کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

745

توی اتاق درب و داغان، هواکشِ  کهنهِ زنگ زده هوا را می می کشد بیرون. زمان را کش می دهد. به جای شمع، میز را روشن کرده ام. شعله هم مثل آب است. نور توش می شکند. هوای بالاش رقیق می شود. چیزهای پشت اش رقصنده...

نفس هواکش می گیرد از دودها! سرفه می کند! لیوان ام را روش خالی می کنم. آتش بیشتر می شود. آتش هر چیز که اینجاست را می سوزاند. شیشهِ  پنجره ها را می شکند. که بوی سوختنی ها برود پی کارش. زورِ آتش به دیوارها اما نمی رسد. فقط سیاهشان می کند. برای سیاهی متاسفم. اما به دستاوردهاش می ارزد، می دانی...

زمان هی کش می آید. به نظرم ایستادن اش را نخواهم دید. دیوارهای بازرنگ شده را نخواهم دید. آن سویِ شیشه هایِ نو را نخواهم دید. همان طور که انتظار داشتم. اولین و آخرین بار، طبق برنامه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر