نشتیم روی این صندلی مون. ابرا در حال حرکت مرکت ان، هی جلوی آفتاب رو می گیرن، هی نمی گیرن. هی تاریک میشه، هی روشن میشه. مام همین طور نیشسته! شُمُردیم، طی همین یه ساعت چل و چار بار تاریک شد، باز روشن شد. با انگشتامون شُمُردیما...
به انگشتامون نیگا که می کنیم...
یهو دلمون میگیره...
تُف به ذاتمون...
به انگشتامون نیگا که می کنیم...
یهو دلمون میگیره...
تُف به ذاتمون...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر