قاضی، قاضی جان، تو را به اشتباه انداخته اند. بگذار یک لحظه نقاب متهم از چهره برگیرم و عیان ات کنم چهره چرکین حقیقت را. من کارد را برایت به سخن وا خواهم داشت. من درخت بیرون پنجره را. من کاشی های آشپزخانه را. من استکان های نشُسته را، همه را برایت به سخن در خواهم آورد. مجالی اگر دهی ام. این نقاب متهم از چهره ام اگر برگیری. چهره ی چرکینِ چروکیده ی حقیقت را آشکارت می کنم...
این نقاب متهم را اگر آنی مجال افتادن دهی...
قاضی...
قاصی جان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر