کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

168

صبح طبق معمول ساعت شش و نیم بیدار شدم و صبحانه نخورده راهی اداره شدم. طبق روال هر روزه، خیابان ها پر بود از ماشین، سرشار از ترافیک، اما عجیب بود که من صدایی نمی شنیدم. مطلقن صدایی نمی شنیدم. به اداره که رسیدم، به دربان سلام کردم، جواب نداد، تعجب کردم. توی برد اعلانات، یک اطلاعیه زده بودند که نام من تویش بُلد بود، آن را که دیدم توجهم جلب شد، خواندم اش:‌ جناب آقای فلانی، مرگ گوش های شما را صمیمانه تسلیت عرض می کنیم، لطفن برای انتقال به بخش جدید به کارگزینی مراجعه کنید . چی؟ مرگ گوش هایم؟! هم اتاقی ام را از دور دیدم. باور نمی کردم، روی صندلی چرخ دار می آمد. مرا که دید آمد نزدیک تر. شکلک هایی درآورد انگار که می گفت اعلامیه را دیده و متاسف است. یک برگ کاغذ درآوردم روش نوشتم، چی شده؟‌ برداشت نوشت، انقدر گفتم آن آهنگ ها را گوش نکن، غدغن است، از پاهای من عبرت نگرفتی؟‌ بیا، حالا گوش هات مرده اند. چه می گفت؟ به سرش زده بود؟

دویدم، سمت کارگزینی. صف درازی بود. دوستانم را می دیدم، مدیرمان را حتا. بعضی روی صندلی چرخدار بودند، برخی عصای سفید دست شان بود. چند تا دست شان آویزان بود. چه شده بود؟ ساختمان ها همان بود، اتاق ها، قیافه ها، ساعت روی دیوار تاریخ فردای دیروز را نشان می داد. کار من مهر زدن تاریخ ها بود. تاریخ را هرگز اشتباه نمی کنم. خیابان ها حتا همان جور بودند. اما این آدم ها چی؟ انگار که صبح توی یک دنیای جدید بیدار شده بودم. همان شکل و همان جور، اما آدم هاش فرق داشتند. انگار یک دنیای دیگری بود، اما در همان زمان و مکان قبلی.

توی صف نایستادم، برگشتم پیش رفیقم، که هنوز زیر تابلوی اعلانات، روی صندلی چرخدار نشسته بود. برداشتم بردمش توی کافه نزدیک، که می رفتیم یک استکان چایی می خوردیم همیشه با هم، حرف می زدیم از همه چیز. سیگاری دود می کردیم. کافه چی، روی چشم چپ اش یک چیز سیاهی بسته بود. نشستیم سر میز. ازش پرسیدم (یعنی نوشتم) چی شده؟ گفت، هیچی. گوش هات مرده ن دیگه. صد دفعه نگفتم اون آهنگ رو گوش نده، ممنوعه؟ نوشتم، چی میگی؟! یعنی چی گوشهات مرده؟‌ تو چرا اینجوری شدی؟ دیروز که سالم بودی. با تعجب نگاهم کرد، نوشت، دیروز سالم بودم؟ شیش ساله که اینجوری ام!!!

کافه چی که ما را نگاه می کرد، آمد نشست سر میز. لبخند میزد، با لب هاش که نه، اما با آن یک چشم سالمش. نوشت، پس تو هم امروز بیدار شدی. این روزها، تعداد بیدارها هی زیاد می شود. فردای بیداری، یا زودتر حتا، همه چیز فراموشت می شود. مگر بنویسی شان. دوست ات تقصیر ندارد. من اما هر روز می نویسم. هم قصه خودم را، هم مال مشتری هام را. این دوست ات، می دانی پایش چرا مرد؟ چون هر پنجشنبه می رفت سر قبر پدرش. فاتحه ای می خواند. تو میدانی گوش ات چرا مرده؟ آهنگ های ممنوع گوش داده ای، آهنگ هایی که بهت آرامش می داده اند. گفت: ما همیشه توی این دنیا بوده ایم، با هر عضو بدنمان اگر، خوش باشیم، آرامش بیابیم، کم کم می میرد. تا در خواب باشی نمی بینی اش. اما وقتی بیدار شدی، مثل تویِ امروز، می بینی مُردن شان را. توی این دنیا، آدم ها یکهو نمی میرند. کم کم می میرند. یک روز دست شان، یک روز گوش شان، یک روز پایشان، تا آن روزی که قلب شان بمیرد. بعد محو می شوند. نیست می شوند.

باورم نمی شد. اما انگار همین جور بود. انگار بُعد زمان و مکان همان مانده بود، اما یک ابعاد دیگری از جهان عوض شده بود. هر کسی را می دیدم در خیابان یک چیزی اش مرده بود حداقل، جز بچه ها. انگار تا یک جایی چیزها رشد می کردند و از آن پس شروع می کردند به مردن. هر چه رشد بهتر، مردن دیرتر. اما مرگ را گریزی نبود. مرگ ذره ذره را.

برگشتم خانه. نصیحت کافه چی توی گوش مرده ام بود هنوز. دفتری را باز و خاطرات نوشتن را شروع کردم: توی این دنیای جدید، ذره ذره باید بمیری. دیگر نمی شود، یک صبح بهاری به سان شبنمی از خواب برخیزی و با اولین گرمای خورشید صبحدم، ناپدید شوی...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر