عاشق اختراع کردن بود. چیزها را جور دیگر می دید، از یک چیز ساده که همه می دیدند، ایده هایی می گرفت، چیزهایی می ساخت که شاخ در می آوردی. آخرین اختراع اش را از دئودورانت اش الهام گرفته بود. دیده اید وقتی دئودورانت تمام شده، هنوز هم فس فس می کند؟ در واقع فس فس معیار خوبی نیست برای فهمیدن اینکه باید یکی جدید بخرید یا نه. اما مثلن اگر دستتان را جلوی اش بگیرید، می فهمین هواست که می خورد بهش یا چیز دیگر. به نظرش آمد، نفس کشیدن آدم ها هم همین طور است. همین که دمی می آید و بازدمی که نشد دلیل زنده بودن. باید یک چیزی باشد که نشان دهد این دم و بازدم یک زنده واقعی است یا دم و بازدم یک مرده زنده نما.
خلاصه، با آن نبوغ منحصر به فردش یک آینه ساخت. آینه را که می گرفتی جلوی دهان هر کس، اگر بخار می کرد، یعنی این یک زنده واقعی است. اگر که نه، آینه مکدر نمیشد، خب یعنی، این فقط یک زنده نماست. روزها پرسه می زد توی شهر، توی کافه ها، سینماها، کتابفروشی ها، دانشگاه ها، گل فروشی ها، فاضلاب ها حتا، توی محله های بدنام، همه جا. دنبال آدم های زنده بود. باید گفت، کم بودند. خیلی کم. اما، همان تعداد کم را آرام آرام جمع کرد دور هم. با هم بحث می کردند. فیلم می دیدند. شعر می خواندند. خوشحال بود که زنده ها را دور هم جمع کرده است. درشان آورده از میان خیل زنده نماها.
در این میان، یک چیز برایش عجیب بود. از وقتی این جمع زنده ها را راه انداخته بود، یک اختراع هم نکرده بود. یک ایده هم ندیده بود. برای او این بسیار عجیب بود. برای او که هفته ای یک اختراع می کرد، این خیلی خیلی عجیب بود. توی آزمایشگاه اش نشسته بود. آینه را از جیبش در آورد. گرفت جلوی دهانش. چشمانش را بست و عمیق نفس کشید. آینه را روبروی چشم های هنوز بسته اش گرفت. کم کم که بازشان کرد، خودش را دید، واضح و شفاف.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر