غروب دم به دم دامن می گسترد، اُتلّو دِزدِمونا را کشته است. موضوع اما حسادت نبوده. خون روی دستان ام خشک شده. هر جا که می رود، می دود، فرار می کند، چشمان سرزنشگر دزدمونا در پی اش است. تعقیب اش می کند.
توی جاده چشم ام به یک سنگ تیز می خورد، نکند آسیب بزند به کسی... توی جیب ام می گذارم اش.
با خودش فکر می کند، آیا این قصه زمان است؟ ضعف من بود؟ توی همین فکرهاست که از دروازه زمان عبور کرده ام. پشت سرم پُر است از کوه و دره...
گاه آنقدر جاذبه ها کم شده اند که قله های تنهایی سر از فلک به در برده اند، گاه که جذبه ها بیشتر می شود، همه چیز یکدست تر می گردد، ارتفاع ها کم می شوند...
همیشه دردش همین بود. جملات نامفهوم اش...
به خودش می آید، هوا چون سردتر شده، دور و برش را که می بیند یادش می آید. پارسال از همین جا می گذشت. همین زمان نبود آیا؟ جای پای ام هنوز هم هست...
شعف میرایی است، وقتی می دان ام هیچ در انتظارم نیست، جز همان ظرف های خالی از هر چیز...
قلب ام...
باز هم آهسته می زند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر