کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

349

اینجا خیلیا، مخصوصن زروان عزیز، حس های تلخ و شیرین رو، به شیوا شیوه ای بیان می کنن، مام می خوایم یه حسی و الان جامه کلام بپوشیم بش. حس آقام فردوسی رو. شما در نظر بگیر...

قراره امروز سلطان محمود، سیصدهزار سکه زر بده بهت. ساعت هفت صبح پا شدی، رفتی حموم عمومی، خزینه و فلان. قشنگ بعدش داد زدی خُـــــــــشک. بعدم همچین شیکان پیکان، رفتی آبجو فروشی بغل، یه پاینت آبجوی خونک داری رو در حال نوشیدنی، می بینی پیک سلطون ممود فردوسی جویان داره میاد، آقا میگی، عمو ماییم، فردوسی ماییم، جونم...

یارو دس می کنه تو خورجین، سیصدهزار تا سکه میده بهت، اما جای طلا، مس. هیچی دیگه! آقا فردوسی عصبانی میشه، بسیار! اما خب، خشم مربوطه رو با یه قلپ آبجو می خوره، با لبخندی به لب میگه، دمت گرم عمو، دستت طلا، سکه چه ارزشی داره. بعدم دس میکنه تو کیسه، صدهزار تا مسین کوین در میاره، میگه بیا داداش، زَمَت کیشیدی، سرصُبی! بیگیر، واسه شیرنیِ بچه ها، بعدم با تمعنینه، باقی آبجو رو تموم می کنه، دست می کنه تو کیسه، صدهزارتا دیگه سکه میده به آقا آبجوفروش، میگه دستت درس، جیگرمون اصن حال اومد. بعدم دیگه دست نمی کنه تو کیسه، باقی سکه ها رو میده پول حموم. می پره پشتِ اسپ و دَرمیره سمت مازندران...


خولاصه، خواستیم بگیم اون حس، حس آقام حکیم ابوالقاسم خانِ فردوسی در اون لحظات...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر