کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

254

دیرو میرزا آدم جان واسه مون راجع به فیلمای وسترن می گف، وسترن خفنا. ایتالیانی و آقا لئونه و فلان. کلینت و زشت و بد، روزی روزگاری که در غرب بود و آقا چوبشرقی نباس توش بازی می کرد پس، ایینا. دیشب گفتیم به هوشنگمون داری مام بیبینیم. گف آره که داریم، بیشین بیبین حال کن. گفتیم دمت گرم. ته هفته ای ردیفی خواهیم داش...
داشتیم می رفتیم که گف بمون، حواست باشه اما. گفتیم به چی؟ گف که تو زندگیت یوهو نشی هفتیرکش. گفتی ینی چی؟
گف شنیدی این بچه زیقیه رو، خودشو کشت، از اخش لیلی و اینا! گفتیم آره. گف این بچه زیقیا رو بی خیال. اما ما خودمون، ما، همین هوشنگ، یه کسایی رو دیدیم، یه هفتیرکشایی رو میشناختیم، یک. درجه یک، خفن. حاجی دیدی لوک خوشانس؟ سایه شو می زد؟ اینا ازون خفن تر...
اما، گوش بیگیر، دودستی گرفتیم. گف:‌ هفتیرکش که بشی، باس هفتیر بکشی روی از خودت فِرزترا، تا یه جایی اش خوبه، هی فرزتر میشی. اما میرسی به یه جایی که دیگه خودت فرزترینی. از سایه تم فرزتر. ازون روز دیگه کارت تمومه، کاری نداری بکونی توی دنیات. تنا منا میشی اصن. اون موقه س که باس تیرو خالی کنی، وسط کله خودت، هفتیرکش واقعی باس همیشه فرزترینو بزنه. چاره نداره، می فمی؟‌ چاره نداره....

گفتیم انگاری یه چیزایی می فمیم...

لبخندکی زد بمون و گف:‌ هفتیر بکش، ولی هفتیرکش نباش...

دست کرد زیر تشکش، زیر پوس تخمه ها، یه کتاب کیشید بیرون، داد بمون. یک روز خوش برای موزماهی ها ، گف بمون بیگیر شیرموز...
سیمور نشی یه موقه!!!

قاه قاه خندید،
هوشنگمون قاه قاه که می خنده، همه ش میره سراغ سماور...
رفت سماورو ردیف کنه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر