کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

492

همهمه از هر دو سوش یکجور است...
مثل دود که از از هر دو سوش یکجور است...
مثل دود که وسیله رساندن پیغام است...
همهمه، وسیله رساندن پیغام است...

هوا که ابری شد...
آسمان که گرفت...
پچپچه، پیغام رسان می شود...
جای همهمه...
پچپچه، که از آن سوش هست: هیچ پیچ ...
پچپچه، که از آن سوش، یاء هاش
توی ابرها، توی دل گرفته آسمان،
گم شدند...

همهمه،
آسمانِ آبی می خواهد...

پچپچه در همهمه اسمِ سرخپوستِ بی قبیله است
Mani Farsaei's profile photoMani Farsaei originally shared this post:
اسم سرخپوستي: پچپچه در همهمه


از پله‌هاي ساختمان نيمه‌كاره بالا مي‌رفتم، هن‌هن كنان و عرق‌ريزان. طبقه آخر اما تميز و تكميل بود. حتي جاكفشي داشت مقابل درها. در زدم. پاسخي نبود. صبر كردم. بيست و سه دقيقه و چهل و نه ثانيه صبر كردم. ناخن جويدم. سيگار دود كردم. بالاخره در باز شد......گفتم: «شما؟؟». گفت: «خودت شما؟؟» گفتم: «تو كي هستي ديگه؟ الان بايد در رو يكي ديگه باز مي‌كرد برا من».
تولب شد. يعني رفت توي لبش قشنگ. يك لب خشكيده و جويده شد كه هي مي‌گفت: «لاقربتا». بعد هم چيزهايي به ژاپني گفت به نظرم. فكر كنم گفت كه «خواب مي‌بيني». البته من كه ژاپني بلد نيستم، فكر كنم اين را گفت. گفتم: «نخيرم...خواب نيستم آقاجون، دارم مي‌نويسم». لب يك مشت تخمه درآورد و تعارف كرد و گفت: «جفتش يكيه». تخمه‌ها شور بود و خوش‌طعم. گفتم: «بابا الان قرار بود يكي ديگه بياد در رو باز كنه، قرار بود حرفاي مهمي بزنيم، اصن اوج نوشته من همين‌جا بود آخه...اكه بخشكي شانس». از تولب بيرون آمد،‌ دوباره شد خودش. گفت: «خب اشتب مي‌كني ديگه، الان تو خودت داري نوشته مي‌شي، با من...جور ديگه‌اي هم نيس، من و تو، باهاس وايسيم همين‌جا، تخمه بشكونيم و همينا رو بگيم به هم»
بعد هم كسي صدايش كرد از داخل خانه. به نظرم رسيد گفت هوشمند يا هوشنگ. گفت: «زت زياد...ما بريم ديگه» و در را بست و رفت. حتي نگذاشت بپرسم كه حالا من بايد چه كنم؟ كجا بايد بروم؟ بايد منتظر بمانم؟ تمام شد نقشم؟

مي‌شود من را بيرون بياوري از اينجا؟
+وحید تیلکی

۲ نظر: