کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

1531

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته 
شاد و خندانید
حالا واقعن،
شاد و خندانید؟
یا شومام اداشو درمیارین؟

1530

حاجی‌تون
یعنی ما
یه نوک‌ته‌ای رو بگیم
واس رفقای نو
تازه...
عزیزانی که هم‌اکنون رسیدن
و اون این‌که
این وبلاگِ
هوشنگ سوت می‌زند
مال ما نیسا
ولی انقد همه‌ش رو خوندیم
از حفظیم به مولا...
ما اصن اسم هوشنگ‌مون رو گوذاشتیم هوشنگ
واس خاطر اینکه اسم این حاجی‌مون هوشنگ بود
و لاقربتا رو ازش یاد گرفتیم فلمثل...
و بسیاری دیگر چیزها در واقع...
خولاصه که
اینجوری‌آس
در صدر علائق ما قرار داره
هوشنگ سوت می‌زند رو میگما...
و بعدش:
ایناف ایز نات ایناف

بذارین حالا که این وقتو دادین به ما
یه پیش‌بینی هم بکنیم
و از حضورتون مرخص شیم
و اون اینکه
صدها و دویست‌ها سال بعد
ملت تازه این وبلاگا رو کشف می‌کنن
در ابعاد وسیع...
میشن گلستان سعدی و این صوبتا
در قرن بیس‌ویک...
حالا شوما بی‌بین!
ادبای زمونِ ما زدن تو کار شعر معر همه
این قسمتِ رو زمین مونده رو
این بچه‌ها ردیف می‌کنن
دم‌شون گرم...
دم شومام گرم...

بوقول آقام هوشنگ سوت می‌زند

یا حق

1529

هی بلوندی،

ریشه ی تموم عجله کردنا، بدو بدوآ، میرسه به خونه. ملت می خوان زودتر برسن به خونه شون، می خوان زودتر خونه شون رو پیدا کنن. و الا اینا که خونه شون همراشونه ببین! لاک پشتا، حلزونا، کولی آ. هیچوقت عجله ندارن. آروم آروم به بالای کوه فوجی ام می رسن. آدمایی که خونه ندارن اما، به هیچ جا نمیرسن. اول از همه باس خونه رو پیدا کرد...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

1528

قدیم ندیما
سوال موالامون رو که بلد نبودیم حل کنیم
هی می نوشتیم شون
سوالا رو آ
هی می نوشتیم
رو کتاب
رو دفتر 
رو پر پرنده
رو دم خزنده
بعد از زیادیِ تکرار
خودش خجالت می کشید
حل می شد...
آب می شد...
سواله آ...
یَک خجالتی می کشید
داوینچی وار...
تو این دوره زمونه ولی
سوالا پر رو شدن آ
بی چش و رو...
هر چی می نویسی 
این گار نه این گار...
سوالای حل نشوئی شدن
بی چشم و روی حل نشو...

1527

شاعر میگه: ینی سوتم نزنم؟!
میگیم: ما که چیزی نگفتیم! بزن!!
میگه: خب، بلد نیستم که...

لاقربتا...

1526

ای کاش آدمی می شد
قلمش را
با خود دفن کند
هر کجا که خواست...

1525

نامبرده در ادامه افزود: از جمیعِ  داشتنی‌ها سهم ما فقط تقصیر است.