کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

673

توی کوچه برلن پادو بود. لباس جا به جا می کرد. برای مغازه خاصی کار نمی کرد. می گفت عشقم میگه آدم باس واسه خودش کار کنه، آقای خودش، نوکر خودش. بین همه مغازه ها می چرخید با گاری اش، از جوراب و لباس زیر، تا روسری و تی شرت و پیرهن، همه چیزی را می برد ازین مغازه به آن یکی. ولی یک قانون داشت. فقط لباس زنانه می برد. دست آخر، ته هفته، ته روز، بسته به قیمت لباس، نصف حقوق اش را لباس می گرفت. جوراب، پیراهن، لباس های زیر رنگارنگ، روسری های پشمی، نخی. مانتو کمتر به پست اش می خورد، یک بار که مانتو داده بودندش ببرد جایی، به جای تمام حقوق یک هفته اش یک مانتو گرفته بود. نان را نسیه می گرفت آن هفته. همه را برای عشقش می گرفت. از نصف باقی مانده هر ماه مقداری کنار می گذاشت، توی یک جعبه سوهان قم. آخر سال پول ها را مشت می کرد، بلیط قطار می گرفت می رفت مشهد. موقع تحویل هر سال مشهد بود. می گفت یکی میاد اینجا از آقا پول می خواد، یکی چش بینا، یکی سرطان داره، من اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر سالمم، پول دارم، فقط از آقا می خوام بم بگه عشقم، پس عشقم کی میاد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر