کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

124

شب های تصادفی پاک ترین شب ها هستند، من تاس میریزم بین شماها، امشب همه ی خال ها شش هستند، امشب من هر سلامی را علیک میگویم، امشب برای هر نوری کلاه ام را بر می دارم. چه هاله نور مقدس مسیح، چه سیگار آن غریبه توی باجه تلفن عمومی. امشب، شب خصوصی من برای عموم شماست. این اما، نه تقدس زدایی است و نه تقدس دهی دوست من. فکر دادن و گرفتن نباش امشب، وقتی همه ی خال ها شش است، سود و زیان یکسان اند.
یک امشب را بیا و رفیق باش. جامه ی شولای عریانی ام را به یک جای این شب تیره لعنتی بیاویز و چشم سرخ شیطان را در دیس بگذار...
توی سرم پر از موج است، توی دلم پر از تلاطم. هی گالیا، بپرس ببین کسی این ایستگاه پیاده می شود یا نه، زودتر باید به مقصد برسیم، چون باید زود برگردیم این بار. این بار مقصد، مبدا است و ما مسافران بازگشتیم. تا آینه سالم است می رویم که برگردیم...
هیچ آینه ای هرگز، جلو را نشان نمی دهد، این تقدیر آینه هاست که پسگرایند، و تقدیر آینه نگرها، که پس بین اند...
و ما اسیر آینه هاییم، حتی تو را توی آینه می بینم، همان جور خوشگل و یلدایی. هی، بیرون آینه زندگی ای هم هست آیا؟
گاهی که نگاهی می اندازم، یواشکی، می بینم که می گویند: "امروز، روز اول دیماه است، من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد". این است یلدای بیرون آینه...
کاش همان تو می ماندی، کاش فریب این بیرون لعنتی تو را نمی برد. کاش خنده هایت را با خنده های ام به بی نهایت میل می دادم...
هی، آینه از کاش متنفر است، آینه خودش "کاش" بزرگ است، تحمل کاش های کوچک را ندارد. هیچ بزرگی تحمل کوچک ها را ندارد، و از بزرگتر از خودش می ترسد. هم قد من بودی، خوبی اش این بود...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر