غذیه مرگ من روزی است
ما یک روز بهاری رفتیم به خرید
از روی لیستی روی یک کاغذ پیش تر سپید
همه چیز گرفتیم از ماکارانی تا کبریت
آوردیمشان تا خانه اُ توی قفل نمودیم کیلید
همه چیز را مرتب چیدیم توی کابی نیت
و بعد رفتیم توی تخت زیر ملحفه ای سیفید
و خوابیدیم انگار که هرگز نبوده ایم پدید
یا هرگز کسی از ما چیزی نشنید یا که ندید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
{غارغارِبیساحاب}
دلتان رنج می خواهد گویا شدید
پاسخ دادنحذفاین که گویی غم نان داد و ندبد