ژوآنگزی، عرق کرده و نفس زنان از خواب پرید. خواب یک کشتی چوبی را دیده بود، گرفتار توی دست امواج سهمگین. یک آن فکر کرد. براستی آیا این ژوآنگزیِ درمانده است که خواب یک کشتی در چنگ طوفان را دیده، یا این یک کشتی در چنگ طوفان است که خواب یک ژوآنگجیِ درمانده را دیده؟!
کمی چشمانش را مالید، توی آینه کف دست اش نگاه کرد و به خود گفت: فرقی ام نمی کنه رفیق...
یک لیوان آب خورد و باز خوابید. تا ساعت سه بعد از ظهر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر