کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

730

توی برلین بودیم. اون لحظه های آخر. هوا بوی باروت بارون خورده میداد. رو کردیم به آقا هیتلر، گفتیم: چرا؟ گف: مگه فرقی ای ام می کرد؟ گفتیم: نه، نمی کرد. گف: پَ چی؟ گفتیم: ولی این راهش نبود. گف: کاریه ای که شده. گفتیم: می فمم رفیق. کاری که شده، شده. گف: آره. یه نیگا به دیوارش انداخ، یه نیگا به اوا براون. چشم مونو بستیم. وازش که کردیم، توی اتاق مون بودیم باز. یه نیگا به دیوارا انداختیم. یه نیگا به اوا براون...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر