آن شب که رگبار بود، همان شب. هنوز چند شبی به یلدا مانده بود، پاییز بود هنوز. برگ امان نمی داد، یک قطره باران، هزار برگ که فرش می شد روی آسفالت. آسفالت کهنه ای که شاید پیش از من هزاران نفر چونان و ناچون من، دویده بودند رویش، راه رفته بودند رویش. انقلاب کرده بودند حتا...
آسفالت اما جای رویش نیست، از توی آسفالت درخت سبز نمی شود. روی آسفالت نمی شود ماند، آسفالت برای رفتن است. من هم می رفتم، همان شب که من واکمن داشتم هنوز. این نوار را اولین بار از تو گرفتم، زمستان است. وقتی هنوز زمستان نبود، گوش می کردم. راه می رفتم. برگ ها پیش از آسفالت می خوردند به صورتم. یک برگ، هزار قطره، که یکی ش هم اشک نبود...
هنوز هم روی آسفالت راه می روم، جای ماندن ندارم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر