خورشید انگار نمی خواهد طلوع کند، من انگار نمی خواهم بخندم، شب حتی به نیمه هم نرسیده، انگار آرامش های نخواستنی ابدی اند. انگار همه، خنده ها را از پشت عینک می بینند. انگار فعل توانستن ربطی شده است، و به من هنوز مربوط نیست. گوشه و کنار اتاق پر از سوال های بی جواب و جواب های بی سوال است. اینکه من این ها را می نویسم نه از روی احترام است و نه از روی ترحم. به خاطر خواهش دفتر خاطرات است، آلبوم تمبرها را می گویم، که وقتی انگشتم را خیس می کنم برای ورق زدنش هی می چسبند تمبرها به انگشتانم. خاطرات را انگار نباید با انگشت خیس ورق زد، می چسبند و ول کن هم نیستند. تمبرها که بچسبند به انگشت خیس، هیچ جا را نمی توانی ببینی...
عینک ات را می دهی به من؟ فکر کنم نمره چشمهامان یکی شده...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر