کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

543

هوشنگمون نشسته لب حوض بمون میگه: می دونی! این هوندا رخش ماس. مام رستم اش. یه روزی که شغاد نابرادر، یه بلایی بیاره سرش. مام میمیریم...
میگه: بدی اش اینه که تویِ داشتن نابرادر خودت هیچکاره ای، تصمیمی هس که بابات می گیره. اما خب، توی تبعات اش تویی که شریک میشی، از بابات بیشتر حتا...

هوشنگمون یه دست میکشه به زین هوندا. یه لبخندی می زنه به ما. میره توی اتاق. عکس آسمون افتاده توی حوض. هوندا ساکت و آروم روی جَکِه. باد که میاد می خوره روی آب حوض، آبیِ آسمونِ توش خیس میشه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر