کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

192

ما شنیدیم دنیل دفو سرباز بود، بعد از جنگ دررفته بود. در این حین دررفته گی وسط راه مجبور شد یه شب تو یه قبرستون قایم شه. اون شب کنار قبر یکی بوده به اسم رابینسون کروزوئه. بعد اصن کل داستان، اون شب زده به کله ش.

حالا بعدش شنیدیم جک لندن جیب بر بوده. سابقه دار بوده اصن. یه روز داشته از دست پلیس در می رفته می پره توی یه کتابخونه. پلیس میاد اون تو دمبالش، اینم می خواسه دستگیر نشه، یه کتاب برمیداره الکی مثلن داره می خونه. بعد این کتابه رابینسون کروزوئه دفو بوده. بعد اصن همون چن دیقه ای که می خونه انقد حال می کنه که میشینه کتابو تموم می کنه و اصن بعدش میره نویسنده میشه و وقع ماوقع...

هیچی دیگه، مام این آوای وحش رو هی می خواستیم نخونیم، که مثلن طی یه اتفاق بشه بخونیم اش. که ادامه دهنده این زنجیره بشیم. که از توی مام یه چیزی دربیاد. اما خب، فرصت دست نداد. مام لج کردیم راستش کتاب رو توی شبای یه زمستون سرد، مث امسال خوندیم. همه ش رو توی دو شب...

این از اولین رودست های ادبی بود که خوردیم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر