کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

424

دیشب هوشنگمون گفت تعطیلاته عیده حاجی! باس بریم سفر!!! به به!!! آقا مجهز به تخمه و قلیون و کلاه زبلخانی، پریدیم پشت هوندا! گفتیم هوشنگی کوجا بریم؟! گفت شمال! کنار دریا!!! لاقربتا!!! با هوندا تاشمال؟! گفت میریم! غم ات نباشه!! دلمون قرص شد...

آقا رفتیم! شمالی که همه میرن نه ها! رفتیم نزدیک گنبد، یه جایی گُمیشان نام! با همین هوندا!!! قلیون و تخمه ها رو پیاده کردیم! دیدیم هوشنگ یه چیزی در آورد از توی خورجین هوندا!!! لاقربتا!! کوزه ش بود!!! کوزه پان نزدیکا!!!
خولاصه! دیگه شب شده بود! نشستیم تو یه قهوه خونه! کنار دریا! لب مرز شوروی! قلیونمون رو آتیش نکردیم! قلیون قهوه چی رو گرفتیم! تمباکو فرد اعلا! نامیوه ایِ ردیف!!! آقا دیدیم هوشنگ کوزه پان نزدیکا دستشه، درشو واکرده، بوش می کنه...

لاقربتا! گفتیم الانه که یه چی بشه!!! همچین که در کوزه رو بست یهو یه مرغ دریایی اومد نشست رو زغال قلیون! تکونم نمی خورد! یه سری تکون داد هوشنگی براش! مرغ دریاییه یه چشمکی زد بش! بعدش رفت! آقا ما رو میگی! چشمون شد چار تا! هشتا! شونزه تا! برو تا دو به توان شصت و چار!!! لاقربتا...
گفتیم هوشنگی، آشنا بود؟! گفت نشناختی؟! گفت حیقت اش نه!! گفت جاناتان بود حاجی!!! گفتیم کدوم جاناتان؟! گف جاناتان دیگه! "جاناتان مرغ دریایی"...

همچین نگاه شرمگینانه ای به آتیش قلیون کردیم و بعدش به آب قل قل زنِ توش چش دوخته، گفتیم، نمیشناسیم هوشنگی! معرفی کن بمون، دمت گرم!

گف بمون! گوش بیگیر! آقا گرفتیم!! پُکِ ناصرالدین شاهی زد به قلیون و گفت، این جاناتان یه مرغک دریایی بود. دلش می خواس پرواز کنه! تا بالا تا دور. تا هر جا میشه. اما مرغ دریایی های پیری بودن اونجا، ریش سیفید، معتمد محل. آقا می گفتن نیمیشه! مرغ دریایی انقد متر بالاتر حق نداره بره! قانونه! از نیاکان مون مونده! باس رعایت کرد! جاناتان می گفت چرا آخه؟! می گفتن چرا نداره پسر! گوش کن! حرف نزن!!! چون و چرا هیچ مگو!!!

اما جاناتان که گوشش بدهکار نبود! حاجی!!! پرواز کرد! هر روز بالاتر از دیروز! طردش کردن از گله مرغای دریایی. اما این نزد گاراژ، فلانشم نبود!! بالاتر و بالاتر!!! تا اینکه یه دفعه رسید به یه سرزمین دیگه! اون بالاها!!! آقا لاقربتا!! دید انبوهی از مرغای دریایی اونجان! زندگی می کنن!!! جلوی یکی رو گرفت! گفت رفیق، اینجا کوجاس؟! جون ما روشن مون کن!!! یاروئه گفت! اینجا سرزمین مرغای دریایی هس که گوش نکردن به حرف مرغای پیر! بالاتر و بالاتر پر زدن...

خولاصه!!! جاناتان اونجا سریع و سریع تر، بالا و بالاتر پرواز می کرد! کیف می کرد! تازه با یه خانوم مقبولی ام آشنا شده بود که یه روز یه مرغ دریایی دانایی بش گفت حاجی! جاناتان گفت جون حاجی؟! گفت تو چقد بالا می تونی بپری؟! چقد سریع؟! آقا تو بگو سرعت نور اصن!! نه؟ جاناتان گفت دُرُس! منظور؟! مرغ دانا گفت، منظور اینکه، به هر حال یه حدی هس! تو بگو سیصدهزار کیلومتر در ثانیه! این یعنی ازین بیشتر نه...

و این کافی نیس! باس بی حد بشی. باس دست بقیه رو بگیری بیاری اینجا!!! این شد که جاناتان برگشت پایین! رفت توی گله شون! رفت و تشویق کرد مرغای جوون رو به بیشتر و بیشتر پریدن...

الانم که دیدیش! اومده بود مرغ دریایی های اینجا رو تشویق کنه...

گفتیم هوشنگی! لاقربتا! زودتر می گفتی! یه امضا می گرفتیم ازش خب!!! هوشنگی گفت! گوش بیگیر!!! حاجی ما رو میگی! قلیون رو دادیم دستش، گوش گرفتیم!!

هوشنگ گفت، ملا صدرا رو میشناسی؟! گفتیم آره حاجی!!! چن بار مسافر زدیم اونجا! یادت نی؟! ولی موتورخور نیس! بالاشهره!! ما فردوسی و مولوی رو بیشتر می پسندیم جون حاجی!!!

هوشنگی لبخندکی زد که دلمونو شاد کرد!! گفت ملاصدرا میگه هر کسی باس چار تا سفر بره، به قرار زیر:
یک: سفر من الخلق الي الحق
دو: سفر بالحق في الحق
سه: سفر من الحق الي الخلق بالحق
چهار: سفر في الخلق بالحق

لاقربتا!!! هوشنگی چی میگی؟! قلیون بود این؟! چی بود حاجی؟! هوشنگی بازم ازون لبخندکا زد!!! آخ که دلمون مفرح شد!!! گف ینی اول باس از مردم بِکَنی! بری واسه خودت! برای بالا، هر چی بالاتر!!! بعدش باس اون بالا رو خوب دریابی! درک کنی! بفهمی!!! قشـــــنگ روشن شی!!! بعدش باس برگردی پایین! بقیه رم روشن کنی!!! آخرش، وقتش که شد، بر میگردی همون بالا، همچین اُتماتیک...

مث همین جاناتانِ خودمون...

اصن مث همین سیاوش خودمون! گام به گام! از کاخ کاووس شاه، تا شهر مرزی، از شهر مرزی تا آتیش، از آتیش تا شهر سیاوشگرد، از حیله گرسیوز تا پَرِ سیاووشان...

گفتیم هوشنگی! لاقربتا!!! چی میگی حاجی؟! مارم دریاب!!! نی می فه میم!!! دیدیم اما هوشنگی چشاش سنگین شده!! خوابیده رو صندلی...

آقا رفتیم نزدیک! دیدیم پان نزدیکا داره می افته!!! گرفتیم از دستش نیفته یهو!! دستمون بود کوزه پان نزدیکا که یه کام ازش گرفتیم! لاقربتا!! حالمون دگرگون شد!!! هوشنگون رو دیدیم، نشسته بر صخره ای ورای ابدیت! اون پایین سیاوش و ریچارد باخ و ملاصدرا داشتن گرگم به هوا بازی می کردن...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر