هوشنگمون رو دیوار به زبون جاپونی نوشته: تجرُبه مال یک رُبع آخر است، سه رُبع اول را خلاقیت رقم می زند.
کل نماهای صفحه
۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه
1330
طبقه دو رفتیم تو آسانسور که بریم طبقه هفت، طبقه سه یکی اومد تو، زد طبقه چار! توی دلمون گفتیم: ای بابا! مرتیکه! یه طبقه رو با پله می رفتی خب!!! داشت میرفت بیرون توی طبقه چار، دیدیم پاش می لنگید! گفتیم به خودمون: ای دهن سرویس! خب بیچاره پاش درد می کرده! بعدش اما گفتیم: پس چرا اومد تو نمی لنگید یارو؟! تو همین فکرا بودیم که رسیدیم طبقه هفت...
۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه
1329
صدای فریادی و بعدش شلپ! سومین نفر است توی این ماه. که خودش را از بالای دکل کشتی پرت می کند توی آب و خوراک کوسه ها می شود. خب، حق بهشان باید داد. هفته ها بنشینی توی سبد یک متر در یک متر، سی متر بالاتر از همه ی دیگران و هی آب ببینی و آب، همه ش آب شور. حال آنکه انتظار خشکی داری. انتظار خشکی با چشمه های جوشانِ آب شیرین. هر کس تحملی دارد، خشکی که نبیند، یک روز می پرد توی شورآبه ها تا غذای کوسه ها شود.
سه سالِ بی خشکی گذشته و آخرین جاشوی باقی مانده، در حالی که گلوی خراشیده اش از بس آب شور نوشیده، نای فریاد هم ندارد، خودش را از بالای دکل انداخته توی شورآبه ها. فریاد جاشو اگرچه نیست، صدای شلپ اما همچنان می آید. شورآبه ها تا ابد صدا دارند، شورآبه ها تا ابد کوسه پرورند.
حالا ناخدا مانده و کشتی خالی. پای چوبی اش را آنقدر می زند روی عرشه که سوراخ و سوراخ تر می کُنَدَش، در هم می شکندَش. کشتی آرام آرام فرو می رود توی آب های شور. با تمأنینه، انگار روی هر سانت اش که فرو می رود فکر می کند. مثل رقص جادوگر سرخپوست برای درمان آخرین بازمانده قبیله. سرشار از ناامیدی، اما همچنان موزون و با تمأنینه. افتخار مال اولین هاست و ننگ مال آخرین ها. رنج هم مالِ هر آنچه در میانه.
کشتیِ کف دریا، خانه ی کوسه ها اما نمی شود. کوسه ها خواهان کشتی های روان اند نه خانه های به گل نشسته. کشتی های توش جاشوهای تشنه ی آب شیرین. کوسه ها خانه نمی خواهند، غذا می خواهند.
سه سالِ بی خشکی گذشته و آخرین جاشوی باقی مانده، در حالی که گلوی خراشیده اش از بس آب شور نوشیده، نای فریاد هم ندارد، خودش را از بالای دکل انداخته توی شورآبه ها. فریاد جاشو اگرچه نیست، صدای شلپ اما همچنان می آید. شورآبه ها تا ابد صدا دارند، شورآبه ها تا ابد کوسه پرورند.
حالا ناخدا مانده و کشتی خالی. پای چوبی اش را آنقدر می زند روی عرشه که سوراخ و سوراخ تر می کُنَدَش، در هم می شکندَش. کشتی آرام آرام فرو می رود توی آب های شور. با تمأنینه، انگار روی هر سانت اش که فرو می رود فکر می کند. مثل رقص جادوگر سرخپوست برای درمان آخرین بازمانده قبیله. سرشار از ناامیدی، اما همچنان موزون و با تمأنینه. افتخار مال اولین هاست و ننگ مال آخرین ها. رنج هم مالِ هر آنچه در میانه.
کشتیِ کف دریا، خانه ی کوسه ها اما نمی شود. کوسه ها خواهان کشتی های روان اند نه خانه های به گل نشسته. کشتی های توش جاشوهای تشنه ی آب شیرین. کوسه ها خانه نمی خواهند، غذا می خواهند.
۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
1328
یه روز یه گرگه بود، نشسته بود لب جوب صدای پُل در می آورد. بعدش گوسفنده فک کردن این پله، اومدن از روش بره اون ور پل خونه فک و فامیل، گرگه خواست یه لقمه چپ اش کنه، اما گفت بذار رد شه می رم با فک و فامیلش با هم می خورم شون.
هیچی دیگه، رفتن و رفتن تا رسیدن به فک و فامیل! نگو فک و فامیله سگ گله بود! صداش می کردن فک و فامیل. هیچی دیگه، گرگه همین طور داشت با خودش می گفت که چیکار کنم و چیکار نکنم که سگه بش گفت: نگرون نباش! من گرگ دوس ندارم! من اسفناج می خورم! گرگه گف: ولی من گوسفند دوس دارم! یعنی بخورمش بهم حمله نمی کنی؟! سگه م گرگه رو یه لقمه چپ کرد، بعدم رفت یه گوشه همه شو بالا آورد. گوسفنده م براس یه لیوان آب پرتقال آورد و عصر تابستونی آرومی رو با هم گذروندن.
تقریبا شب شده بود که گوسفنده اومد بره خونه، دید هیچی پل نیست. برگشت دعوا با فک و فامیل که تو چرا آخه پل رو خوردی! حالا من چطوری برم خونه! فک و فامیل ام گف: من گرگه رو خوردم! پل نبود که!!! گوسفنده اما زیر بار نرفت، سُماشو کرد تو یه کفش که تو پل منو خوردی!!
فک و فامیل گف به درک! بیا ببرم ات اون ور جوب. رفتن و رفتن تا رسیدن به جوب. یهو گوسفنده دید پُلِش اونجاس!!! رو کرد به فک و فامیل گف: مگه تو پل منو نخورده بودی؟! فک و فامیل گف: بره ای آ!! من فقط اسفناج می خورم! نه پُل، نه گرگ!! این قانون نانوشته منه!
بعدش فک و فامیل رو کرد به گرگ و گف: بفرما فامیل! تحویل شوما!! بعدم سه قوطی اسفناج ازش گرفت و رفت. گرگم پرید رو گوسفنده و در حالی که خورشید می رفت پایین کم کم گوسفند رو خورد، توی اون حال، گوسفنده در حالی که کم کم داشت خورده می شد و به انعکاس رنگ سرخ خورشید توی آب رودخونه چشم دوخته بود، با خودش فک می کرد: آخر الزمون شده آ! پُل مگه گوسفند می خوره؟!
درین جا، راوی ماجرا، که بنده باشم، رفتم از فک و فامیل پرسیدم: خب! شوما چرا همون اول نذاشتی گرگه گوسفنده رو بخوره و توام اسفناج ات رو بگیری؟! این بازی آ چی بود؟! فک و فامیل رو کرد به ما و گفت: هعی! آخه فک می کنی زندگی یه سگ گله اسفناج خور که از جامعه سگ های گله طرد شده به خاطر این رفتارش، و تازه پسرعموش هم یه گرگه، چه هیجانی داره؟! باس یه جوری هیجان سازی کنم یا نه ؟! به چه امیدی باس زندگی کنم من پس ؟!
بعدم فک و فامیل روشو کشید و رفت. آفتاب هم رفته بود پایین. استخون های گوسفنده لب رودخونه مونده بودن و گرگه م رفت بود توی غارش خوابیده بود. یه روز دیگه توی این دنیا تموم شده بود و همه چیز کم کم آماده ی شروع یه روز نو می شد. خورشید توی دنیایی که یه گوسفند ازش کم شده و توش یه سگ گله اسفناج خور زندگی می کنه هم طلوع می کنه. خورشید اصن کاری به این کارا نداره.
هیچی دیگه، رفتن و رفتن تا رسیدن به فک و فامیل! نگو فک و فامیله سگ گله بود! صداش می کردن فک و فامیل. هیچی دیگه، گرگه همین طور داشت با خودش می گفت که چیکار کنم و چیکار نکنم که سگه بش گفت: نگرون نباش! من گرگ دوس ندارم! من اسفناج می خورم! گرگه گف: ولی من گوسفند دوس دارم! یعنی بخورمش بهم حمله نمی کنی؟! سگه م گرگه رو یه لقمه چپ کرد، بعدم رفت یه گوشه همه شو بالا آورد. گوسفنده م براس یه لیوان آب پرتقال آورد و عصر تابستونی آرومی رو با هم گذروندن.
تقریبا شب شده بود که گوسفنده اومد بره خونه، دید هیچی پل نیست. برگشت دعوا با فک و فامیل که تو چرا آخه پل رو خوردی! حالا من چطوری برم خونه! فک و فامیل ام گف: من گرگه رو خوردم! پل نبود که!!! گوسفنده اما زیر بار نرفت، سُماشو کرد تو یه کفش که تو پل منو خوردی!!
فک و فامیل گف به درک! بیا ببرم ات اون ور جوب. رفتن و رفتن تا رسیدن به جوب. یهو گوسفنده دید پُلِش اونجاس!!! رو کرد به فک و فامیل گف: مگه تو پل منو نخورده بودی؟! فک و فامیل گف: بره ای آ!! من فقط اسفناج می خورم! نه پُل، نه گرگ!! این قانون نانوشته منه!
بعدش فک و فامیل رو کرد به گرگ و گف: بفرما فامیل! تحویل شوما!! بعدم سه قوطی اسفناج ازش گرفت و رفت. گرگم پرید رو گوسفنده و در حالی که خورشید می رفت پایین کم کم گوسفند رو خورد، توی اون حال، گوسفنده در حالی که کم کم داشت خورده می شد و به انعکاس رنگ سرخ خورشید توی آب رودخونه چشم دوخته بود، با خودش فک می کرد: آخر الزمون شده آ! پُل مگه گوسفند می خوره؟!
درین جا، راوی ماجرا، که بنده باشم، رفتم از فک و فامیل پرسیدم: خب! شوما چرا همون اول نذاشتی گرگه گوسفنده رو بخوره و توام اسفناج ات رو بگیری؟! این بازی آ چی بود؟! فک و فامیل رو کرد به ما و گفت: هعی! آخه فک می کنی زندگی یه سگ گله اسفناج خور که از جامعه سگ های گله طرد شده به خاطر این رفتارش، و تازه پسرعموش هم یه گرگه، چه هیجانی داره؟! باس یه جوری هیجان سازی کنم یا نه ؟! به چه امیدی باس زندگی کنم من پس ؟!
بعدم فک و فامیل روشو کشید و رفت. آفتاب هم رفته بود پایین. استخون های گوسفنده لب رودخونه مونده بودن و گرگه م رفت بود توی غارش خوابیده بود. یه روز دیگه توی این دنیا تموم شده بود و همه چیز کم کم آماده ی شروع یه روز نو می شد. خورشید توی دنیایی که یه گوسفند ازش کم شده و توش یه سگ گله اسفناج خور زندگی می کنه هم طلوع می کنه. خورشید اصن کاری به این کارا نداره.
اشتراک در:
پستها (Atom)
