به تماشای تمشک ترش شفای شب شریر،
مشرف شدم امشب...
شب تاب های ناشمارا،
شانه به شانه،
شیرین شراره هاشان را،
بی شماره به شاهراه شیب اش شاق،
می فشردند...
و من...
آه من...
من...
تمامی شین های ام تمام شد در راه،
شین ای نماند،
برای شوق...
از او:
یک واو ماند
یک قاف...
واوٍ وحید...
و قافِ قله...
بی که هیچ شینِ شوقی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر