کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

656

غذیه مرگ من روزی است


ما یک روز بهاری رفتیم به خرید
از روی لیستی روی یک کاغذ پیش تر سپید
همه چیز گرفتیم از ماکارانی تا کبریت
آوردیمشان تا خانه اُ توی قفل نمودیم کیلید
همه چیز را مرتب چیدیم توی کابی نیت
و بعد رفتیم توی تخت زیر ملحفه ای سیفید
و خوابیدیم انگار که هرگز نبوده ایم پدید
یا هرگز کسی از ما چیزی نشنید یا که ندید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید


{غارغارِبیساحاب}

۱ نظر: