ما یه کارتون دیده بودیم یه روزی، قدیم ندیما. یه زمبوری بود، خیلی خوب و خوشگل. یه روز داشت ویزویزکنون روی گل ها می شست و شعر می خوند و می خندید و فلان. یهو دید یه سری آدم نامرد دارن شیکر قاطی عسلا می کنن، بعد عسلا رو میفروشن، به اسم زمبورا. آقا خیلی قاطی کرد، درسه زمبور بود، اما غیرت داش. هیچی دیگه، رف کندوشون. رخ تو رخ شد با خود ملکه. گف ننه، این چه وضشه؟ ما کار می کنیم، جون می کنیم، این همه سال، آخرش چی میرسه به ما؟ یه مشت آدم عسل ما رو میگیرن، میفروشن، تازه یه موقعا شیکر میکر قاطی ش می کنن. پولشو اونا در میارن، زحمتش مال ماس. نه یه روز مرخصی، نه یه تشویقی، نه عیدی، نه تطیلات، بریم برزیل مثلن. بال بال بزنیم. اثر پروانه تولید کنیم. بال زمبور چه کم از بال پروانه دارد؟ و چرا توی قاب هیچ کسی زمبور نیس؟
هیچی ننه، آخرشم می افتیم می میریم ننه. كسی از مردن ما ناراحت میشه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون آفتابگردون و سه دفعه كه زمبور کارگرا برگرده ن کندو، همه یادشون می ره كه ما چی بودیم، کی بودیم، چی کردیم...
هیچی دیگه، ملکه اصن تحت تاثیر قرار میگیره، ناجورا. اصن یه وضی. آقا میرن وکیل میگیرن. یه دختر خانوم گلفروش خیلی مقبولی ام همراهیشون می کنه. آقا میرن دادگاه. تهش پیروز میشن. رای دادگاه میگه از فردا اصن نمی خواد شما عسل درس کنی. برو حال کن. هیچی دیگه، اینام از فردا بی خیال عسل سازی میشن. میرن عشق و حال. تا چن ماه، آقا بهار میشه و دختر خانوم گلفروش می بینه یهو که ای دل غافل، نه گل پامچال در اومد، نه هیچ گل دیگه ای. اصن دنیا خشک شده، نافُرم، داغون. بیابون سا، لاقربتا...
آقا دختره تیلیفونو ور میداره، همراه رفیق زمبوریشو می گیره. همون زمبور غیرتمنده آ. میگه بش پاشو بیا اینجا، بدو. آقا زمبوره ویزویز کنون از راه میرسه. دختره که خیلی ام با کمالات بود بش میگه ویزویز، می بینی؟ تو می خواسی عسل نسازی، اما الان بیبین. دنیا داره خشک میشه. بعد یهو طی یه حرکت خیلی ملودرامگون، بر میگرده نیگا می کنه تو چش ویزویز: میگه پسر، کار زمبورا عسل سازی نیس، می فمی؟ کارشون گرده افشونیه. کارشون سبز نیگه داشتنِ دنیاس. عسل فقط یه پیامده، یه نتیجه س، یه چیزیه که حالا اونم ساخته میشه به هر تقدیر. اصل کار شوما یه چیز دیگه س. قدر خودتو بدون، برو رفیق، علاف ما نشو، حروم میشی، ما به درد هم نمی خوریم...
باقی قصه رو بیخیال، خوانوادگی میشه، تو مرا ما نیس وارد شیم تو این مسایل. خولاصه، می خوایم بتون بگیم، تو دنیای علم و فناوری ام همین جوره، قصه همینه. بضیا کارشون گرده افشونیه. مث آقا نیوتون، مث حضرت پوآنکاره. این آدمای اینکاره، مرزای دانش رو گسترش میدن. می فمین؟ مرز گسترش میدن. حالا نتیجه کارشون، اون عسل پیامدگونه، میشه مثلن حساب دیفرانسیل و فلان. میشه هندسه فلان رقمه. یه مشت مهندس باش حال می کنن. پل می سازن. کارخونه می سازن. سیم کشی می کنن. ماهواره هوا می کنن. خوشالن در مجموع.
در مجموع باس عرض کنیم، خیلی عرض کردیم، خسته شدیم، اما اینم بگیم. شوما از ما بیتر میدونی، از عسل خفن تر نداریم، واسه هیچی ضرر نداره، خراب نمیشه، دوای هر درده. کار مهندسام همینه. خیلی ام خوبه. اما خب عسل کوجا و زنده نگه داشتن زمین کوجا...
روزتون موبارک مهندسا...
مهندس نیستیم ما، گیلاسیم، اما مهندسا رو دوس داریم...
به هر تقدیر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر