نقاشی بود امپرسیونیسم نام. پس از سال ها نقاشی و نقاشی و نقاشی، روزی بدان جا رسید که: آنچه هست، نیست. پس دانست، باید برود پی آنچه نیست. رفت و رفت و رفت تا رسید به کوهستانی مه آلود، جایی در سرزمین آفتاب تابان. پیرمردی، زیر یک بونسای، نشسته بود، چای می نوشید. امپرسیونیسم پرسید: آنچه نیست، چیست؟
پیرمرد، از زیر کلاهش نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: آنچه هست. امپرسیونیسم گفت: چگونه بدان دست یافتن توانم؟ پیرمرد گفت: نتوانی. امپرسیونیسم گفت، تلاش چه؟ پیرمرد گفت: بتوانی. امپرسیونسیم گفت: نشان ام بده. پیرمرد لبخندی زد و امپرسیونیسم سه تکه شد: ویسنت ونگوگ، پاول سزان و پُل گوگن. هر سه از کوهستان فرود آمده، هر یک راهی در پیش گرفتند...
ونگوگ را همراهِ شبنم هایِ صبحگاهیِ رویِ خوشه هایِ طلاییِ گندم، با گلوله ای توی قلب اش یافتند. گوگن، خسته از پاریسی ها، رفت به تاهیتی، تا درمیان زنان کاکائورنگ، ذره ذره گلوله را در قلب اش منتشر کند. سزان، کوله بارِ رنگ ها و قلموها به دوش، در یک روز بارانی، جام سکته را به قلب اش نوشانید.
پیرمرد، نشسته زیرِ بونسایِ هزار سالهِ تویِ کوهستانِ مه آلودِ سرزمینِ آفتابِ تابان، هنوز هم چای می نوشید و به سکوت می نگریست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر