کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

109

وقتی ده ساله اینا بودم، داشتم توپ پلاستیکی لایه می کردم، شستم رو بریدم. خیلی زیاد، خیلی عمیق. کلی همین طور خون می رفت ازم. یه حس شیرینی داشتم واسه خواب، یه تیکه پارچه بستم رو دستم و یه گوشه دراز کشیدم. خوابیدم. خیلی عمیق، خیلی زیاد. وقتی بیدار شدم تموم جلد بالشتم خونی بود. بردنم دکتر، بخیه زد. جاش هنوز هس.
هر موقع نگاش می کنم، یاد اون خواب خوب می افتم. یه چیز به اون خوبی، خب بایدم جاش تا همیشه بمونه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر