کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

1416

زیر باد کولر، رودخانه ها همه به جهنم منتهی می شوند. زیر باد کولر، سیبیل ها همه تاب بیخود می خورند. انگار که بچه پولدار محل توی حیاط خانه شان تاب بازی کند، چه میخ واهد فهمید از لذت تاب او...

زیر باد کولر، خواب هم حتا برادر مرگ نیست. برادر سنگ است، آجر، خشت خام. و آینه های زیر بادکولر حاوی هیچ نجات دهنده ای نیستند اسکندرخان...

من خودم اما، زیر باد کولر خواهم مُرد. همین من! مَنی که زیر باد کولر به دنیا نیامده ام، زیر باد کولر خواهم مُرد. مثل تکه آسفالت ذوب شده از گرمای کف دمپایی چسبیده، وقتی می شویی اش، ناپدید خواهم شد، توی آینه های بدون شمایل نجات دهنده توشان...

1415

پرنس که یادش رفته بود شاه مملکت فیوچریاس، شبونه از قصرش فرار کرد و آواره شد. سر راهش رسید به یه شهری، اون جا همه کاری می کرد. از همه مهم تر ساختن قصه بود...

اما پرنسس مومو که ناامید شده بود از اینکه پرنس محبوب اش عکسش رو توی آینه جادویی ببینه، از قصرش بالای تموم بلندی های دنیا اومده بود پایین، با یه پالتوی گشاد و لباس هفت رنگ، توی خرابه های یه آمفی تئاتر قدیمی زندگی می کرد...

دست سرنوشت باعث شد پرنس ببینه پرنسس رو، اما هیچ کدوم اون یکی رو نمیشناخت! هر کدوم اون یکی رو یه بی خانمان بدبخت مث خودش می دید!!! پرنس هر روز می اومد پیش اش و براش قصه می گفت. یه بار که کنار هم روی سنگ های جلوی آمفی تئاتر نشسته بودن، چشم شون افتاد به ماه. پرنس که همه چی جز تصویر پرنسس از خاطرش رفته بود، رو کرد بهش و گفت: می دونی، این پرنسس زیباترین کسی هس که من توی عمرم دیدم!!! همین که پرنس این جمله رو گفت، انگار که پرنسس مومو برقی توی چشاش دیده باشه گف: من اون پرنسسی هستم که عکس اش افتاده توی آینه سحرآمیز، یعنی توی ماه!!! اما تو! تو پرنس گیرولامو نیستی؟! پرنس گف: نمی دونم!! من هیچی یادم نمیاد! یه پری شیطان صفت یه گره توی قلب ام درست کرده که همه چی رو از خاطرم پاک کرده...

مومو خیلی آروم دستش رو میذاره روی قلب پرنس گیرولامو و گره رو باز می کنه، یهو همه چی بر می گرده به خاطر پرنس و دو تایی بر می گردن به فیوچریا و در کنار هم زندگی می کنن به خوبی و خوشی، هپیلی اور افتر...

قصه گایدو که به اینجا رسید، مومو پرسید: اما کی می میرن؟ پرنسس با نگاه کردن توی آینه جاودانگیش رو از دست داده بود، نه؟! گایدو یه لحظه فک می کنه و بعدش میگه: خب! می دونی!!! اگه کسی تنهایی به آینه سحرآمیز نیگا کنه، جاودانگیش رو از دست میده، اما وقتی اونا دوتایی توی آینه نگاه کردن، جاودانگی دوباره برگشت، این بار واسه هر دو! و تا همیشه با هم توی فیوچریا زندگی کردن!!!! مومو نگاه کرد به گایدو لبخند زد، بعدش دو تایی به ماه خیره شدن...

در همین حالی که گایدو داشت قصه می ساخت و با مومو به ماه نگاه می کرد، اون طرف شهر یه خبرایی بود، کلی ماشین لیموزین خاکستری، که توی هر کدوم چار تا مرد با لباسای کاملا خاکستری نشسته بودن در حال ورود به شهر بودن...

1414

گفتیم: گایدو برای دیگرون قصه می ساخت، اما بهترین قصه هاش رو وقتی می ساخت که مومو بهش گوش می داد. گاهی می رفت پیش مومو و براش قصه می گفت. اون روز، یه عصر پاییزی بود، وقتی گایدو پیش مومو روی سنگ های جلوی آمفی تئاتر نشسته بود. مومو بش گف: برام یه قصه بگو! گایدو گف: چه جور قصه ای؟ در مورد چی؟ مومو گف: در مورد ما دو تا. گایدو گف: اسمش چی باشه؟ مومو گف: قصه آیینه جادویی! چطوره؟! گایدو یه کمی فکر کرد و گف: به نظر عالی میاد. و قصه رو شروع کرد...

یکی بود یکی نبود! روزی روزگاری یه پرنسس قشنگ با چشمای درشت سیاه بود به اسم مومو که یه جالای بالای همه بالاهای این دنیا زندگی می کرد. مومو توی لباسای حریر و ساتن اش، هر چیزی که توی دنیا می خواست رو داشت. همه چی الا یه رفیق. مومو همیشه تنها بود. تموم آدمای دور و برش، تموم درختای باغش، حتا تموم گل هاش، همه تصویر بودن. پرنسس مومو  یه آینه سحرآمیز گرد و بزرگ داشت که از نقره خالص ساخته شده بود. هر شب پرنسس مومو آینه ش رو می فرستاد توی آسمون دنیا و آینه همه تصویر همه چیزایی که می دید رو جمع می کرد و صبح روز بعد می آورد برای مومو. البته مردم وقتی توی شب آینه پرنسس مومو رو توی آسمون می دیدن، زیاد متعجب نمی شدن. توی زمین آینه مومو رو صدا می کردن ماه...

هر روز صبح که آینه سحرآمیز بر می گشت، پرنسس تموم تصویرهایی که آورده بود رو بررسی می کرد. اونایی که دوس داشت رو (که خیلی تعداد محدودی بودن) نگه می داشت و بقیه شون رو به رودخونه کنار قصرش که منشأ تموم رودخونه های دنیا بود می ریخت. اصن واس خاطر همینه که وقتی شوما نیگاه توی آب می کنی، عکس خودت رو می بینی. اینا عکسایی هس که پرنسس مومو ریخته توی آب...

تا یادم نرفته بگم که پرنسس مومو هرگز نمی مرد. در واقع هر کسی که عکس خودش رو توی آینه سحرآمیز ندیده باشه هرگز نمی میره. پرنسس مومو که کاملن ازین حقیقت آگاه بود، همیشه حواسش بود که تصویر خودش رو نبینه توی آینه و همیشه خودش رو با تصویرهای بقیه سرگرم می کرد...

تا اینکه یه روز آینه سحرآمیز یه عکسی برای پرنسس آورد که باعث شد ضربان قلبش تندتر بشه. صورتش گل بندازه و لبخند بشینه روش صورتش. تصویر مال یک پرنس خیلی قشنگ و برازنده بود...

ازون روز، پرنسس مومو هیچ تصویر دیگه ای رو نگاه نمی کرد، صب تا شب زل زده بود به تصویر پرنس. حس می کرد تنها چیزی توی زندگیش و این دنیا می خواد، بودن با اون مرد بود. ولی هیچ راهی به ذهن اش نمی رسید که این آرزو رو واقعی کنه...

تا اینکه یه روز یه تصمیم گرفت. تصمیم گرفت توی آینه سحرآمیزش نگاه کنه. اینجوری آینه عکس اون رو به اهالی زمین نشون میداد. و خب این شانس بود که پرنس هم قیافه پرنسس مومو رو ببینه و ازش خوشش بیاد و اینجوری بشه که این دو تا با هم باشن. این شد که مومو توی آینه نگاه کرد، طولانی عمیق، و جاودانگی و نامیرایی اش رو فدای دیدن پرنس و بودن باش کرد...

1415

اما اون پرنس کی بود؟ اسمش بود گیرولامو. شاه سرزمین فیوچریا. اسم سرزمین اش فیوچریا بود چون زمان اونجا هرگز الان یا دیروز نبود، همه ش یه روز جلوتر توی آینده بود...

یه روز پرنس گیرولامو تصمیم گرفت که ازدواج کنه، پس از تموم زنای فیوچریا که تمایل داشتن باش عروسی کنن دعوت کرد بیان به قصرش. طبعن همه زنها اومدن. آرزوی هر کسی بود بشه ملکه ی فیوچریا. هر کسی سعی کرده بود خودشو به خوشگل ترین شکل ممکن در بیاره. در اون بین یه پری شیطان صفت زشت هم بود که نفس اش سرد و خونش سبز بود. البته واسه اون روز خاص قیافه ش رو کاملن عوض کرده بود، طوری که هیشکی نمی تونست تشخیص بده که این حتا ممکنه یه پری شیطانصفت باشه. با وردی که خونده بود، چشمای پرنس گیرولامو به روی تموم زنای دیگه بسته شد و فقط همین رو دید و بلافاصله ازش تقاضای ازدواج کرد...

پری شیطانصفت گفت: قبول کردن تقاضای پرنس باعث افتخار منه، اما من فقط یک شرط دارم برای قبول کردن این تقاضا. پرنس که گرفتار جادوی سیاه پری شده بود، گف: هر چی باشه. پری گف: شرطم اینه که پرنس تا یه سال نگاه به آسمون نکنه. پرنس هم بلافاصله قبول کرد...

این اتفاقات همزنان با وقتی بود که پرنسس مومو توی آینه جادوییش نگاه کرد، به این امید که پرنس گیرولامو عکس اش رو توی آینه، که اونجا توی فیوچریا بش می گفتن ماه، ببینه. اما خب، با این ترفند پری شیطانصفت، پرنس هیچ به آسمون نگاه نمی کرد. پرنسس مومو اما کارش شده بود توی آینه ش نگاه کردن و اشک ریختن. یک بار که گیرولامو و پری شیطانصفت بالای پشت بوم قصر بودن، حتا یه قطره از اشکای مومو از چشم عکسش توی آینه چکید پایین...

پری شیطانصفت گف: انگار بارون میاد!!! پرنس گیرولامو ناخودآگاه نگاه کرد به آسمون و گف: نه! ابری نیس که توی آسمون! همین لحظه بود که چشمش افتاد به عکس مومو توی ماه. پری شیطانصفت یهو قیافه ش به همون شکل اولیه در اومد و جیغ ویغ کنون گف: تو زدی زیر قولت پرنس!!! و حالاس که گرفتار عذاب من بشی!!! پرنس اما همه حواسش به عکس توی ماه بود که پری شیطانصفت دست زد به سینه پرنس و یه گره انداخت توی قلبش که باعث شد همه چیزها از خاطر پرنس بره!! حتا اینکه اون شاه مملکتی بوده به اسم فیوچرا...


1413

مثلن یکی از قصه هایی که گایدو راجع به آمفی تئاتر واسه دو تا پیرزن آمریکایی ساخته بود این بود...

شوما دو تا خانوم متشخص که از آزادترین و پیشرفته ترین کشور دنیا اومدین اینجا، حتمن باید پروفسور دیوانه مارکسندیتوس کامیونیس رو بشناسین. پیرزن هام محض حفظ ظاهر الکی سر تکون دادن که: بله! بله! البته! کیه که ایشون رو نشناسه...
گایدو گف:‌حدس می زدم! اما نکته ای که شما شاید ندونین اینه که اون اهل این شهر بود. همین جا بود که اون ایده خارق العاده ش زد به سرش و اجراش کرد. حتمن می دونید ایده ش چی بود، نه؟!
پیرزنا که توی بد موقعیتی گیر کرده بودن، نمی دونستن چی بگن که یهو یکی شون گف: خب! می دونی که! خیلی از وقتی که ما مدرسه می رفتیم گذشته! لطفن دوباره برامون بگو...

گایدو نفسی چاق کرد و گفت: می دونین! پروفسور مارکسندیتوس کامیونیس سال ها تلاش کرد خرابی های جامعه رو، این دنیا رو درست کنه. اما خب، تلاش هاش همه می خوردن به در بسته. کم کم به این نتیجه رسید که این دنیا درست بشو نیس. پس تصمیم گرفت که یه سیاره دیگه بسازه و مردم رو منتقل کنه به اون سیاره، که بتونن یه دنیای خوب و قشنگ رو از اول بسازن....


خولاصه! کارش رو شروع کرد و بعد از چن سال ساخت سیاره به انتها رسید، و کم کم طی چند ماه تموم مردم زمین رو منتقل کرد به اون سیاره. و یه آمفی تئاتر ساخت و اونجا سعی می کرد راه های خوب زندگی رو به مردم یاد بده. خودشم گوشه همون جا زندگی می کرد...


اما هنوز چن سال از نقل مکان به دنیای جدید نگذشته بود که پروفسور مارکسندیتوس کامیونیس دید همه جا کم کم داره میشه کپی زمین. دید این مردم دوباره دارن عادت های بد و ناجورشون رو این جا پیاده می کنن. اصن انگار نه انگار که این یه دنیای جدیده. تو گویی اصن همون زمینه. اصن مو نمی زد باش...


یه روز که بالای اون بالکن نشسته بود (گایدو به بالکن روبروی پیرزنا اشاره کرد) تصمیم خودش رو گرفت. براش مث روز روشن بود این مردم اصلاح بشو نیستن و حتا ساختن یه سیاره نو نمی تونه هیچی رو عوض کنه! دو روز نشده کردنش همون آشغالدونی ای که زمین بود...


پروفسور مارکسندیتوس کامیونیس دیگه تصمیم اش رو گرفته بود!!! تصمیم گرفته بود خودش رو بکشه و از دست این مردم و اوضاع خلاص شه. آخرین راهی که به کله ش زد این بود!!! این شد که از بالای همون بالکن پرید و درست همین جا که شما واستادین خورد زمین و مُرد...


پیرزن ها ترسون و لرزون چار قدم پریدن عقب و یکی شون پرسید:‌ خب!!! پس سر دنیای جدیدی که ساخته بود چی اومد؟


گایدو یه نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت به پیرزن و گف: از شما که از جهان پر از پیشرفت و آزادی اومدین بعیده که ندونین! پس فک می کنین ما الان کجا واستادیم؟ واضحه!! توی دنیای پروفسور دیوانه مارکسندیتوس کامیونیس...

1412

دوست دیگه مومو نقطه مقابل بپو سوپوره بود. یه جوون خوش تیپ به اسم گیرولامو که همه جا معروف بود به گایدو. برخلاف بپو، گایدو همیشه در حال حرف زدن و جوک گفتن بود، و همچین از ته دل می خندید که ناراحت ترین آدما رو هم مجبور می کرد باش بخندن.

گایدو هم اسم اش رو از شغل اش گرفته بود. البته اون هیچوقت شغل ثابتی نداشت. از دربونی و پخش روزنامه بگیر، تا شستن ظرف و تمیز کردن شیشه، همه کاری می کرد. اما از نظر خودش کار اصلیش نشون دادن شهر به توریست ها بود. به خاطر همین بین همه معروف شده بود به گایدو گاید. البته تنها چیزی که اون واسه یه همچین شغلی داشت یه کلاه سایه بونی بود که روش نوشته بود گاید!! کلاه همیشه توی جیب پشت شلوارش بود، هر موقه که یه توریست مانندی رو از دور می دید، کلاه رو می ذاشت سرش و آروم می رفت طرف یارو و بش پیشنهاد می داد که جاهای دیدنی شهر رو بش نشون بده!! خدا نکنه که یکی پیشنهادش رو قبول می کرد! اون موقه بود که طرفو با طوفانی از اسم ها و تاریخ های ساختگی بمباران می کرد!!!

این شگرد گایدو بود که بش هم افتخار می کرد! اینکه هرگز یه قصه رو دو بار نمی گفت.!!! واسه هر توریست، یه قصه نو می ساخت واسه هر کدوم از ساختمونای شهر...

بضی اوقات مردم باش شوخی می کردن! یا حتا جدی جدی بش گیر میدادن که مرتیکه!!! تو قراره تاریخ شهر ما رو به اینا بگی! تو که همه ش داری قصه به هم می بافی! این که نشد که!!! اینجور موقعا، گایدو کلاهشو می ذاشت سرش، یه نگاه طولانی به طرف می کرد و می گف: شوما چن سالته عمو؟! یارو می گف مثلن سی، چل، هشتاد! گایدو با یه لبخند پیروزمندانه ای می گف: هاه!! خب شوما دو هزار سال پیش مگه اینجا بودی؟ از کوجا ملوم قصه های توی کتابای تاریخ راسته؟ شاید حقیقت یکی از همین قصه هایی باشه که من میگم. کسی چه می دونه؟ کی می تونه ثابت کنه چی راسته، چی دروغ؟


1411

آدم ها هرچند تام که دوست های خوب داشته باشن، همیشه یکی دو تا از رفیقاشون هستن که اونا رو از همه بیشتر دوس دارن. مومو هم درین زمینه استثنا نبود. در بین همه دوست هاش، دو تا بودن که اون از همه بیشتر دوس داش. یکی پیر و یکی جوون...

اولی اسمش بود بِپو سوپوره، یه پیرمرد ریزه میزه که قدش شاید یه کم از مومو بلن تر بود. البته این اسم واقعیش نبود، اما همه جا به همین اسم میشناختن اش. اخلاق عجیبی که داشت تعلل اش توی جواب دادن بود. مثلن وقتی کسی ازش یه سوال می پرسید، این عمومن اول کلی به سوال فکر می کرد، و گاهی حتا چن روز طول می کشید تا به سوال جواب بده، که خیلی موقعا این جواب همه ش یه لبخند بود. گاهی انقد دیر می شد که اونی که سوال پرسیده بود اصن یادش می رفت سوالی پرسیده. یا اصن دیگه جوابش فایده نداشت. تنها کسی که می تونست با حوصله بشینه و بش گوش بده، مومو بود...

بپو سوپوره نزدیک آمفی تئاتر توی یه اتاقک زندگی می کرد. هر روز چن ساعت پیش ازون که آفتاب در بیاد می پرید روی دوچرخه ش و می رفت یه جایی بیرون شهر، گاری و جاروش رو تحویل می گرفت و شروع می کرد خیابونا رو جارو کردن. بهترین ساعت هایی که واسه کار کردن دوس داش همین ساعت های پیش از طلوع بود. وقتی که شهر هنوز خواب بود، پرنده ها کم کم بیدار می شدن و اون می تونست در حالی که از جارو کردن لذت می برد، به همه چی فکر کنه، به هر چیزی که دلش می خواس. بپو کارش رو خیلی دوس داشت...

یه بار به مومو می گف: می دونی! جارو کردن خیابون یکی از کارای لذت بخش دنیاس. اما باس بلد باشی ازش لذت ببری. وقتی شروع کردی به جارو کردن یه خیابون، نباید هی به تهش نگاه کنی، چون اینجوری بدتر خودت رو نگرون می کنی. هی فک می کنی عمرن تموم نکنی خیابون رو. هی می خوای تندتر کار کنی. ولی هرچی تندتر جارو کنی، بازم که نیگا می کنی، می بینی کاری نکردی، هنوز همه مونده، پَنیک می زنی همه ش بوقولل میس پرسه اوس، اینجوری نه کاری از پیش می بری، نه از کارت لذت می بری...

راه درستش اینه هر یه بار که جارو رو کشیدی کف خیابون، بایستی، کمرت رو صاف کنی، یه نفس عمیق بکشی و فقط به حرکت بعدی جارو فک کنی. این جوری هم لذت می بری از کار مفیدی که می کنی، هم قبل از اونکه بفهمی خیابون تموم شده...