کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

443

بچه که بودیم، یه دار و دسته سه نفره داشتیم. دختردایی مون واسه مون قصه رابین هود می گفت، تام سایر می گفت. ما با اینا عملی اش می کردیم. تشتک نوشابه جمع می کردیم، میذاشتیم روی ریل قطار، صاف می شد و سکه مون بود. با پوست تافی های آیدین و کام، اسکناس می ساختیم. درخت گیلاس کِرموی قطع شده حیاط مام بزرگ کشتی دزد دریایی مون بود...
الان، یکی مون شده من. یکی مون تراشکار شده. یکی مون شده دزد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر