مردی را می شناسم من، سی و چند ساله، که هر روز عصر، پسرک چهار ساله اش را بر می دارد، می روند ایستگاه قطار. یک بلیط دوطرفه می خرند به مقصد شهری نزدیک، سی دقیقه فاصله با قطار. سی دقیقه بعد، در ایستگاه مقصد پیاده می شوند. قطار برگشت به شهر خود را سوار شده، پس از ده دقیقه قطار راه می افتد. سی دقیقه بعد، به شهر مبدا، شهر خودشان بازگشته اند.
این کار هر روزه ی این مرد است، چون پسر چهار ساله اش، بیشتر از هر چیز در دنیا قطار سواری را دوست دارد و این مرد، بیشتر از هرچیز در دنیا پسرک چهارساله اش را...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر