مثل یک شهر شده ام که از دور، توش فقط ساختمان نیمه کاره می بینی و جرثقیل های بلند. انگار این جرثقیل ها را دُرنا* می گویند. دُرناهای شهر من کوچ نمی کنند. اینجا انگار هوا باب میلشان است. اگر بادی بیاید که آن چیزک آویزان بهشان تکانی می خورد، وَاِلا بی حرکت ایستاده اند. من، مثل یک شهرم، با کلی ساختمان نیمه کاره...
از این دور می بینم ام. از بالای این تپه...
دُرنای مهاجری هستم...
گاهی،
از خودم کوچ می کنم،
اما همیشه،
باز می گردم...
به شهرم،
باز می گردم...
*Crane
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر