هوشنگمون توی تاریکی پی آدولت کلد می گشت. نمی یافت. بمون گف، حاجی یه نور بنداز بی بی نیم کی به کیه! آقا فندکی که تو دستمون بود رو آتیش کردیم، همین پاشدیم بریم سمت اش، خاموش شد!
هوشنگون فندکو گرفت، آروم روشن کرد، قرصو یافت و خورد، یه آبم روش. شمعو روشن کرد. گفت بمون بیشین. نشستیم. گف گوش بیگیر. آقا ما رو میگی! زیر نور شمع و توی رختخواب، اصن فضا طوری بود که سریع گرفتیم. گوشو...
گفت بمون، آتیش فندک رو قد یه فوت باد بخوره بش، خاموشه. درست؟! گفتیم بله! ایمان عملیآوردیم بش جون شوما. شمع رو بُلَن کرد. آقا یهو هوشنگ پرید بالا! لاقربتا!! دوید تا اون سر اتاق و یوهو بازگشت توی جاش! شمعِ روشن به دست! گفت دیدی؟! آتیش شمع خاموش نشد!! گفتیم نوکرتم به مولا! دیدیم آقا دیدیم. ایمان مون بازم به عمل رسید. گفت بمون، قدیما آتیش مشعل می گرفتن دستشون. پشت اسب، می تازوندن. بخوای به سرعت الان حساب کنی، از بوگاتی ام سریع تر بود سرعت شون. سرعت اسب هزارسال پیش، می دونی الان چقد میشد؟! گفتیم لاقربتا! خب؟! گف، اما آتیش مشعل خاموش نمی شد...
در حالی که پُک عمیقی می زد به سیگار کارما، بش گفتیم حاجی قبل خواب نکش خب اون لامصبو!! لبخندکی زد بمون و گفت! سیگار کارماس حاجی! چاره ای نیس!!! را نداره!!! گفت بمون، گوش ات با ماس؟! گفتیم جفت اش، لاریب فیه. گف بمون. محبت و توجه مث باد می مونه. آدما مث شعله. بضیا شعله فندک ان. بضی شمع، بضیام شعله مشعل ان. حواست باشه چقد می کنی. محبت و توجه روآ. اگه هوای خودتو نداری، هوای اونا رو داشته باش. خاموش میشن...
حواست باشه...
داشتیم فک می کردیم هزار تومن، چل سال پیش، الان چقد میشد که قیافه هوشنگ تویِ دود سیگار کارما رفت توی مِه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر