کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

549

گفته بودیم اومده بودیم گمیشان واسه عید! آقا صب بیدار شدیم! دیدیم هوشنگ صبحونه ردیف، سرشیر و عسل موم دار و فلان آماده کرده!! گفتی هوشنگی دمت گرم! شرمنده نمودی که!!! گفت زود بخور!! باس بریم! گفتیم کوجا؟! گفت تور رزرو کردم!!! آقا ما رو میگی! کف کردیم!! تور؟! هوشنگ؟!
هوشنگ انگاری که فکرمونو سیر کرده، گف هوندا خسته س! این همه راه آوردتمون تا اینجا. گذاشتم اش تو سایه، کنار اصطبل این اسبای کاسپین که هر یکی قد یه هوندان، استراحت کنه! زود صبونه رو بزنیم که می خوایم بریم خالد نبی!!

آقا مینی بوسی به غایت شکیل مکیل اومد! هوو نامی !!! پریدیم توش!! خولاصه! رفتیم تا رسیدیم نوک کوه! چه پرنده ها که ندیدیم توی راه!!! آقا، یه زیارتی نمودیم خالد نبی خان رو. راه افتادیم سمت قبرستون! یه سیخ میخایی از دور ملوم بود!! رسیدیم نزدیک تر! لاقربتا! اینا چی بود؟! رو کردیم به هوشنگ گفتیم، هوشنگی این بی ناموسیا چی آخه! صور قبیحه؟!

هوشنگمون نگاه پست مدرن اندر استون ایج سه دیقه ای انداخت بمون. بعدش گف: چن هزار سال پیش که بابابزرگای وحشی ما از زور گشنگی حمله کردن به این ملت بیچاره، اینا پناه آوردن توی این تپه ها! از خدا خواستن یه کاری کنه نیفتن دست اون آریاییا!! خدام سنگشون کرد. ازون موقه موندن اینجا. بیبین و عبرت، چی؟ گفتیم بیگیر!!! ازون لبخندکای مخصوص تحویل مون داد...

آقا هوشنگمون محو منظره شده بود! از شوما چه پنهون مام کف کرده بودیم! اصن تپه ها جادویی بودن. فضا اصن یه چی دیگه بود! خولاصه بخوایم بگیم، لاقربتاگون اتمسفری داشت ...

آقا رفتیم و رفتیم و رفتیم! یهو دیدیم هیج اثری از باقی هووسواران نیس! ماییم و هوشنگ و تپه ها و پروانه ها و پرنده ها و رفقای سنگ شده...

آقا ما رو میگی!! انقده دور شده بودیم که اصن گم شدیم! راه رو هم بلد نبودیم! آب نداشتیم! غذا نداشتیم! من بودم و هوشنگ و لباس تن مون و کلاه زبلخانیِ سرمون...
لاقربتا! هر چی راه می رفتیم! گُم تر می شدیم! اصن یه وضی!!! خولاصه! هوشنگمون گف بمون، بیشینیم!!! تکون نخوریم بهتره! باس قبول کرد! گُم شدیم...

آقا نشستیم!!! هوشنگمون یهو رو کرد بمون گف: گوسفند!!! آقا ما رو میگی، کمی تا قسمتی بر خورد بمون!! سریع گفتیم هوشنگی! با هم اومدیم تا اینجا! حالا ما شدیم گوسفند؟! هوشنگ گف بمون: آخه لاکردار نمذاری کلوم مون منعقد بشه!!! قاشق نشُسته وار می پری وسط!!! سرمون پایین، گفتیم شرمنده حاجی! جونم، بوگو...

گف: آدمیزاد باس سعی کنه گوسفند باشه. یه دو روزی که از آغل درش آوردن چرا کنه، مث بُز سر نذاره بره تا اون دور دورا!!! دُرُست!! شاید علفای نوک کوه خوشمزه تر باشه! اما باس فکر غروب رو هم کرد، که باس برگشت توی آغل. اونی که دور نرفته، سه سوت توی آغله!! اونی که رفته تا اون دور دورا، اگه گم نشه، اگه به در بسته آغل نخوره، باهاس دم دم بخوابه...

خولاصه! هوشنگمون این حرفا رو که می زد، به غروب خورشید پشت تپه های ترکمن صحرا خیره شده بود، ما اما فک می کردیم شب رو توی این دشت و دمن چطو باس صب کنیم...
هوشنگون یهو گف: خداییش کاش بُزبازی در نمیاوردیم. یه موقعا گوسفند بودن بدم نیسّا. به هر تقدیر...

تا حالا کاش از هوشنگمون نشنیده بودیم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر