ما توی اتوبوس از آزادی تا چاراولیعصر یه کتاب می خوندیم، تو خونه مون هم می خوندیمش. یه وری یه دستمون رو متکا، یه پامون رو تخت، رفیقمون روبرومون! حتا توی پارک لاله م می خوندیم! یه وری توی آفتاب، روی نیمکت، رفیقمون بغل دستمون! حتا تو خونه رفیقمون هم می خوندیم، یه وری، روی زمین، کنار بخاری، رفیقمون پشت اش به دیوار!
توی کتابه یه جا یه چی می گف، تو این مایه ها که: توی هر لحظه که چیزی زیادتر داری از بقیه، چیزی کمتر داری از بقیه. آنچه آلبن از بقیه کم داشت، دنیا بود...
توی کتابه یه جا یه چی می گف، تو این مایه ها که: توی هر لحظه که چیزی زیادتر داری از بقیه، چیزی کمتر داری از بقیه. آنچه آلبن از بقیه کم داشت، دنیا بود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر