کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

518

صب جمعه ای داشتیم قوری موری رو می شستیم! چایی ردیف کنیم! همچین پک و پَلوی قوری رو می مالیدیم زیر آب، یوهو هیولامانندی پرید از توش بیرون! به از شوما نباشیم، تُف به ریا اصن! یکه خوردیما! اما ازوناش نیستیم ما، که ازین جانک فود مودا بخوریم! بی خیالش شدیم! چایی رو ردیف کردیم! انگار نه انگار!!! سفره مفره رو پهن کردیم! بش گفتیم عمو بی بیشین! صبونه بزنیم!!!

لاقربتا! اشک تو چشاش جم شده بود! اومد نشست! هیچی نمی گفت اما! گفتیم بش بوگو رفیق! واسه مون از گذشته های دور بوگو! هیچی نگفت باز! دسمال دادیم بش! ازون بسته دویس تایی اتللو نشانمونا!!! گفتیم حاجی! فین کن، پاک کن اشکارو، چته؟! گف بمون، با صدای تو دماقی، ما غول قوری ایم! گفتیم خیلی ام مطلوب! اصن از غول چراغ ام بهتر! همچین خوش آهنگ تره جونِ شوما!! چایی بزن!!! گف بمون: آرزویی نداری؟!

نیگاش کردیم! خندیدیم!! گفتیم حاجی! عسل خوانسار، پنیر تبریز، شوکولات نوتلا! بربری تازه، برادر من، بسه دیگه! آرزواَم می خوای؟! دیدیم شوخی موخی نیس تو مرامش!! گفتیم: حیقت تعریف از خود نباشه، داشتیما!! اما ایس تی فاده نکردیم! تاریخ مصرفش گذش. توی سطل زباله س. شرمنده....

هیچی نگفت! واسه ش لقمه گرفتیم! خورد! تموم که شد، گف می رسونیمون ایستگاه قطار؟! گفتیم نوکرتیم حاجی! بیشین بریم! هوندای هوشنگو آتیش کردیم، بردیمش تا ایستگاه! گفتیم بش: عمو کوجا می خوای بری؟! بیلیط میلیط داری؟! گف بمون: ما که جایی نمیریم! بر می گردیم توی قوری! گفتیم بش: زکی! صب جمعه ای پس واس چی مارو کشوندی اینجا؟! میشستیم می تی کومون می دیدیم با هم که!!! گف بمون: تو رو می خواستیم بیاریم اینجا! آدم بی آرزو جاش ایستگاه قطاره...

هیچی نگفت، هیچی نگفتیم...
هوشنگمون کنار باجه اطلاعات واستاده بود، سوت می زد. سوت خوشگله شو می زد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر