کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

729

یه چی می خوام بگم، ولی یوهو خوف و رجا ورتون نداره آ! ما با هوشنگمون منتظر اتوبوس بودیم توی ایستگاه! یه آقایی رو دیدیم یوهو!! از پشت دیدیمشا! داش می رف آخه، ما ولی واستاده بودیم. توی ایستگاه!!!!! کت و شلوار مشکی، یه دونه ازین کلاه خوشگلا سرش! تو گویی اصن آقام لئونارد کوئن!! ولی با کفش پاشنه تخم مرغی! همچین سلونه سلونه راه می رفت و زیر لب می خوند:

یکه کلاغ شهر ما
منقار نداره
پس از کجاش هنوزم
قاقاراشو میاره

لاقربتا! عجیب پدیده ای بود!! 
هوشنگ بمون گفت آشناس!! بش میگیم فرهاد کوهکن!!! 
ما واستاده بودیم تو ایستگاه، فرهاد کوهکن توی پرسپکتیو هی کوچیک و کوچیک تر می شد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر