یادگارهای بودن،
یادگاران مرگ اند...
زاینده گی که مُرد،
ته نشین شدن آغاز می گردد،
آنهایی که آن پایین هستند،
هر دانه ی شن که ته نشین می شود،
نوزاده ای می پندارند،
این مومیایی ها را !
این ها، آن بالا
رها بودند؛
در نگاه ها و لبخندها
در امیدها و اشک ها
در،
دَردمَرهم ها...
وای به عاقبت شان،
که پس از مرگ،
به بندِ واژه و قلم و کاغذ ناتوان من
بازانگیخته شدند
هم نه از آن سان که بودند...
چه بود گناهشان؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر