خودم اینجا بی حرکت روی صندلی افتاده ام، اما فکرهای توی کله ام با سرعتی مافوق تصورم می دوند. انگار که ایستاده باشم کنار ریل، بی حرکت، و یک قطارِ درازِ سریع از جلوی ام رد شود، فکرهام همه توی قطار. آنقدر سریع می رود که مخلوطی می بینم از رنگ ها و شکل ها. چیزی در هم و برهم، غیرقابل تشخیص. اگرچه من، کنار ریل ایستاده ام. اما این ها فکرهای خودم است توی قطار. آشفته می شوم. نمی توانم روی برگردانم و بی خیال، عمود بر افقِ آرامش، محو شوم توی سرخی اش...
نمی توانم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر