تصمیم گرفتند میرزا بشود سردسته توی گوراب زرمیخ و دکتر حشمت هم توی لاهیجان. دکتر حشمت امان نامهِ حکومت را باور کرد و تسلیم شد، که سرش رفت بالای دار. توی همان لاهیجان. میرزا اما تسلیم نشد و نشد و نشد تا آخرش خالو قربان اش، کلک اش را کند...
انگار که، تسلیم بشوی یا نشوی...
خب حالا،
بگذریم...
هوا چه گرم شده...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر