هوشنگمون کله سحر با بربری داغ و یک سیر پنیر پیچیده توی روزنامه اومد خونه!!! چایی منقلی رو ردیف کرد و بعدش بیدارمون کرد!!! آسمون گرفته بود و ابری!! ملوم نبود بارون میاد، نمیاد!!! گفتیم هوشنگی، یه چی بوگو خب!! نشستیم نون و سکوت می خوریم جون تو! جای پنیر!!! هوشنگمون خندید. گفت ایول!!! پس بی بریم یه جایی!!! گفتیم ایول! بزن بریم!!!
هوشنگمون گف: می خوام ببرم ات به اون روزی که آقام مولانا دفتر سوم مثنوی رو می خواس شروع کنه! میخوام اتاق اش رو تصور کنین. دور تا دور این درویش مرویشا، صوفی موفیا، زیقی میقیا، همه نشسته، قلم به دست که جزوه بنویسن. بضیا دوازده رنگ خودکار داشتن! استدلر!!! لاقربتا!!! دم در حسام الدین نشسته! بی مداد کاغذ!! دس خالی!! آقام یه چش می چوخرنه تو اتاق! میگه با خودش، آخه ما رو بی بی نا! نشستیم واسه اینا صوبت می کنیم! علاف کردیم خودمونو امامَن!! تف به ذاتمون!!! تا اینکه رخ تو رخ میشه با حسام الدین! که دم در بوده! میگه بازم خوبه! این یکی هس حدقل! بش میگه: حاجی، تا سه نشه بازی نشه. برو که بریم!! همین فرمون...
ای ضیاء الحق، حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
یه دو سه خطی میره جلو!
این چراغ شمس کو روشن بود
نَز فتیل و پمبه و روغن بود
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق وجود...
یوهو باز چشش می افته به اون بچه زیقی میقیا! یه مکثی می کنه!! باز میگه به خودش! آخه میگی که چی بشه مرد مومن. خداییشا. اسگل کردی خودتو. نیگاش به زیقیون، می گه:
ای دریغا عرصه افهام خلق
سخت تنگ آمد، ندارد خلق حلق
ما یه جورایی باقی حرفای هوشنگمون رو نمیشنویم!! محو اتاق آقا مولانا شدیم!!! چش می چرخونیم بین ملت توی اتاق! یوهو یکی رو می بینیم کعنهونِ خودمون! لاقربتا!!! بغل دستیشم مو نمیزد با ما، همون که دوازدهرنگ خودکار داشت! یارو که بغل اونم بود که همشلک ما بود که! تف به ذاتمون...
هوشنگمون گف: می خوام ببرم ات به اون روزی که آقام مولانا دفتر سوم مثنوی رو می خواس شروع کنه! میخوام اتاق اش رو تصور کنین. دور تا دور این درویش مرویشا، صوفی موفیا، زیقی میقیا، همه نشسته، قلم به دست که جزوه بنویسن. بضیا دوازده رنگ خودکار داشتن! استدلر!!! لاقربتا!!! دم در حسام الدین نشسته! بی مداد کاغذ!! دس خالی!! آقام یه چش می چوخرنه تو اتاق! میگه با خودش، آخه ما رو بی بی نا! نشستیم واسه اینا صوبت می کنیم! علاف کردیم خودمونو امامَن!! تف به ذاتمون!!! تا اینکه رخ تو رخ میشه با حسام الدین! که دم در بوده! میگه بازم خوبه! این یکی هس حدقل! بش میگه: حاجی، تا سه نشه بازی نشه. برو که بریم!! همین فرمون...
ای ضیاء الحق، حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
یه دو سه خطی میره جلو!
این چراغ شمس کو روشن بود
نَز فتیل و پمبه و روغن بود
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق وجود...
یوهو باز چشش می افته به اون بچه زیقی میقیا! یه مکثی می کنه!! باز میگه به خودش! آخه میگی که چی بشه مرد مومن. خداییشا. اسگل کردی خودتو. نیگاش به زیقیون، می گه:
ای دریغا عرصه افهام خلق
سخت تنگ آمد، ندارد خلق حلق
ما یه جورایی باقی حرفای هوشنگمون رو نمیشنویم!! محو اتاق آقا مولانا شدیم!!! چش می چرخونیم بین ملت توی اتاق! یوهو یکی رو می بینیم کعنهونِ خودمون! لاقربتا!!! بغل دستیشم مو نمیزد با ما، همون که دوازدهرنگ خودکار داشت! یارو که بغل اونم بود که همشلک ما بود که! تف به ذاتمون...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر