روی کاناپه جلوی شومینه نشسته است. گرچه تمام دیشب را نخوابیده بود اما، حالا با این چوب های تازه که شعله اش روی صورت اش می افتاد لبخند می زد. دیروز، همسایه دو تا خانه آنطرف ترش هم رفته بود. اتاقک طویله مانندشان را به او بخشیده بودند، چوب هاش را منظورم است. تمام دیروز بعدازظهر، تبر به دست، اتاقک را خراب می کرد و چوب ها را دسته. حالا که توی شومینه می سوختند، گرمی شعله ها، لبخندش را متنوع می کرد.
به شعله خیره شده بود که صدایی شنید. از توی دودکش. انگار یک چیزی جان می کند آن تو. خودش را به در و دیوار می زد. گنجشکی بود شاید. بلند شد مگر کاری بکند براش که، چشمش افتاد به عکس قاب شده روی دیوار. نشست.
شاید این گنجشک هم تمام رفقاش کوچ کرده اند به سرزمین های گرم تر. گرچه گنجشک ها کوچ نمی کنند، اما دنیاست و هزار اجبار. این اما، مانده ست بر سنت ناکوچیدنِ گنجشک ها. شاید او هم تمام دیشب را نخوابیده. فکر می کرده است و قدم که نه، بال می زده ست. سرآخر، تصمیم گرفته که از درد این سرمای کشنده بپرد توی دودکش. آنجا کباب شود. کوچ ناکرده در دودکش داغ همینجا، کباب شود از دردِ سرما.
برگشت و داراز کشید روی کاناپه، چشمانش را بست و به صدای جان کندن گنجشک توی دودکش گوش سپرد، لبخند به لب. صبح فردا آخرین خانه دهکده، که هیزم نشده بود، هیمه آتش خودش شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر