آقا، آدم باشین. توی مترو، توی اتوبوس، جاتونو بدین به پیرمردا، به پیرزنا. مخصوصن اگه کتاب متاب دسشونه. ما خودمون یه بار تو مترو، جامونو دادیم به پیرمردی، کتاب دسش بود. جامون که نشست، کتابو که وا کرد، زیرچشمی دید می زدیم اش. اول خودشو، کم کم کتابشو. کتاب جوک موک بود، عبید زاکنی، زبید عاکانی، همچین چیزی. آقا هی خوندیم، هی ریزریز می خندیدیم. آقا روز قتل بود، شهادتی چیزی بود، مترو می رفت حرم مطهر. مام شیفته جوکا شدیم. هی می خوندیم، هی می خندیدیم. ملت همچی نگامون می کرده ن، انگار که ما قاتل حضرتیم. اما ما به فلان مون نبود. آقا پیریه حال ما رو می فمید اما. خلاصه، ما می خواسیم حسن آباد بود، چی بود، اونجا پیاده شیم. اما بی خیال شدیم. کتابو خوندیم، زیرچشی، ریزریز خندیدیم. آقا رفتیم تا حرم مطهر. روز قتل، غلغله بود. هیچی، رفتیم خط برگشتو سوار شدیم. هیشکی نبود. هی ما چش انداختیم ببینیم پیرمردی کتاب به دستی میاد، نیومد. هیچی دیگه اومدیم خونه. نخندیدیم ریزریز دیگه، روز قتل بود. ننه مون گف کوجا بودی از صب. گفتیم حرم مطهر. همچین ریزریز خندید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر