کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

172

از دور پیرمردی را دید، ازین بی خانمان ها، نشسته بود گوشه پلی برقی مترو، کتابی چیزی دستش بود و می خواند. سیگارش لای انگشتانش دود می کرد. یک پالتوی سیاه که از چرک سفید شده بود تنش بود و جلویش یک کاسه که توش چند سکه افتاده بود، کنارش هم یک سگ سیاه. بزرگ بود، اما آرام.

دندان هایش را به هم فشار داد و زیرلب فحشی داد. دست خودش نبود، چشم نداشت این بی خانمان ها را ببیند، مخصوصا سگ دارهای شان، مخصوصا اگر سگ سیاه بود. یاد پدرش می انداختندش. یاد کودکی نکبتی اش. از دست پدرش فرار کرده بود به یک نوانخانه. چه کسی باور می کند آدم از دست پدرش فرار کند به نوانخانه. شانس یارش بود که دکتر فلانی که پولدار بود و اجاق کور، به فرزندی پذیرفت اش. از جهنم پدرش و سگ بی معنی سیاهش وارد بهشت خانه دکتر و زن خوبش شده بود. درس خوانده بود. شهردار شهر بود الان. مایه افتخار پدر و مادر اکتسابی اش. اما هنوز هم، توی خیابان که یکی ازین بی خانمان های سگ سیاه دار را می دید، تمام بهشت اش فراموش می شد، انگار یکهو از همان کودکی نکبتی تالاپی افتاده بود اینجا، جلوی مردک بی خانمان.

آن شب دیگر می خواست طرح اش را بنویسد. اینجا شهر او بود. باید پاک می شد از وجود این بی خانمان های کثیف سگ سیاه دار. اول فکر کرد پلیس را وادارد که جمع شان کند. اما نمی شد که، شهروند بودند، آن وقت باید خرج و مخارج زندگی شان را می داد که شب توی خیابان نباشند. حاضر نبود خرج کفن و دفن شان را بدهد، چه برسد خرج خانه و زندگی برای شان. دست آخر، راهی که بخاطرش رسید سگ ها بود. مخصوصن سیاه هایشان. گفت، این سگ ها سال تا سال رنگ دوا و دکتر نمی بینند، رنگ غذای خوب نمی بینند. حتمن همه شان مریض اند. این بهترین بهانه است، شهروندان محترم را به هزار و یک مرض مبتلا می کنند نکبت ها. سگ هاشان را از شهرم میندازم بیرون، این ها هم دنبال شان می روند. سگ ها که دیگر شهروند نیستند.

صبح علی الطلوع، با زبان چرب و نرمش، که بی شک ارثی نبود، شورای شهر را جمع کرد و قانع شان کرد که بودجه طرح را تصویب کنند. ظهر نشده مامورین بهداشت را بسیج کرد، ضرب العجل یک هفته ای داد که تا دانه آخر این سگ ها را آزمایش کنند. نگذارند یکی هم از دستشان در برود. بعد، وقتی خیال اش راحت شد، با لبخندی نشست و یک فنجان قهوه خورد، شیرینِ شیرین.

پس از یک هفته انتظار رفت که گزارش ماموران بهداشت را بشنود. جلسه زود تمام شد. گزارش ساده بود و خلاصه. حتا یک مورد مریضی بین این سگ ها مشاهده نشده بود. این آواره ها، از سگ های شان بهتر از خودشان مراقبت می کنند. خیلی شب ها خودشان غذا نمی خورند، اما آن ها را گرسنه نمی گذاشتند. تا حالا نشده بود یکی ازین سگ ها حتا از سرما بمیرد، مریضی که هیچ.

فنجان قهوه ی پس از جلسه اش، شیرین تر بود حتا. عصر، توی راه برگشت، یکی از همان پیرمردها را دید، گیتار شکسته ای توی دست اش بود که نمی زد. یک کاسه خالی جلویش. یک سگ سیاه کنارش. یک سیگار توی دست اش دود می کرد که خاکسترش تا انگشت اش رسیده بود. نزدیک تر که رفت دید چشمانش بسته است. چقدر با چشمان بسته، شبیه پدرش بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر