تاریخ هنر را روزی چندبار مرور می کنم. گاهی رئالیست ام، چنان رُک، چنان مستقیم که خودم را حتا نمی شناسم. گاهی که ادویه جادو را اضافه می کنم بهش، نتایجی می گیرم که هیچ راهی بهشان ختم نمی شود توی این دنیا. گاهی، مخصوصا وقتی اشک حلقه بزند توی چشم ها، امپرسیونیست می شوم. جای آدم ها و چیزها را با رنگ شان عوض می کنم. یک جور کیف کردن خیس، تلخ شاید، شیرین شاید. گاهی اما، وقتی چشم هایم را می بندم مخصوصن، اکسپرسیونیسم توی ام غوغا می کند. از شما چه پنهان، چشم برزخی پیدا می کنم حتا...
آه از وقتی که آبستره می شوم. وقتی، هر کسی از ظن خود شد یار من، می شوم. وقتی هر کسی چیزی می فهمد از من، ولی نه آنی که منم...
این روزها من سخت، شدیدن و عمیقن، به مرگ مولف معتقدم، از همه بیشتر برای خودم. خود ده دقیقه پیش ام که مرد، خود دیروزم که مرد، خود فردایم که خواهد مرد. تاریخ هنر را من، روزی چندبار مرور می کنم...
پ ن: توی ایستگاه قطار، سوررئال می شوم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر