کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

439

می گفت:
آنقدر ثابت می ایستی،
که انگار درختی، گُلی، شاخه ای هستی
آنوقت است که پروانه،
آرام آرام، می آید
می نشیند روی شانه ات،
انگار درختی، گُلی، شاخه ای هستی...

می گفتم:
اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم، که دیگه من ، من نیست. یعنی منِ خودم نیستم،
درخت ام، گُل ام، شاخه م...

می گفت:
خب، چه اشکال دارد...

راست می گفت...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر