وقتی تکرار گذشت از حد، دیگر خواندن نوشته‌ها ممکن نیست. نوشته‌ای نمانده در واقع، شده یک مشت خط‌خطی در هم برهم و پس، انگار نه انگار، نه عذابی، نه چیزی. در نتیجه: این عذاب وجدان یک نتیجه‌ی خوب هم دارد، که هنوز حساسی به این چیزها. که وجدانت نفس می‌کشد.

نیمه‌ی پر لیوانِ گرفتن جای پیرمردِ توی خیابان اما طی یک ترمز طوفانی از طرف جناب راننده پاشید پای کاج‌های میدان آزادی. از تاکسی که پیاده شدم دست کردم توی جیبم و دو تا دوهزارتومنی که داشتم را کشیدم بیرون. رفتم سمت صندوق صدقات و دو هزارتومنی کهنه‌تر را لوله کردم که بنذازم توش، اما قبل از انداختن، جاش را با اسکناس نو تر عوض کردم. به خانه که رسیدم نگهبان دم در قبض عوارض شهرداری را داد دستم. ازش که گرفتم چشمم افتاد به صورتش. مو نمی‌زد با پیرمرد چارراه‌ پارک‌وی. بهش گفتم: شما دو ساعت پیش پارک‌وی نبودین؟‌ لبخندی زد و گفت: من سی ساله از انقلاب بالاتر نرفتم.


۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

1525

شب شد. بی‌نور کتاب نمی‌شود خواند، بستمش. صدایی نبود جز حرکت ممتد چرخ‌های اتوبوس. قفل رسیدن را فقط چرخش هزاران باره‌ی این چرخ‌ها روی جاده می‌توانست باز کند. جاده بلند و بالا، تا دور رفته بود. جلوی اتوبوس را نگاه کردم، صد نفر داشتند دست توی دست هم حرکت می‌کردند. نگاهم هر گام که از اتوبوس دورتر می‌رفت، یک نفر از صد نفر کم می‌شد. کم نه، حل می‌شد. طنین گام‌ها، طنین گام‌های صد نفر بود، چشم اما، یک نفر کمتر می‌شمرد. جلوتر، دو نفر کم شدند، بعد سه، بعد ده. تا چشم می‌رفت آنجا که جاده می‌شد نقطه‌ای و دو سوی جاده به هم می‌پیوستند. آنجا، تنها یک نفر باقی مانده بود و آن یک نفر ماه بود. راه می‌رفت در انتهای جاده و گام‌هاش طنین گام‌های صد نفر را داشت.

چشمم که به ابتدای جاده برگشت، مثل نقطه‌ای که می‌بردت سر خط، همه چیز تغییر کرده بود. توی جاده اثری نبود از آن صد نفر، هیچ‌کس نبود. فقط راه مانده بود. یک راه انگار بی‌انتها. حوالی صبح بود، راه اما تمام نقره‌ای‌رنگ. انگار که نور ماه را ریخته باشد روی آب‌های رودخانه‌ای بی‌حرکت. دو سوی جاده‌رود پر بود از نخل. گام به گام درخت نخل روییده بود. انگار ماه هر گام که برداشته، در قدم‌گاهَ‌ش نخلی روییده بود. هر یکی سایه‌بانی، با عطر شیرین قند.

رودِ بی‌انتهای جاده همچنان پیش می‌رفت، صبح بود، اما انگار شبی مهتابی. رو به آسمان کردم، ماهِ کامل خندان نگاهم کرد. شهرزاد بود، پروردگار تمام جاده‌ها. جاده‌هایی که تمامی ندارند، یکی منتهی می‌شود به دیگری. این یکی تمام نشده، آن دیگر شروع می‌گردد. جاده چشم گشود و به ماه نگاه کرد. گویی هزاران ماهیِ ناگهان سر برآوردند از رود نقره‌ای و دهان‌هاشان را به سمت آسمان گشودند. ماه خندید. باران گرفت. ماهی‌ها سیراب شدند. پرسیدم: چرا جاده‌های بی‌انتها؟ گفت: که خسته نشوی. چیزهایی که تمام می‌شوند، خسته‌ات می‌کنند، چیزی باید، که تمامَ‌ت کند. گفتم: چه؟! گفت: بعد، بعد خواهی دید.

***

شلوغ که شد، شهرزاد نبود. بُردَندمان سراغ غاری که فرهادطوری برای شیرین‌شکلی در دل کوه کنده بود، بعد سنگ‌هاش را فروخته بود و سودی کرده بود، شیرین. غار بود، اما تاریک نه. وسیع بود، اما عمیق نه. سُر خوردم بیرونِ غار، کفش‌هام خاک‌آلود. توی گرمای انتهای مهرماه، شهرزاد بیرون غار ایستاده بود. دست تکان دادم، لبخند زد. گفتم: وسط روز و ماه؟! می‌شود؟! گفت: ماهِ قصه اگر باشد، همیشه است.

چای که می‌خوردیم گفت: از قصه‌هایی که نمی‌جوشند باید گریخت. و ما گریخته بودیم. تلفن‌ام زنگ زد. غار بود. پرسید کجام. گفتم پیش شهرزاد. گفت: حالا که رفتی، حداقل می‌گفتی و می‌رفتی. گفتم: گریخته بودم. گفت: خب؟! گفتم: بگویی و بروی، اسمش گریختن نیست. شهرزاد بهم خرما داد. بش گفتم: قصه‌ای که بجوشد بگو. گفت: شب، امشب. می‌رویم سراغ سعدی.

***

شب که شد، نشسته بودیم توی اتاقِ کسی. می‌دیدمش، ما را نمی‌دید. زل زده بود به پنجره‌ی روبرو که دخترکی با موی بلند سیاه توش پیدا بود و مردی کنارش. مردِ توی اتاقی که ما بودیم، مشت می‌کرد صورتش را که نبیند، اما می‌دید، از خلال پنجه‌هاش. می‌دید و می‌جَوید خودش را. از شهرزاد پرسیدم: کیست؟! گفت: خانه‌ی روبرو، خانه‌ی سعدی‌ست. آن مردِ توش هم مستاجرش. گفتم: این چرا این طور بی‌قرارِ آن‌هاست. گفت: صبح، صبح خواهی دید.

صبح که شد، همه صف کشیدند. مردی که در خانه‌اش بودیم نیز. دخترک هم بود و سعدی هم. همه توی صف، از آخر به اول، آن مرد، بعدش سعدی و بعد هم دخترک، جلوی همه. هر کس موی نفر جلوییش را باید می‌بافت، برنامه‌ی صبحگاهی آن دیار این بود. مرد موی سعدی را و سعدی موی دخترک را بافت، شکن به شکن. چشمان مرد اما می‌گفت: کاش جایم را با سعدی عوض می‌کردند. همه‌ی آرزویش بافتن موی دخترک بود و هرگز بهش نمی‌رسید. از شهرزاد پرسیدم: بهش نمی‌رسد؟ گفت: فردا، صبح فردا خواهی دید.

صبح فرداش اما روزی دیگر بود، مردِ توی صف، آبشار سیاه گیسوان دخترک را پیش رویش دید و سعدی، پشت سرش ایستاده بود. پر شد از شعف که امروز دستان سعدی باید موهای نخواستنی او را ببافد و دستانِ اون موهای حریرسای دخترک را خواهد بافت. دست بُرد که موهای دخترک را ببافد، دخترک برگشت و گفت: پیش از بافتن، خواهشی دارم. مرد گفت: جانَ م. دخترک گفت: غزلی برایم بخوان و بباف، غزلی از سعدی. روی از مرد گرداندم و به شهرزاد گفتم: همسایه‌ی سعدی بودن سخت است، نه؟! گفت: مستاجرش بودن هم شیرین نیست. گفتم: چه باید کرد؟ گفت: عصر، عصر می‌بینی چه نباید کرد.

***

عصر بود و گورستان تاریک‌روشن. عطر نارنج توی هوا، برگ‌هاش توی آب. آبِ حوضی که توی بازوان نارنج‌ها می‌لرزید، از لذت نوازش نسیمِ آغشته به عطر نارنج. دور تا دور قبرها نخل بود، همه ایستاده. انگار زنانی با چتری‌های موی‌شان، و گردن‌بندهای کهربایی. خرماهای آویخته به گردن نخل‌ها خرمای عزا نبودند، همه کهربایی بودند و هیچ کدام سیاه.

قبرها ردیف و ناردیف تا حوض می‌رفتند و بر می‌گشتند، مردد، شاید هم منتظر. پا جای پای قبرها، می‌رفتیم که قبری صدامان کرد. نگاهش کردیم. گوشه‌ش، قدر دهانی، باز شده بود. شهرزاد نشست کنارش. انگشتان دست راستش را، آن‌طور که ادویه‌ای گران‌بها را به غذایی جادویی اضافه کنی، بالای قبر به هم مالید و قبر نقره‌ای شد، درخشید. شهرزاد از دهان باز قبر چیزی بیرون آورد و داد بهم.

نگاهش کردم. یک سوش نوشته بود: در قبرستان کهنه دفن شود، و آن سوی دیگرش نوشته بود: در هنگام دفن، سخن نگویید. پرسیدم: چیست؟! گفت: بازش کن، کردم. توش طرح موجودی بود. با دست‌های دراز، آنقدر دراز که روش اعداد و حروفِ برایِ من بی‌معنا، جا شود. بالاش نوشته بود: طلسم مهرانگیز. پرسیدم: برای کیست؟! شهرزاد گفت: برای آنکه قصه نمی‌داند. همین است که نویسنده‌ها خودکشی نمی‌کنند، قصه‌ می‌نویسند. گفتم: قصه کلید همه چیز است؟ گفت: صبح، صبح خواهی دید. 

شب بود. دو شب گذشته بود و ماه هنوز کامل بود. 

***

وقتی می‌آیی، جاده پیش می‌رود. وقتی بر می‌گردی، جاده کش می‌آید. شوق پیش می‌برد، دلتنگی کش می‌دهد. توی اتوبوس نشسته بودم و به جاده‌ی بی‌انتهای حالا سیاه نگاه می‌کردم. اتوبوس، کامیونی، بارش سنگ، را رد کرد. شاید سنگهاش سنگ قبر می‌شدند، یا پله‌هایی که می‌رساندند کسی را به آغوشی.

چشم‌هام را بستم. پله پله رفتم بالا، هر پله سنگ قبری بود. بالای پله‌ها ایستادم. روبروم، اژدهایی، هفت سر، هر سرش شکل قلم آغوش دهان‌هاش را وا کرد و به سوی‌َ م حمله‌ور شد. دستم شبیه شمشیری شد. با یک حرکت یک سرش را قطع کردم. مرکب فوران کرد. اما، به آنی نکشید، جاش سری نو رویید. سمتم حمله‌ور شدم. باز دستِ شمشیر‌شده‌م را تکان دادم توی هوا. سری دیگر افتاد و لحظه‌ای بعد باز سرها هفت تا بود و همه حمله‌ور. توی دریاچه‌ی مرکب با دو دست شمشیر می‌زدم و سرها یکی یکی قطع می‌شدند و دو تا دو تا می‌روییدند.

خیسِ عرق، چشم‌هام را باز کردم. بیرونِ پنجره، ماهِ کامل لبخند زد بهم. سومین شب بود و ماه هنوز کامل. شهرزاد گفت: شوق نوشتن که بیدار شد، از قصه‌گویی گزیر نیست. می‌نویسی که دوام بیاوری. گفتم: اژدها را نمی‌توان کشت؟ گفت: اژدها را که بشکی، رویینِگیِ سرهاش را می‌بخشد به تو، می‌شوی رویین‌تن. آنطور که با یک تیر، با یک اشاره، با یک کلمه، قصه خلق می‌کنی. گفتم: باز هم قصه؟ گفت: گفتمَت، از قصه گزیر نیست.

تکیه دادم به صندلی و به سقف اتوبوس نگاه کردم. چراغ‌های سرخی موازی هم، مثل جاده‌ی پیشِ رو، امتداد داشتند. رو گرداندم به سمت پنجره و به ماه نگاه کردم. کامل بود هنوز، یا نه، کامل نبود. اصلا ماهی نبود. آسمان را تمام ابر گرفته بود، الا یک تکه، به قدر دایره‌ای، همقد ماه، ماهِ کامل. تمام نور ستارگان انگار، از آن دایره‌ راهی زمین می‌شد. باقی همه ابر بود و ابر. آن‌قدر ابر بود که دیده نمی‌شدند. نفس عمیقی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم. اتوبوس تمام عطر لیمو داشت.






۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

1523

"به همین اندازه بی‌رحم: دلتنگی مال چیزهایی‌ست که بی‌جایگزین مانده‌اند." دو شماره که نوبتش مانده بود این جمله را توی دفترچه‌ی یادداشتَ‌ش نوشت. پشت گیشه ازش کپی کارت ملی خواستند، نداشت. متصدی به دستگاه کپی انتهای سالن اشاره کرد. در پوشش را که باز کرد روی کاغذی نوشته شده بود: شماره‌ی یک را فشار دهید، سپس استارت را بزنید. هر چه زد عمل نکرد. برگشت پشت گیشه. گفت دستگاه کار نمی‌کند. متصدی دست راستش را آورد بالا. انگشت‌های شست و اشاره‌ش را به هم مالید و لبخندی زد. برگشت سمت ماشین کپی. قلک را دید کنارش. یک سکه انداخت توش و دکمه یک و سپس استارت را فشار داد. اتفاقی نیفتاد. شاید دستگاه کپی کاغذ نداشت. کشوی کاغذدان را که باز کرد انگار یک جفت چشم از توی سیاهی‌ها بهش زل زده بودند. دردی پسِ سرش حس کرد، انگار کسی با چوب کوبیده باشد بهش. کارت ملی توی دست چپش، با دست راستش پس سرش را می‌مالید که از ذهن‌َش گذشت دستگاه را خاموش‌روشن کند. کرد. دکمه‌ی یک و سپس استارت را فشار داد و دستگاه نفس‌نفس‌زنان کپی کارت ملی را تحویلش داد.

اداره‌ی نظام وظیفه، دانشگاه، و اداره‌ی گذرنامه، همه توی یک روز، آن هم توی مردادماه. شب که رسید خانه خیسِ عرق بود. مستقیم خستگیش را کشاند زیرِ دوش. سرش را که آب می‌کشید، صدایی شنید. یعنی آمده بود؟! امکان نداشت، راهی را رفته بود که برگشتی نداشت. صدا اما، باز هم آمد. آب را بست و گوش داد. صدا از بیرون نبود، از توی چاهِ حمام می‌آمد. زانو زد و نگاه کرد. یک جفت چشم از توی تاریکی‌ها زل زده بودند بهش. پسِ سرش تیر کشید، انگار کسی با چوب کوبیده باشد بهش. به کاشی‌های سرد دیوار تکیه داد. صابون را از کنار دهانه‌ی سیاهِ چاه برداشت و بو کرد. عطر تخت‌خواب داشت، زمان بستن چشم‌ها. صابون را که به تنش می‌مالید فکر کرد: اگر پاش روش رفته بود چی؟

تنَ‌ش هنوز کمی خیس، حوله را انداخت روی رخت‌آویز و توی تخت فرو رفت. عطر تنهای صابون پیچید بین ملحفه‌ها. خستگی که پلک‌هاش را بست و چشم‌هاش را سنگین، طرح دو چشم پشتِ پلک‌های توی تاریکی برق می‌زد، برق بیداری.

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

1522

پاییز شده و سرد، مام بخلاف چن ماه گذشته که وقتی غروبا هوشنگمون می‌اومد، توی حیاط نشسته بودیم، این دفعه توی خونه بودیم و خودمون رو با یه مشت قصه سرگرم کرده بودیم. یه صفحه مونده بود تموم شه دیدیم اول سر فنری هوندا و بعدشم هوشنگمون اومدن تو. دوییدیم چایی رو ردیف کردیم و گذاشتیم جلوی هوشنگمون. یه لب از چایی خورد و از توی جیب کاپشنش که بغل دستش انداخته بود روی زمین یه ورق کاغذ در آورد و بمون گفت بخون. گفتیم بش: چیه؟! گفت: والا امروز یه ماشینی تصادف کرد خفن، مام با فنری هوندا رد می‌شدیم ازونجا. اورجانس اینام خبری نبود، راننده‌ی ماشین رو بردیم رسوندیم بیمارستان، عصری دیدیم این توی خورجین فنری هوندا مونده. یحتمل مال خودشه، بلکمم مال کس دیگه‌س. بخون ببینیم اسم و رسمی نداره. کاغذ رو از دست هوشنگمون گرفتیم و یه نیگاهی به سر تا پاس انداختیم و خوندیم.



قطعه‌ی هزار و دویست و سی و پنج را که جا زدم به این فکر می‌کردم ماشینم که فروختم چند تا قطعه داشت. می‌گویند بدن آدم دویست تا استخوان دارد، این‌ها اما معلوم نیس چند صد هزار تا قطعه دارند. به هر حال، وظیفه‌ی من جا زدن قطعات نهصد و سی و هفت تا هزار و دویست و پنج است. باقیش را حتما چند نفر مثل من جا می‌زدند. از پشت میز بلند شدم و به دیوار تکیه دادم. اجازه دادم کفش‌هام سر بخورند و آرام آرام، مثل حرکت آهسته‌ی سقوط یک آبشار، روی زمین پهن شدم. نمی‌دانم چند روز بود از این قطعه‌ها جا می‌زدم، اما می‌دانم همه چیز از کجا شروع شد: از خانه‌ی دوستم.

می‌گفت یک کلوپ ساخته‌اند مخصوصِ مخصوص‌ها! و خب، چه کسی مخصوص‌تر از من! عضویت ساده بود، باید یک آدمک هوشمند که اختراع خودشان بود را می‌خریدیم و بهش آموزش می‌دادیم، بعد می‌رفتم توی کلوپ که ماهی دو بار باز بود، برای مبارزه. برنده‌ها، برنده بودند. و تنها جایزه‌شان هم همین بود: برنده بودن. اما نه برنده بودنِ معمولی. می‌گفت: خاصیت این برنده شدن آن است که توی جان آدم می‌رود. تک تک سلول‌های آدم برنده بودن را حس می‌کنند. ماشینم را فروختم و یکی از آن آدمک‌ها خریدم.

دفعه‌ی اول که رفتم توی کلوپ، دم در آدمکم را گرفتند. پام را که گذاشتم توی کلوپ‌، یعنی دقیقا همان موقع که پای دومم را گذاشتم توش، احساس کردم دارم آب می‌روم، کوچک و کوچک‌تر می‌شدم. تا اینکه شدم هم‌قد یک خطکش بیست سانتی. یک در کوچک انتهای راهرو دیدم، رفتم سمتش و بازش کردم. آن طرف، چیزی شبیه رینگ بوکس بود. چپ و راست را نگاه کردم، هیچ تماشاچی‌ای نبود. بالا را اما وقتی نگاه کردم دیدم آدمکی که خریده بودم زل زده بهم. چند دقیقه که گذشت یک نفر دیگر، تقریبا همقد من، آمد تو، و یکراست پرید توی رینگ. قیافه‌م انگار خیلی متعجب بود که گفت: بار اولته؟! وقتی بهش گفته بودم بله، برام توضیح داده بود که چیز مخصوص این کلوپ همین است. آدمک‌ها را می‌خریم، می‌آییم توی کلوپ، بعد خاصیت کلوپ این است که ما را کوچک می‌کند، همقد آدمک‌ها، و آدمک‌ها را بزرگ می‌کند، همقد ما. آن‌ها آن بالا می‌ایستند و ما این پایین. آن‌ها نگاه می‌کنند و ما مبارزه می‌کنیم.

ما مبارزه می‌کنیم؟! هنوز جمله‌ش کامل توی ذهنم معنا نشده بود که مشت اولش نشست روی گونه‌ی راستم، انگار که جای بوسه‌ای آتشین، سرخِ سرخ شد. تا دستی به جای مشت بکشم مشت دوم زیر چانه‌م نشسته بود. افتادم زمین، سرم را بالا کردم و دیدم باز دارد حمله‌ور می‌شود. گذاشتم بیاید نزدیک‌تر و تا می‌خواست مشت سوم را بزند، جا خالی دادم. قدرت مشتش که نصیب هوا شده بود، زمینش زد. از جام پریدم و با پشت دست بینی‌ام را پاک کردم، خونی نبود. دو بار بالا و پایین پریدم توی رینگ و تا از جاش بلند شد، محکم زدم زیر پاش. دوباره زمین خورد. بهش مهلت بلند شدن ندادم. با مشت کوبیدم وسط سرش، بلند نشده تلو تلو خورد و نقش زمین شد. یک چیزی توی وجودم انگار داشت می‌جوشید، کنارش زانو زدم و یک مشت هم به شکمِ تنِ روی زمین ولو شده‌ش حواله کردم و بعد پیروزمندانه به آدمکم نگاه کردم. انگار فقط چشمانم نبود که نگاهش می‌کرد، تمام بند بند وجودم، سلول به سلول تنم، داشت نگاهش می‌کرد. آدمک لبخند رضایتی داشت به لب، لبخندش شاید بیشتر از رضایت، مال غرور بود. همه‌ی تنم داشت لبخندش را می‌دید و کیف می‌کرد. آنقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم حریفِ شکست خورده را کی بردند بیرون.

کمی گذشت و خبری نشد، از دری که وارد شدم رفتم بیرون. توی راهرو هم کسی نبود، باز هم منتظر ماندم، اما کسی نیامد. رفتم سمت در ورودی کلوپ، باز بود. رفتم بیرون و همین‌ که پای دومم را بیرون گذاشتم ناگهان به اندازه‌ی اولیم برگشتم. آدمکم هم توی جیب کاپشنم بود، درش آوردم و نگاهش کرد، نه تنها دیگر لبخندی روی صورتش نبود، حتا چیزی که بشود اسمش را گذاشت صورت هم نداشت. فقط از روی جای منطقی اعضا می‌شد گفت کجاش باید صورت باشد. همقد یک خطکش بیست سانتی بود. از آن شب تمام روزها به امید رسیدن آن دور روز توی ماه سپری می‌کردم. هر چه پول در می‌آوردم را مشتاقانه خرج آدمکم می‌کردم. موعد رفتن به کلوپ که می‌رسید، از درش می‌رفتم تو، مثل آلیس توی سرزمین عجایب کوچک می‌شدم، با یک حریف می‌جنگیدم و هر بار، نمی‌دانم چطور، پیروز می‌شدم. هیچ تعلیمی توی هنرهای رزمی و بوکس و چیزهای مشابه ندیده بودم، اما پیروز می‌شدم، انگار غریزه‌م هدایتم می‌کرد. هر چه بود همیشه پیروز بودم و بعد از هر پیروزی لذت آن لبخند را روی لب‌های آدمکم با پوست و خون و گوشت و روح و روانم حس می‌کردم، آن هم با میلیمتر به میلیمتر، تنِ بیست سانتی‌متریم. روح و روانم چند سانت بود؟! نمی‌دانم.

منِ همیشه برنده هم اما، بالاخره یک شب باختم. نفهمیدم چی شد، هیچ چیز با شب‌های دیگر فرق نداشت، اما باختم. هر چه مشت می‌زدم انگار جای حریف می‌نشست روی تن خودم، هر چه محکم‌تر می‌زدم، محکم‌تر می‌خوردم. مشتم را حواله‌ی زیر چشم حریف می‌کردم، پای چشم خودم بنفش می‌شد. برای حریفم جفت پا می‌گرفتم، خودم پخش زمین می‌شدم. آنقدر تقلا کردم که دیگر جانی توی تنم نماند. بیهوش شدم انگار و بهوش که آمدم دیدم توی اتاقکی هستم با یک کتابچه که همه‌ش در مورد ساختن آن آدمک‌هایی بود که یکیش را با فروختن ماشینم خریده بودم. آدمک هزاران هزار قطعه داشت و وظیفه‌ی من مونتاژ قطعات  نهصد و سی و هفت تا هزار و دویست و پنج بود. این‌ها را توی کتابچه‌ی دستورالعمل نوشته بود.

نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده و کسی هم نبود ازش بپرسم. از دیوارها گرچه، بسیارها بار پرسیده بودم، اما خب، طبعا، همیشه بی‌جواب. مدتی (که نمی‌دانم چند ساعت، یا چند روز، یا چند هفته بود) همه چیز را شوخی احمقانه‌ای می‌پنداشتم، یا حتا فکر می‌کردم توی کابوسی بیداری‌ناپذیر گیر افتاده‌ام. دست به هیچی نمی‌زدم، یک قطعه را هم جا به جا نمی‌کردم، منتظر بودم همه چیز تمام شود، یا بیدار شوم، اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. حتا نمی‌دانستم چطور زنده مانده‌ام. نه غذا می‌خوردم، نه حمام می‌رفتم، نه دستشویی. حتا مطمئن نبودم نفس می‌کشم یا نه. تنم نه سرد بود، نه گرم. توی دستم که ها می‌کردم، هیچ حسی نداشتم، نه جریان هوا، نه گرما، نه سرما. آینه‌ای توی اتاق نبود. یک میز بود و یک صندلی، من بودم و دفترچه‌ی راهنما و مقداری قطعه، همین. نه دری، نه پنجره‌ای، نه آینه‌ای، هیچی. همه جا رنگ سیمان بود، مثل یک معکب سیمانی. بعد از مدتی، شاید از سر کلافگی، شروع کردم به خواندن دستور‌العمل و سر هم کردن قطعات. از آن موقع، تا حالا، که نمی‌دانم چن روز، یا هفته، یا ماه، یا حتا چند سال گذشته، همین طور قطعات شماره‌ی  نهصد و سی و هفت تا هزار و دویست و پنج را به هم می‌چسبانم. نه می‌دانم آن نهصد و سی و شش قطعه‌ی قبل را کی چسبانده، نه می‌دانم با این هزار و دویست و پنج قطعه چه می‌کنند. از خاصیت‌های قبلیم، فقط خوابیدن مانده. انگار تا خوابم می‌برد، قطعات مونتاژشده را می‌برند و قطعات جدید می‌آورند، از کجا؟! نمی‌دانم. به کجا؟! نمی‌دانم.



سرمون رو بالا کردیم و رخ انداختیم به رخ هوشنگمون. گفتیم: لاقربتا!! گفت: بقیه‌ش؟! گفتیم یه صفحه‌شه حاجی! باقی توی صفحه‌ی بعدیه یحتمل، که نیس! هوشنگمون چیزی نگفت. بش گفتیم: باس چیکار کنیم؟! هوشنگمون گفت: چی رو؟! گفتیم: نباس بریم پی یارو؟! کمکی چیزی؟! هوشنگمون متکای زیر دستش رو جا به جا کرد و گفت: ما چرا توی این خونه فقط توی توالت آینه داریم؟!


۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

1521

نور وحشتناکی تمام فضای پشت ماشین را پُر کرده بود. توی رختخواب نشستم و با خودم فکر کردم، چه زود صبح شد. هیچوقت توی این چند هفته‌ای که بی‌خانه بودم و شب‌ها توی ماشین ونی که تنها ارثیه‌ی پدرم بود می‌خوابیدم انقدر زود صبح نشده بود. کش و قوسی به تنم دادم و دمپایی‌هام را نزدیک در عقبی ماشین پیدا کردم و بی‌میل رفتم بیرون. چراغ‌های خیابان هنوز روشن بود، معمولا وقتی صبح می‌شد خود به خود خاموش می‌شدند. دست‌هام را دوباره کش و قوس دادم و مثل کینگ کونگ دو سه بار با مشت کوبیدم توی‌سینه‌م که چشمم به آسمان افتاد. 

یک ماه درشت و گرد و پر نور همه جا روشن کرده بود، انگار که روز باشد. ابرهای پراکنده حالا و بعد از جلوی ماه رد می‌شدند و نورش را متنوع‌تر می‌کردند. محو شده بودم توی تماشایش. مثل آفتاب ساعت ده صبح یک روز بهاری همه جا را روشن کرده بود. اما آن‌همه ستاره اینجا و آنجای آسمان و رنگ نقره‌ای فریبنده‌اش می‌گفت که ماه است و خورشید نیست. بیشتر که نگاهش کردم دورش را یک هاله‌ی قرمز مایل به قهوه‌ای رنگ گرفت. شاید هم آن هاله‌ی قرمز از ابتدا بود و من آنقدر محو ماهِ نورافشان بودم که ندیده بودم‌َش. ماهِ به آن درخشانی با آن هاله‌ی قرمز مایل به قهوه‌ای دورش شبیه بود به سینه‌ی زنی بود که بسیار بوسیده باشی‌َش، آنقدر که هاله‌ی قهوه‌ای دورش به قرمزی بزند. بعد از چند هفته اولین بار بود که از چیزی لذت می‌بردم. گرچه، مثل تمامِ لذت‌های دیگر، این یکی هم تا وقتی بود که کشف نشده بود. حالا که فهمیده بودم یک بدر کامل معمولی‌ست که میلیاردها بار توی عمر زمین رخ داده و می‌دهد و خواهد داد حتا نور ماه هم انگار کم شد و خستگیم بر ذوق‌زدگیم غلبه کرد. کشیدن آن همه مسافر توی روز، جانِ لذت بردن از ماه شب چارده را هم برام باقی نمی‌گذاشت.

 نمی‌دانستم چند دقیقه گذشته بود، رختخوابم حتما تا حالا دوباره سرد شده بود و باز یک ساعت بی‌خوابی صرف گرم کردنش می‌شد. داشتم خودم را لعنت می‌کردم که رختخوابم را ول کرده‌ام که یکهو صدای ماشینی از دور به گوشم رسید که هرچه می‌گذشت بهم نزدیک‌تر می‌شد، انگار صاف و مستقیم داشت می‌آمد سمت من. نکند لباس سر تا پا سیاهم که چند هفته بود عوضش نمی‌کردم توی شب گمم کرده بود، ولی ماهِ به این بزرگی سیاه و سفید سرش نمی‌شد که، همه چیز را نشان می‌داد. گرچه، وقت فکر کردن به این چیزها نبود. راننده‌ی دیوانه‌ انگار عزمش را جزم کرده بود که زیرم بگیرد. ناخودآگاه خودم را پرت کردم توی پیاده‌رو و بعدم پشت سرم را نگاه کردم، هیچی نبود. دریغ از حتا یک دوچرخه.

حتما خیالاتی شده بودم. از روی زمین بلند شدم و خودم را تکاندم و راه افتادم سمت ماشین. نشستم توی رختخواب و در را بستم و بعد خزیدم زیر دو تا لحافِ جهیزیه‌ی مادرم که انگار توی خانه‌ی جدیدش دیگر بهشان احتیاج نداشت. بر خلاف انتظارم رختخواب هنوز گرم بود. شاید زمان زیادی را صرف نگاه کردنِ ماه نکرده بودم. می‌گویند بدر کامل آدم‌ها را جادو می‌کند. همان طور که دریاها را جادو می‌کند که دست‌های‌شان را دراز کنند سمت ساحل. شاید زمان را هم می‌کشد سمت خودش. زمانِ من که به ماه نگاه می‌کردم شاید خیلی بیشتر بود از زمان رختخوابم که حتا چشم نداشت چه برسد به آنکه به چیزی نگاه کند. 

همیشه فکر کردن به این چیزهای بی سر و ته باعث می‌شد خواب سریع‌تر بیاید سراغم. چشم‌هام داشت دوباره گرم می‌شد که حس کردم کمرم، درست آنجایی که مهره‌ها تمام می‌شوند، یک درد عجیبی دارد. شاید به خاطر شیرجه‌ای بود که چند دقیقه پیش توی پیاده‌رو زده بودم. دستم ناخودگاه رفت سمت کمرم که کمی که بمالدش که یکهو صدایی زنانه گفت: "هوم! از خوب جایی شروع کردی!

انگار که برق سه فاز گرفته باشَدَم از جام پریدم و نشستم توی رختخواب و همزمان آن یکی دستم لامپ سقف را روشن کرد. بغل دستم توی رختخواب زنی دراز کشیده بود و انگار دستم جای کمر خودم، کمر او را لمس کرده بود. سراسیمه پرسیدم: "شما اینجا چیکار می‌کنید؟! مسافرید؟!" خندید و گفت: "مسافر؟! خیلی با‌مزه‌ای. خب اومدم رختخوابت رو گرم نگه دارم، البته یه کار دیگه‌م دارم." بش گفتم: "بَ بَ بله؟!" دوباره بلند خندید و گفت: "واس چی شیرجه زدی توی پیاده‌رو؟!" انگار که بازجو باشد و من متهم، ناخودآگاه بهش جواب دادم: "صدای یه ماشین رو شنیدم که داشت می‌اومد سمتم." بلندتر از بار قبلی خندید و گفت: "ماشین؟! ماشین آخه نصفه شبی؟! جیرجیرک بود!" گفتم: "جیرجیرک؟!" گفت: "آره خب. چن سال پیش، یه شب توی تابستون که معلوم نبود واسه چی داشت بارونِ به اون شدیدی می‌اومد، همین جیرجیرک، توی همین خیابون، کنار باباش داشت پرواز می‌کرد که یه ماشینی یهو زد بهشون. باباش رفت لای برف پاک‌کن و همون در دَم کارش تموم شد. این جیرجیرکه که مادرزاد کور بود، تنها چیزی که از اون صحنه یادشه صدای نزدیک شدن اون ماشینه. از اون شب تا حالا تابستونا جیرجیر خودش رو می‌کنه، اما پاییز و زمستون هر شب همون صدای نزدیک شدن ماشین رو در میاره جای جیر جیر. تا حالا کلی آدم مث تو شیرجه زدن توی پیاده رو. اما خب، تو اولی‌شون بودی که جای اینکه دست به کمر خودت بکشی، دست کشیدی به کمر من." مغزم پر بود از کلمه، اما زبانم انگار که مثل جیرجیرکی که می‌گفت، کور باشد، هیچ‌کدام را نمی‌دید. زل زده بودم بهش و هیچی نمی‌گفتم.

چند لحظه توی سکوتِ من و خنده‌های او گذشت تا اینکه خنده‌هاش کم‌کم فروکش کرد. گفت: "خب، اما کاری که باهات داشتم، البته به جز گرم نگه داشتن رختخوابت. در واقع یه سوال دارم، بابات چی شد که مُرد؟!" از کجا می‌دانست بابام مُرده؟ شاید از لباس سیاهِ تنَ‌م. دوباره آن حس بازجو و متهم نمی‌دانم از کجا آمد سراغم و در کمال صداقت جواب دادم: "خب، سکته کرد." پرسید: "حالا چرا ازون موقع همه‌ش تو ماشین می‌خوابی؟!" گفتم: "خب، دوست ندارم پیش مادرم بمونم." گفت: "آها! حالا مطمئنی بابات از سکته مُرد؟!" گفتم: "خب آره!" گفت: "ساده‌ای بچه! ساده! مرد به اون ساق و سالمی سکته می‌کنه آخه؟! مگه سکته‌ش بِدَن." گفتم: "سکته‌ش بِدَن؟!" گفت: "خب آره! مثلا از ترس." گفتم: "ترس؟! ترس از چی؟!" گفت: "خب آدم از ترس خیلی چیزا می‌تونه سکته کنه، بابای تو اما از ترس غرق شدن سکته کرد." گفتم: "ولی بابام تو خونه سکته کرد، خونه هم توی تهران بود. توی خونه‌ای که چَن صد کیلومتر با دریا فاصله داره مگه میشه غرق شد؟!" گفت: "البته که میشه! توی سینک ظرفشویی!" گفتم: "بابام از ترس غرق شدن توی سینک ظرفشویی سکته کرد؟!" گفت: "دقیقا."

چیزی نگفتم. احتمالا این‌ها همه‌ش خواب بود. قبلا هم برام اتفاق افتاده بود. شاید هم اثراث ماه کامل بود، جادوم کرده بود. اگر توی آینه‌ی ماشین نگاه می‌کردم شاید شبیه گرگ هم شده بودم. گفت: "نه! نترس! شبیه گرگ نیستی، خودِ خودتی. همین خودِ کورت که هیچی رو نمی‌بینی." باز هم چیزی نگفتم. ولی ادامه داد: "می‌دونی اون شب بارونی تابستونی کی با ماشین زد به بابای اون جیرجیرک کوره؟!" چی می‌گفت؟! سرم را انداختم پایین و باز هم سکوت کردم، او اما باز هم ادامه داد: "اگه بگم کی بود، حتما میشناسیش. همونی که به خاطرش چند هفته‌س آواره‌ی خیابونایی، عمو لَب لَبو، همون که مامانت الان توی بغلش خوابیده!"

چی می‌گفت؟! سرم را بالا کردم، اما هیچکس نبود. تنهایِ تنها بودم، غرق توی نور ماه که انگار دیگر آن هاله‌ی قرمز هم اطرافش نبود. دمپایی‌هام توی پام، نشسته بودم لبه‌ی ماشین و به ماه نگاه می‌کردم. خودم را کشیدم توی ماشین و درش را بستم. دمپایی‌هام را کنار رختخوابم توی هم فرو کردم و فرو رفتم توی رختخوابم که هیچ سرد نبود. از پنجره‌ی کناریم بیرون را نگاه کردم. آن طرف‌تر از ماه یک ستاره‌ی پر نور دیدم، کاملا بزرگتر و پرنور تر از باقی ستاره‌ها. حتما ستاره‌ی قطبی بود و آن طرف هم شمال. همین‌طور که چشم‌هام به ستاره‌ی قطبی بود و به دریانوردانی فکر می‌کردم که مثل من سرگردان توی دریاها، تمام امیدشان را به همین ستاره بسته بودند، خوابم برد.


با صدای چیزی که به شیشه می‌خورد از خواب پریدم. نشستم توی رختخواب و چشم‌هام را مالیدم. نوری که از پنجره‌ها می‌امد آنقدر زیاد بود که تشخیص نمی‌دادم که چیست که به شیشه می‌خورد. به ساعتم نگاه کردم، ده و ربع صبح بود. دوباره چشم‌هام را مالیدم و بعد دستم را سایبان‌شان کردم که پشت شیشه‌ قیافه‌ی پلیسی که با کلید می‌زد به شیشه‌ی ماشین را تشخیص دادم. سریع از جام بلند شدم و در ماشین را باز کردم. پلیس گفت:"آقا، خوابیدی توی ماشین؟! حرکت کن زودتر! جریمه می‌شی وگرنه". به آسمان نگاه کردم، سمتی که ستاره‌ی قطبی بود. رو کردم به پلیس و با با انگشتم سمتی که ستاره‌ی قطبی بود را نشان دادم و گفتم: "معذرت می‌خوام، این سمت شماله؟!" پلیس با تعجب بهم نگاه کرد و با انگشت کوه‌های برف‌گرفته‌ای که درست خلاف جهتی که نشان داده بودم به آسمان چسبیده بودند را نشان داد و گفت: "زودتر حرکت کن."