کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

516

مولاناست یا یک کس دیگری که یک چیزی می گوید توی این مایه ها: خواجه گریان است که ماند از قافله، خنده ها دارد ازین ماندن خرش. این منِ اکنون هم خواجه است، هم خرش و هم نظاره گر سومی که در عجب است که این چطور هم گریان است و هم می خندد، و چطور خودش سوار خودش می شود...

از میان این سه من، هیچ نگرانی برای خرِ درونم ندارم. خواجهِ درون هم خب، راهی پیدا خواهد کرد در نهایت. اشک هایش که بند آمد، کله اش را به کار می اندازد و با خر دست به یکی کرده، دستش را یک جایی بند می کند...

من نگران این منٍ نظاره گرم. که نه اشک می ریزد، نه می خندد. فقط حیرت می کند. و این حیرت اش را از هیچ جاش نمی توان بخوانی. راستش را بخواهید. این حیرت هم حدس من است. در واقع هیچ این منٍ نظاره گر را نمی شناسم. تنها در دوردست ها می بینم اش که ایستاده روی صخره ای و نگاه می کند. فقط نگاه می کند. نگاه می کند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر