کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

1340

نامبرده در ادامه افزود: مثل یک دیو می مانم که تمام تلاش اش در زندگی مراقبت از شیشه ی عمرش است. که دستی نشکندش. که پایی لگدش نکند. که دشمنی نربایدش. هی تلاش می کند شیشه عمرش را حفظ کند. که چه ؟! که زنده بماند. زنده بماند که چه کند؟! که شیشه عمرش را مراقب باشد...

1339

نامبرده در ادامه افزود: کاشی های حمام آینه های خلاق تری هستند...

1338

هوشنگمون رو دیوار به زبون جاپونی نوشته: حتا اگه کوکاکولا ننوشید، کوکاکولا می نوشید...

1337

هوشنگمون میگه، گاهی وقتا که لبه صخره جلوی  غارش بیرون دنیا نشسته و پایین رو نگاه می کنه، حس می کنه تموم مشکلات دنیا با یه روبوسی قابل حله، اما مردم زمین همون رو از هم دریغ می کنن...

هوشنگمون اون موقعا میگه: چقد احمقانه!!! بعد پاهاشو لبه صخره تکون میده و سوت می زنه...

1336

چیزی برای عرض ارادت نمانده است
اِلا سلام، که آن هم نمی کنیم ...

1335

چیزی شبیه حنجره ی مرد مرده ای
- در آن هنوز حسرت فریاد مستتر-
در چشم ماه مانده هنوزَست و صبح شد...

1334

قلبم اومده بود تو دهنم، مغزمم هم اومده بود تو دهنم. مغزم سرحال تر بود. هم راهش نزدیک تر بود، هم سرپایینی. قلبم اما تند تند می زد. عرق کرده بود. مزه شور عرقش رو روی زبونم حس می کردم. رفته بود گوشه سمت راست دهنم نشسته بود و تند تند می زد. هر یه بار که می زد چش راستم باز و بسته میشد، مث چشمک. 

مغزم اما سر و حال خندون رفته بود سمت چپ دهنم. فک کنم چشام هم افتاده بودن توی دهنم، آخه همه ی اینا رو می دیدم. البته چشم راستم که هی چشمک می زد اون بالا، چشم چپم اما فک کنم افتاده بود توی دهنم. فکر چشم چپم که افتادم، یه آن یه دردی توی سینه م حس کردم، خیلی شدید، خیلی شدید. انقد شدید که رنگم پرید. هوا گرم بود و پنجره باز. رنگم رفت و نشست کنار کبوتر روی سکوی خونه روبرویی. 

با یه قلب و یه مغز و یه چشم توی دهن، زبونم جای تکون خوردن نداشت. نمی شد حرف زد. با چشم راستم که هی چشمک می زد از بس قلبم هنوز داشت تند تند می زد توی سمت راست دهنم، نگاه کردم به رنگ ام که پریده بود رفته بود نشسته بغل کفتر روی سکوی همسایه روبرو، که یعنی بیا رنگ جان، رنگ خوب من. اما یهو به جاش کفتره بم چشمک زد و پرید سمتم. رنگ ام تنها موند روی سکوی همسایه روبرو. 

کفتره نشست روی سرم، صدا مدا می کرد، یهو دو تا کفتر دیگه م اومدن. چشم روی سرم دیگه چشمک نمی زد. قلبم نفسش اومده بود سرجاش. مغزم یهو خندید، خنده بلند نه آ. همین لبخند. یاد اون کتابه افتاده بود که پریروز می خوندم. پریروز؟! شایدم قبل از اون. پریروز کی بود اصن؟! مغزم انقدر در حال لبخند زدن و یادآوری کتابه بود، اصن یادش رفته بود پریروز یعنی چی. غافل شده بود ازش. توی کتابه نوشته بود: گربه ها احتیاج ندارن روی چیزا اسم بذارن. گربه ها فقط به بوها احتیاج دارن. چیزها رو از روی بوشون تشخیص میدن، نه از روی اسم شون.

همین که فکر گربه اومد توی مغز توی دهنم کفترا پر کشیدن رفتن. سه تا دونه کفتر نشستن روی سکوی همسایه روبرویی و رنگ ام پر زد برگشت، سه تا پلک محکم زدم یهو، یه قلپ از چاییم خوردم. کف دستامو بو کردم، کماکان مو نداشت...