کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

550

گفته بود بتون. هوشنگمون یه رفیقی داش، گاهی زنگ می زد می گف پایه این بریم آب خونک بخوریم. آقا هوشنگمون پایه بود. هوندا رو بیخیال می شد، دربست میگرف تا آبخونکخونه. مام باشون میرفتیم. تو اون چاردیواری، بهمن نخی دوهزار تومن میکشید هوشنگمون. اصن تو یه عوالم دیگه ای می رف. یه شب واسه مون از آقا تارکوفسکی گف، آقا تارکوفسکیا! لاقربتا...
گف بمون می دونی هنر چیه؟ گفتیم همین نقاشی و شعر و خطا و مط و شجریان و اینا. گف نچ. گفتیم باشه. گف می دونی هنرمند کیه؟ گفتیم کیه؟ گف گوش بیگیر، گرفتیم...
هوشنگمون سیگار نخی دوتومنی رو که می کشید تو آبخونکنونه، اصن یه حالی می شد، لاقربتا. گف می بینی چقد بدبختن اینای تو این آبخونکخونه؟ یه نیگا کردیم، گفتیم آره. گف همه دنیا آبخونکخونه س. آدماش یه مشت بدبخت. سرمونو تکون دادیم. گف می بینی اون پنجره رو اون بالا؟ گفتیم می بینیم. گف اونورش چیه؟‌ گفتیم قدمون کوتاهه. نمیرسه...
گف آباریکلا. مردم این دنیای آبخونکخونه قداشون همه کوتاهه. وول می خوره ن واسه خودشون این پایین. یه سریا اما قدشون بلن میشه. انقد که میرسه تا اون پنجره. می بینن بیرون آبخونکخونه رو. اینا اگه زبون وا کنن. تعریف کنن واسه این کوچول کوتاهای پایین، ازون دار و درخت و رنگا و پرنده های بیرون. هوشنگت بشون میگه هنرمند. به تعریفاشون میگه هنر...
تهش اما همه مون، باهنر و بی هنر، همین تو اسیریم...

هوشنگ اینارو که می گف دود سیگار نخی دو تومن رو شکل یه چیزایی میداد بیرون نامفهوم. نمی فهمیدیم ما. اما حال می کردیم...
خیلی حال می کردیم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر